صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 8 - آغار داستان

بخش 8 - آغار داستان

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سر فیلسوفان یونان گروه

جواهر چنین آرد از کان کوه

22

که چون یک ره آن شاه گیتی نورد

ز گردش به گردون برآورد گرد

33

به یونان زمین آمد از راه دور

وطن گاه پیشینه را داد نور

44

زرامش سوی دانش آورد رای

پژوهش‌گری کرد با رهنمای

55

دماغ فلک را به اندیشه سفت

در بستگیها گشاد از نهفت

66

سخن را نشان جست بر رهبری

ز یونانی و پهلوی و دری

77

از آن پارسی دفتر خسروان

که بر یاد بودش چو آب روان

88

ز دیگر زبانهای هر مرز و بوم

چه از جنس یونان چه از جنس روم

99

بفرمود تا فیلسوفان همه

کنند آن چه دانش بود ترجمه

1010

ز هر در بدانش دری درکشید

وز آن جمله دریائی آمد پدید

1111

صدف چون ز هر گوهری گشت پر

پدید آمد از روم دریای در

1212

نخستین طرازی که بست از قیاس

کتابیست کان هست گیتی شناس

1313

دگر دفتر رمز روحانیان

کزو زنده مانند یونانیان

1414

همان سفر اسکندری کاهل روم

بدو نرم کردند آهن چو موم

1515

خبر یافتند از ره کین و مهر

که در هفت گنبد چه دارد سپهر

1616

کنون زان صدفهای گوهر فشان

برون ز انطیاخس نبینی نشان

1717

چنین چند نوباوه عقل و رای

پدید آمد از شاه کشور گشای

1818

بدان کاردانی و کارآگهی

چو بنشست بر تخت شاهنشهی

1919

اشارت چنان شد ز تخت بلند

که داناست نزدیک ما ارجمند

2020

نجوید کسی بر کسی برتری

مگر کز طریق هنر پروری

2121

زهر پایگاهی که والا بود

هنرمند را پایهٔ بالا بود

2222

قرار آنچنان شد که نزدیک شاه

بدانش بود مرد را پایگاه

2323

چو دولت به دانش روان کرد مهد

مهان سوی دانش نمودند جهد

2424

همه رخ به دانش برافروختند

ز فرزانگان دانش آموختند

2525

ز فرهنگ آن شاه دانش پسند

شد آواز یونان به دانش بلند

2626

کنون کان نواحی ورق در نوشت

زمان گشت و زو نام دانش نگشت

2727

سر نوبتی گرچه بر چرخ بست

به طاعتگهش بود دایم نشست

2828

نهانخانه‌ای داشتی از ادیم

برو هیچ بندی نه از زرو سیم

2929

یکی خرگه از شوشهٔ سرخ بید

در آن خرگه افشانده خاک سپید

3030

دلش چون شدی سیر ازین دامگاه

در آن خرگه آوردی آرامگاه

3131

نهادی کلاه کیانی ز سر

به خدمتگری چست بستی کمر

3232

زدی روی بر روی آن خاک پاک

برآوردی از دل دمی دردناک

3333

ز رفته سپاسی برآراستی

به آینده هم یاریی خواستی

3434

هر آن فتح کاقبالش آورد پیش

ز فضل خدا دید نزجهد خویش

3535

دعا کردنش بین چه در پرده بود

همانا که شاهی دعا کرده بود

3636

دعا کاید از راه آلودگی

نیارد مگر مغز پالودگی

3737

چو صافی بود مرد مقصود خواه

دعا زود یابد به مقصود راه

3838

سکندر که آن پادشاهی گرفت

جهان را بدین نیک راهی گرفت

3939

نه زان غافلان بود کز رود و می

بدو نیک را برنگیرند پی

4040

به کس بر جوی جور نگذاشتی

جهان را به میزان نگه داشتی

4141

اگر پیره زن بود و گر طفل خرد

گه داد خواهی بدو راه برد

4242

بدین راستی بود پیمان او

که شد هفت کشور به فرمان او

4343

به تدبیر کار آگهان دم گشاد

ز کار آگهی کار عالم گشاد

4444

وگر نه یکی ترک رومی کلاه

به هند و به چین کی زدی بارگاه

4545

شنیدم که هر جا که راندی چو کوه

نبودی درش خالی از شش گروه

4646

ز پولاد خایان شمشیر زن

کمر بسته بودی هزار انجمن

4747

ز افسونگران چند جادوی چست

کز ایشان شدی بند هاروت سست

4848

زبان اورانی که وقت شتاب

کلیچه ربودندی از آفتاب

4949

حکیمان باریک بین بیش از آن

که رنجانم اندیشهٔ خویش از آن

5050

ز پیران زاهد بسی نیک‌مرد

که در شب دعائی توانند کرد

5151

به پیغمبران نیز بودش پناه

وزین جمله خالی نبودش سپاه

5252

چو کاری گره پیش باز آمدی

به مشکل گشادن نیاز آمدی

5353

ز شش کوکبه صف برآراستی

ز هر کوکبی یاریی خواستی

5454

به اندازهٔ جهد خود هر کسی

در آن کار یاری نمودی بسی

5555

به چندین رقیبان یاریگرش

گشاده شدی آن گره بردرش

5656

به تدبیر پیران بسیار سال

به دستوری اختر نیک فال

5757

چو زین گونه تدبیر ساز آمدی

دو اسبه غرض پیشباز آمدی

5858

کجا دشمنی یافتی سخت کوش

که پیچیدی از سخت کوشیش گوش

5959

به پیغام اول زر انداختی

به زر کار خود را چو زر ساختی

6060

اگر دشمن زر بدی دشمنش

به آهن شدی کار چون آهنش

6161

گر آهن نبودی بر آن در کلید

به افسونگران چاره کردی پدید

6262

گر افسونگر از چاره سرتافتی

به مرد زبان دان فرج یافتی

6363

چو زخم زبان هم نبودی به بند

ز رای حکیمان شدی بهره‌مند

6464

ز چاره حکیم ار هراسان شدی

به زهد و دعا سختی آسان شدی

6565

گر از زاهدان بودی آن کار بیش

به پیغمبران بردی آن کار پیش

6666

و گر زین همه بیش بودی شمار

به ایزد پناهیدی انجام کار

6767

پناهندهٔ بخت بیدار او

شدی یار او ساختی کار او

6868

ز هر عبره کاندر شمار آمدش

نمودار عبرت به کار آمدش

6969

ز بزم طرب تاب شغل شکار

ندیدی به بازیچه در هیچ کار

7070

یکی روز می خوردن آغاز کرد

در خرمی بر جهان باز کرد

7171

برامش نشستند رامشگران

کشیدند بزمی کران تا کران

7272

سراینده‌ای بود در بزم شاه

که شه را درو بیش بودی نگاه

7373

وشی جامه‌ای داشتی هفت رنگ

چو گل تاروپودش برآورده تنگ

7474

تماشای آن جامهٔ نغز باف

دل شاه را داده بر وی طواف

7575

بر آن جامهٔ چون گل افروخته

ز کرباس خام آستر دوخته

7676

خداوند آن جامهٔ نغز کار

گران جامه زو تا بسی روزگار

7777

ز بس زخمهٔ دود و تاراج گرد

وشی پوش را جامه شد سالخورد

7878

چو خندید بر یکدیگر تاروپود

سرآینده را آخر آمد سرود

7979

کهن جامه را داد سازی دگر

وشی زیر کرد آستر برزبر

8080

چو در چشم شاه آمد آن رنگ زشت

بدو گفت کی مدبر بدسرشت

8181

چرا پرهٔ سرخ گل ریختی

بخار مغیلان در آویختی

8282

حریرت چرا گشت برتن پلاس

چه داری شبه پیش گوهر شناس

8383

زمین بوسه داد آن سراینده مرد

بجان و سرشاه سوگند خورد

8484

که این جامه بود آنکه بود از نخست

ز بومش دگرگونه نقشی نرست

8585

جز آن نیست کز تو عمل کرده‌ام

درون را به بیرون بدل کرده‌ام

8686

خلق بود بیرون نهفتم ز شاه

خلق‌تر شدم چون درون یافت راه

8787

شه از پاسخ مرد دستان سرای

فروماند سرگشته لختی بجای

8888

از آن پس که خلقان او تازه کرد

به خلقش کرم بیش از اندازه کرد

8989

ز گریه بپیچید و در گریه گفت

که پوشیده به راز ما در نهفت

9090

گر از راز ما بر گشایند بند

بگیرد جهان در جهان بوی گند

9191

چو از نقش دیبای رومی طراز

سر عیبه زینسان گشایند باز

9292

به ار ما درین مجمر نقره پوش

چو عود سیه برنداریم جوش

9393

که خوبان به خاکستر عود و بید

کنند از سر خنده دندان سفید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

زهی آفتابی که از دور دست

به نور تو بینیم در هر چه هست

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 7 - خطاب زمین بوس

اگلی نظم

بساز ای مغنی ره دلپسند

بر اوتار این ارغنون بلند

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 9 - در اینکه چرا اسکندر را ذوالقرنین گویند

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور