صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 20 - داستان بهرام با کنیزک خویش

بخش 20 - داستان بهرام با کنیزک خویش

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شاه روزی شکار کرد پسند

در بیابان پست و کوه بلند

22

اشقر گور سم به صحرا تاخت

شور می‌کرد و گور می‌انداخت

33

مشتری را ز قوس باشد جای

قوس او گشت مشتری پیمای

44

از سواران پره بسته به دشت

رمه گور سوی شاه گذشت

55

شاه در مطرح ایستاده چو شیر

اشقرش رقص برگرفته به زیر

66

دستش از زه نثار در می‌کرد

شست خالی و تیر پر می‌کرد

77

بر زمین ز آهن بلارک تیر

گاهی آتش فکند و گه نخجیر

88

چون بود ران گور و بادهٔ ناب

آتشی باید از برای کباب

99

یاسج شه که خون گوران ریخت

مگر آتش ز بهر آن انگیخت

1010

گرمی ناچخش به زخم درشت

پخته می‌کرد هرکه‌را می‌کشت

1111

و‌آنچه زو درگذشت هم نگذاشت

یا پیش کرد یا پیش برداشت

1212

داشت با خود کنیزکی چون ماه

چست و چابک به هم‌رکابی شاه

1313

فتنه نامی هزار فتنه در او

فتنهٔ شاه و شاه فتنه بر او

1414

تازه‌رویی چو نو‌بهار بهشت

کش خرامی چو باد بر سر کشت

1515

انگبینی به روغن آلوده

چرب و شیرین چو صحن پالوده

1616

با همه نیکویی سرود سرای

رود سازی به رقص چابک‌پای

1717

ناله چون بر نوای رود آورد

مرغ را از هوا فرود آورد

1818

بیشتر در شکار و باده و رود

شاه از او خواستی سماع و سرود

1919

ساز او چنگ و ساز خسرو تیر

این زدی چنگ و آن زدی نخچیر

2020

گور برخاست از بیابان چند

شاه بر گور گرم کرد سمند

2121

چون درآمد به گور تیز آهنگ

تند شیری کمان گرفته به چنگ

2222

تیر در نیم‌گَرد‌ِ شست نهاد

پس کمان درکشید و شست گشاد

2323

بر کفل‌گاه گور شد تیر‌ش

بوسه بر خاک داد نخچیر‌ش

2424

در یکی لحظه ز‌آن شکار شگفت

چند را کشت و چند را بگرفت

2525

و‌آن کنیزک ز ناز و عیاری

در ثنا کرد خویشتن‌داری

2626

شاه یک ساعت ایستاد صبور

تا یکی گور شد روانه ز دور

2727

گفت که‌ای تنگ چشم تاتاری

صید ما را به چشم می‌ناری‌؟

2828

صید ما کز صفت برون آید

در چنان چشم تنگ چون آید‌‌؟

2929

گوری آمد‌، بگو که چون تازم‌‌‌؟!

وز سرش تا سمش چه اندازم‌‌؟

3030

نوش‌لب ز‌آن منش که خوی بوَد

زن بُد و زن گزافه‌گو‌ی بوَد

3131

گفت باید که رخ برافروزی

سر این گور در سمش دوزی

3232

شاه چون دید پیچ پیچی او

چاره‌گر شد ز بد بسیچی او

3333

خواست اول کمان گروهه چو باد

مهره‌ای در کمان گروهه نهاد

3434

صید را مهره درفکند به گوش

آمد از تاب مهره مغز به جوش

3535

سم سوی گوش برد صید زبون

تا ز گوش آرد آن علاقه برون

3636

تیر شه برق شد جهان افروخت

گوش و سم را به یکدیگر بردوخت

3737

گفت شه با کنیزک چینی

دستبردم چگونه می‌بینی‌؟!

3838

گفت پُر کرده شهریار این کار

کار پُر کرده کی بود دشوار‌؟!

3939

هرچه تعلیم کرده باشد مرد

گرچه دشوار شد بشاید کرد

4040

رفتن تیر شاه بر سم گور

هست از ادمان نه از زیادت‌‌ِ زور

4141

شاه را این شنیده سخت آمد

تبر تیز بر درخت آمد

4242

دل بدان ماه بی‌مدارا کرد

کینه خویش آشکارا کرد

4343

پادشاهان که کینه کَش باشند

خون کنند آن زمان که خوَش باشند

4444

با چه آهو که اسب زین نکنند!

چه سگی را که پوستین نکنند!

4545

گفت اگر مانمَش ستیزه‌گر‌ست

ور کُشم‌، این حساب از‌آن بترست

4646

زن‌کُشی کار شیر‌مرد‌ان نیست

که زن از جنس هم‌نبرد‌ان نیست

4747

بود سرهنگی از نژاد بزرگ

تند چون شیر و سهمناک چو گرگ

4848

خواند شاهش به نزد خویش فراز

گفت رو کار این کنیز بساز

4949

فتنهٔ بارگاه دولت ماست

فتنه کشتن ز روی عقل روا‌ست

5050

برد سرهنگ داد‌پیشه ز پیش

آن پری چهره را به خانهٔ خویش

5151

خواست تا کار او بپردازد

شمع‌وار از تنش سر اندازد

5252

آب در دیده گفتش آن دلبند

که‌این‌چنین ناپسند را مپسند

5353

مکن ار نیستی تو دشمن خویش

خون من‌ِ بی‌گنه به گردن خویش

5454

مونس خاص شهریار منم

و ز کنیزانش اختیار منم

5555

تا بدان حد که در شراب و شکار

جز منَش کس نبود مونس و یار

5656

گر ز گستاخی‌یی که بود مرا

دیو بازیچه‌ای نمود مرا

5757

شه ز گرمی سیاستم فرمود

در هلاکم مکوش زودا زود

5858

روزکی چند صبر کن به شکیب

شاه را گو بکشتمش به فریب

5959

گر بدان گفته شاه باشد شاد

بکُشم‌، خون من حلالت باد

6060

ور شود تنگدل ز کشتن من

ایمنی باشدت به جان و به تن

6161

تو ز پرسش رهی و من ز هلاک

زاد سروی نیوفتد بر خاک

6262

روزی آید اگرچه هیچ‌کسم

که‌آنچه کردی به خدمتت برسم

6363

این سخن گفت و عقد باز گشاد

پیش او هفت پاره لعل نهاد

6464

هر یکی ز‌آن خراج اقلیمی

دخل‌ِ عمّان ز نرخ‌ِ او نیمی

6565

مرد سرهنگ از آن نمونش راست

از سر خون آن صنم برخاست

6666

گفت زنهار سر ز کار مبَر

با کسی نام شهریار مبر

6767

گو من این خانه را پرستار‌م

کار می‌کن که من بدین کارم

6868

من خود آن چاره‌ها که باید ساخت

سازم ار خواهدت زمانه نواخت

6969

بر چنین عهد رفتشان سوگند

این ز بیداد رست و آن ز گزند

7070

بعد یک هفته چون رسید به شاه

شاه از او باز جست قصهٔ ماه

7171

گفت مه را به اژدها دادم

کشتم از اشک خون‌بها دادم

7272

آب در چشم شهریار آمد

دل سرهنگ با قرار آمد

7373

بود سرهنگ را دهی معمور

جایگاهی ز چشم مردم دور

7474

کوشکی راست برکشیده به اوج

از محیط سپهر یافته موج

7575

شصت پایه رواق ِ منظر او

کرده جای نشست بر سر او

7676

بود بر وی همیشه جای کنیز

به عزیزان دهند جای عزیز

7777

ماده گاوی در آن دو روز بزاد

زاد گوساله‌ای لطیف‌نهاد

7878

آن پری چهرهٔ جهان افروز

برگرفتی به گردنش همه روز

7979

پای در زیر او بیفشردی

پایه پایه به کوشک بر بردی

8080

مهر گوساله کش بود به بهار

ماه گوساله کش که دید؟ بیار

8181

همه روز آن غزال سیم اندام

برد گوساله را ز خانه به بام

8282

روز تا روز از این قرار نگشت

کارگر بود چون ز کار نگشت

8383

تا به جایی رسید گوساله

که یکی گاو گشت شش ساله

8484

همچنانه آن بت گل‌اندامش

بردی از زیر خانه بر بامش

8585

هیچ رنجش نیامدی ز‌آن بار

زآنکه خو کرده بود با آن کار

8686

هرچه در گاو گوشت می‌افزود

قوت او زیاده‌تر می‌بود

8787

روزی آن تنگ چشم با دل تنگ

بود تنها نشسته با سرهنگ

8888

چار گوهر ز گوش گوهر‌کَش

برگشاد آن نگار حورا‌فَش

8989

گفت که‌این نقدها ببر بفروش

چون بها بستدی بیار خموش

9090

گوسفندان خر و بخور و گلاب

وآنچه باید ز نقل و شمع و شراب

9191

مجلسی راست کن چو روضهٔ حور

از شراب و کباب و نقل و بخور

9292

شه چو آید بدین طرف به شکار

از رکابش چو فتح دست مدار

9393

دل درانداز و جان پذیری کن

یک زمانش لگام‌گیری کن

9494

شاه بهرام خوی خوش دارد

طبع آزاد ناز کش دارد

9595

چون ببیند نیازمندی تو

سر در آرد به سربلندی تو

9696

بر چنین منظر‌ی ستاره‌سریر

گاه شهدش دهیم و گاهی شیر

9797

گر چنین کار سودمند شود

کار ما هردو زو بلند شود

9898

مرد سرهنگ لعل ماند به جای

که‌آنچنانش هزار داد خدای

9999

رفت و از گنج‌های پنهانی

یک به یک ساخت برگ مهمانی

100100

خوردهای ملوک‌وار سره

مرغ و ماهی و گوسپند و بره

101101

راح و ریحان که مجلس آراید

نوش و نقلی که بزم را شاید

102102

همه اسباب کار ساخت تمام

تا کی آید به صیدگه بهرام

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

طالع تخت و پادشاهی او

فرخ آمد ز نیک‌خواهی او

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 19 - بر تخت نشستن بهرام به جای پدر

اگلی نظم

شاه بهرام روزی از سر تخت

برد سوی شکار صحرا رخت

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 21 - بردن سرهنگ بهرام‌گور را به مهمانی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور