صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 4 - تازه کردن داستان و یاد دوستان

بخش 4 - تازه کردن داستان و یاد دوستان

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

به هر مدتی گردش روزگار

ز طرزی دگر خواهد آموزگار

22

سر‌آهنگ پیشینه کج‌رو کند

نوایی دگر در جهان نو کند

33

به بازی درآید چو بازیگری

ز پرده برون آورَد پیکری

44

بدان پیکر از راه افسون‌گر‌ی

کند مدتی خلق را دلبر‌ی

55

چو پیری در آن پیکر آرد شکست

جوان‌پیکر‌ی دیگر آرد به‌دست

66

بدینگونه بر نو خطان‌ِ سخن

کند تازه پیرایه‌های کهن

77

زمان تا زمان خامهٔ نخل‌بند

سر نخل دیگر برآرد بلند

88

چو گم گردد از گوهری آب و رنگ

دگر گوهری سر برآرد ز سنگ

99

عروس مرا پیش پیکر شناس

همین تازه‌رویی بس است از قیاس

1010

کز این نامه هم گر نرفتی ببوس

سخن گفتن تازه بودی فسوس

1111

من آن توسنم کز ریاضت‌گری

رسیدم ز تندی به فرمانبری

1212

چه گنج است کان ارمغانیم نیست

دریغا جوانی جوانیم نیست

1313

جوان را چو گل نعل بر ابرش است

چو پیری رسد نعل بر آتش است

1414

در آن کوره که‌آیینه روشن‌کنند

چو بشکست‌ از آیینه جوشن کنند

1515

دل هر کرا کو سخن‌گستر است

سروشی سراینده یاریگر است

1616

از این پیشتر کان سخن‌های نغز

برآوردی اندیشه از خون مغز

1717

سراینده‌ای داشتم در نهفت

که با من سخن‌های پوشیده گفت

1818

کنون آن سراینده خاموش گشت

مرا نیز گفتن فراموش گشت

1919

نیوشنده‌ای نیز کان می‌شنید

هم از شقهٔ کار شد ناپدید

2020

چو شاه ارسلان رفت و در خاک خفت

سخن چون توان در چنین حال گفت

2121

مگر دولت شه کند یاریی

درآرد به من تازه گفتاریی

2222

در اندیشهٔ این گذرهای تنگ

هم از تن توان شد هم از روی رنگ

2323

چو طوفان اندیشه راهم گرفت

شب آمد در خوابگاهم گرفت

2424

شبی از دل‌ِ تنگ تاریک‌تر

رهی از سر موی باریک‌تر

2525

در آن شب چگونه توان کرد راه‌؟

درین ره چگونه توان دید چاه‌؟

2626

فلک پاسگه را براندوده نیل

سر پاسبان مانده در پای پیل

2727

بر این سبزهٔ آهو انگیخته

ز ناف زمین نافه‌ها ریخته

2828

نه شمعی که باشد ز پروانه دور

نه پروانه‌ای داشت پروای نور

2929

من آن شب نشسته سوادی به چنگ

سیه‌تر ز سودای آن شب به رنگ

3030

به غواصی بحر در ساختن

گه اندوختن، گاهی انداختن

3131

چو پاسی گذشت از شب دیر باز

دو پاس دگر ماند هر یک دراز

3232

شتاب فلک را تک آهسته شد

خروسان شب را زبان بسته شد

3333

من از کلهٔ شب در این دیر تنگ

همی‌بافتم حلهٔ هفت رنگ

3434

مسیحا صفت زین خُم لاجورد

گه ازرق برآوردم و گاه زرد

3535

مرا کاوّل این پرورش کار بود

ولینعمتی در دهش یار بود

3636

عماد خویی خواجه ارجمند

که شد قد قاید بدو سربلند

3737

جهان را ز گنج سخا کرده پر

ز درج سخن بر سخا بسته در

3838

ندیدم کسی در سرای کهن

که دارد جز او هم سخا هم سخن

3939

عطارد که بیند در او مشتری

بدین مُهر بردارد انگشتری

4040

بوَد مدبری کان جنان را جهان

به نیرنگ خود دارد از من نهان

4141

فرو بسته کاری پیاپی غمی

نه کس غمگساری نه کس همدمی

4242

ز یک قابله چند زاید سخن‌؟

چه خرما گشاید ز یک نخل‌بن‌؟

4343

من آن شب تهی مانده از خواب و خورد

شناور درین برکهٔ لاجورد

4444

شبی و چه شب‌؟ چون یکی ژرف‌چاه

فتاده درو رخت خورشید و ماه

4545

شبی کز سیاهی بدان پایه بود

کزو نور در تهمت سایه بود

4646

من از دولت شه کمندی به‌دست

گرفته بسی آهوی شیر مست

4747

درافکنده طرحی به دریای ژرف

به طرح اندرون ماهیان شگرف

4848

رصد بسته بر طالع شهریار

سخن کرده با ساعت نیک بار

4949

بدان تا کنم شاه را پیشکش

برآمیخته خیل چین با حبش

5050

به منزل رسانده ره انجام را

گرو برده هم صبح و هم شام را

5151

در آن وحشت‌آباد‌ِ فترت‌پذیر

شده دولت شه مرا دستگیر

5252

گُهر‌جوی را تیشه بر کان رسید

جگر‌خوردن دل به پایان رسید

5353

چو زرین سراپردهٔ آفتاب

به خر‌پشتهٔ کوه برزد طناب

5454

من‌ شب‌نیاسوده برخاستم

به آسودگی بزمی آراستم

5555

سریری به آیین سلطانیان

زدم بر سر کوی روحانیان

5656

بساطی کشیدم به ترتیب نو

بر او کردم اندیشه را پیش‌رو

5757

می‌ و نقل و ریحان مرا هم‌نفس

زبان و ضمیر و سخن بود و بس

5858

سرم چون ز می تابِ مستی گرفت

سخن با سخا هم‌نشستی گرفت

5959

در آمد به غریدن ابر بلند

فرو‌ریخت گوهر به گوهرپسند

6060

دلم آتش و طالعم شیر بود

زبانم در آن شغل شمشیر بود

6161

دو جا مرد را بود باید دلیر

یکی نزد آتش یکی نزد شیر

6262

مگر آتش و شیر هم‌گوهر‌ند

که از دام و دد هر چه باشد خورند

6363

چو بر دست من داد نیک اختری

دف زهره و دفتر مشتری

6464

گه از لطف بر ساختم زیوری

گه از گنج حکمت گشادم دری

6565

جهانی به گوهر برانباشتم

که چون شاه گوهر‌خری داشتم

6666

دگر باره بر کان گشادم کمین

برانداختم مغز گنج از زمین

6767

به دعوی دروغی نباید نمود

زر و آتش اینک توان آزمود

6868

شرفنامه را تازه کردم نورد

سپیداب را ساختم لاجورد

6969

دگر باره این نظم چینی‌طراز

ببین تا کجا می‌کند ترکتاز

7070

به اول چه کشتم به آخر چه رست

شکسته چنین کرد باید درست

7171

بسی سال‌ها شد که گوهر‌پرست

نیاورد از اینگونه گوهر به‌دست

7272

فروشندهٔ گوهر آمد پدید

متاع از فروشنده باید خرید

7373

چو فرمود شه باغی آراستن

سمن کشتن و سرو پیراستن

7474

به سرسبزی شاه روشن‌ضمیر

به نیروی فرهنگ فرمان‌پذیر

7575

یکی سرو پیراستم در چمن

که بر یاد او مَی‌ خورد انجمن

7676

سخن زین نمط هر چه دارد نوی

بدین شیوهٔ نو کند پیروی

7777

دلی باید اندیشه را تیز و تند

برش بر نیاید ز شمشیر کند

7878

سخن گفتن آسان بر آن کس بود

که نظم تهیش از سخن بس‌بود

7979

کسی کاو جواهر برآرد ز سنگ

به دشواری آرد سخن را به چنگ

8080

غلط کاری این خیالات نغز

برآورد جوش دلم را به مغز

8181

ز گرمی سرم را پر از دود کرد

ز خشگی تنم را نمک‌سود کرد

8282

به ترتیب این بکر شوهر فریب

مرا صابری باد و شه را شکیب

8383

سخن بین کجا بارگه می‌زند

چه می‌گویم او خود چه ره می‌زند

8484

ندانم که این جادویی‌های چست

چگونه درین بابلی‌چاه رست

8585

که آموخت این زهره را زیر زند‌؟

که سازد نواهای هاروت‌بند

8686

بدین سحر کاو آب زردشت برد

بسا زند را کاتش زنده مرد

8787

کجا قطره تا در به دریا برَد

خر آرد و زین بصره خرما برد

8888

من آن ابرم این طرف شش‌طاق را

که آب از جگر بخشم آفاق را

8989

همه چون گیا جرعه‌خواران من

ز من سبز و تشنه به باران من

9090

چو سایه که هنجار دارد ز نور

وزو دارد آمیزش خویش دور

9191

ز من گرچه شوریده شد خوابشان

هم از فیض جوی منست آبشان

9292

همه صرف خواران صرف منند

قباله نویسان حرف منند

9393

من ادرار این فیض از آن یافتم

که روی از دگر چشمه‌ها تافتم

9494

به خلوت زدودم ز پولاد زنگ

که مینا پذیرد ز یاقوت رنگ

9595

چو من کردم آیینه را تابناک

پذیرندهٔ پاک شد جای پاک

9696

نخواندی که از صقل چینی حصار‌؟

چگونه ستد رومیان را نگار‌؟

9797

چو خواهی که بر گنج یابی کلید

نباید عنان از ریاضت کشید

9898

مثل زد در این آنکه فرزانه بود

که برناید از هیچ ویرانه دود

9999

بسا خواب کاول بود هولناک

نشاط آورد چون شود روز پاک

100100

بسا چیز کاو در دل آرد هراس

سرانجام از آن کرد باید سپاس

101101

جهان پر شد از دعوی انگیختن

برین نطع ترسم ز خون ریختن

102102

چو باران فراوان بود در تموز

هوا سرد گردد چو بردالعجوز

103103

چو باران هوا تر نماید ز آب

نسوزاند آن چرک را آفتاب

104104

چو بر عادت خود درآید خریف

هوا دور باشد ز باد لطیف

105105

وبا خیزد از تری آب و ابر

که باشد نفس را گذرگه ستبر

106106

بباید یکی آتش افروختن

برو صندل و عود و گل سوختن

107107

من آن عود سوزم که در بزم شاه

ندارم جز این یک وثیقت نگاه

108108

خدای از پی بندگیم آفرید

بجز بندگی ناید از من پدید

109109

به نیک و به بد مرد آموزگار

نپیچد سر از گردش روزگار

110110

به هرچه‌ش رسد سازگاری کند

فلک بر ستیزنده خواری کند

111111

ندارد جهان خوی سازندگان

نسازد نوا با نوازندگان

112112

چو ابریشمی بسته بیند به ساز

کند دست خود بر بریدن دراز

113113

دو کرم است کان در بریشم‌کشی

کند دعوی آبی و آتشی

114114

یکی کارگاه بریشم تند

یکی کاروان بریشم زند

115115

دو باشد مگس انگبین خانه را

فریبنده چون شمع پروانه را

116116

کند یک مگس مایهٔ خورد و خفت

به دزدی خورد دیگری در نهفت

117117

یکی زان مگس که انگبین‌گر بوَد

به از صد مگس که انگبین‌خور بود

118118

از آن پیش کارد شبیخون شتاب

چو دراج در ده صلای کباب

119119

ز حرصی چه باید طلب کرد کام؟

که گه سوخته داردت گاه خام

120120

اگر جوش‌گیری بسوزی ز درد

و گر بر نجوشی شوی خام و سرد

121121

سپهر اژدهایی است با هفت سر

به زخمی کی اندازد از مه سپر‌؟

122122

درین تشت غربالی آبگون

تو غربال خاکی فلک تشت خون

123123

گر او با تو چون تشت شد آبریز

تو با او چو غربال شو خاک‌بیز

124124

کجا خاکدان باشد و آبگیر

ز غربال و تشتی بود ناگزیر

125125

فسونگر خم است این خم نیلگون

که صد گونه رنگ آید از وی برون

126126

اگر جادویی بر خمی شد سوار

خمی بین بر او جادوان صد هزار

127127

حساب فلک را رها کن ز دست

که پستی بلند و بلندی‌ست پست

128128

گهی زیر ما گاه بالای ماست

اگر زیر و بالاش خوانی رواست

129129

درین پرده با آسمان جنگ نیست

که این پرده با کس هماهنگ نیست

130130

چه بازیچه کاین چرخ بازیچه رنگ

نبازد در این چار دیوار تنگ

131131

کسی را که گردن برآرد بلند

همش باز در گردن آرد کمند

132132

چو روباه سرخ ار کلاهش دهد

به خورد‌ِ سگان سپاهش دهد

133133

درین چار سو چند سازیم جای‌؟

شکم چارسو کرده چون چارپای

134134

سر آنگاه بر چار بالش نهیم

کزین کنده چاربالش رهیم

135135

رباطی دو در دارد این دیر خاک

دری در گریوه دری در مغاک

136136

نیامد کسی زان در اینجا فراز

کزین در برونش نکردند باز

137137

فسرده کسی کاو درین چاه پست

چو برف اندر افتاد و چون یخ ببست

138138

خنک برق کاو جان به گرمی سپرد

به یک لحظه زاد و به یک لحظه مرد

139139

نه افسرده شمعی که چون برفروخت

شبی چند جان کند و آنگاه سوخت

140140

کسی‌را که کشتی نباشد درست

شناور شدن واجب آید نخست

141141

نبینی که ماهی به دریای ژرف

نیندیشد از هیچ باران و برف

142142

شتابنده را اسب صحرا خرام

یرغ داده به زآن که باشد جمام

143143

جهان آن جهان شد که از مکر و فن

گه آب تو ریزد گهی خون من

144144

سپهر آن سپهرست کز داغ و درد

گه ازرق کند رنگ ما گاه زرد

145145

درین ره کسی پرده داند نواخت

که هنجار این ره تواند شناخت

146146

به رهبر توان راه بردن بسر

سر راه دارم کجا راهبر

147147

چنان وقت وقت آیدم مرگ پیش

که امید بردارم از عمر خویش

148148

دگر باره غفلت سپاه آورد

سرم بر سر خوابگاه آورد

149149

خیالی به خوابی به در می‌برم

به افسانه عمری به سر می‌برم

150150

به این پر کجا بر توانم پرید‌؟

به پایی چنین در چه دانم رسید‌؟

151151

بدین چار‌سوی مخالف روان

نیم رسته گر پیرم و گر جوان

152152

اگر وقع پیران درآرم به کار

جدا مانم از مردم روزگار

153153

وگر با چنین تن جوانی کنم

به جان کسان زندگانی کنم

154154

همان به که با هر کهن تازه‌ای

نمایم به‌قدر وی اندازه‌ای

155155

مگر تارها کردن این بند را

نیازارم این همرهی چند را

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

محمد که بی‌دعوی تخت و تاج

ز شاهان به شمشیر بستد خراج

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 3 - در نعت پیغمبر اکرم

اگلی نظم

چو فیاض دریا درآمد به موج

ز کام صدف در درآرد به اوج

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 5 - در اندازه هر کاری نگهداشتن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور