صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 4 - تازه کردن داستان و یاد دوستان

بخش 4 - تازه کردن داستان و یاد دوستان

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

به هر مدتی گردش روزگار

ز طرزی دگر خواهد آموزگار

2

سر‌آهنگ پیشینه کج‌رو کند

نوایی دگر در جهان نو کند

3

به بازی درآید چو بازیگری

ز پرده برون آورَد پیکری

4

بدان پیکر از راه افسون‌گر‌ی

کند مدتی خلق را دلبر‌ی

5

چو پیری در آن پیکر آرد شکست

جوان‌پیکر‌ی دیگر آرد به‌دست

6

بدینگونه بر نو خطان‌ِ سخن

کند تازه پیرایه‌های کهن

7

زمان تا زمان خامهٔ نخل‌بند

سر نخل دیگر برآرد بلند

8

چو گم گردد از گوهری آب و رنگ

دگر گوهری سر برآرد ز سنگ

9

عروس مرا پیش پیکر شناس

همین تازه‌رویی بس است از قیاس

10

کز این نامه هم گر نرفتی ببوس

سخن گفتن تازه بودی فسوس

11

من آن توسنم کز ریاضت‌گری

رسیدم ز تندی به فرمانبری

12

چه گنج است کان ارمغانیم نیست

دریغا جوانی جوانیم نیست

13

جوان را چو گل نعل بر ابرش است

چو پیری رسد نعل بر آتش است

14

در آن کوره که‌آیینه روشن‌کنند

چو بشکست‌ از آیینه جوشن کنند

15

دل هر کرا کو سخن‌گستر است

سروشی سراینده یاریگر است

16

از این پیشتر کان سخن‌های نغز

برآوردی اندیشه از خون مغز

17

سراینده‌ای داشتم در نهفت

که با من سخن‌های پوشیده گفت

18

کنون آن سراینده خاموش گشت

مرا نیز گفتن فراموش گشت

19

نیوشنده‌ای نیز کان می‌شنید

هم از شقهٔ کار شد ناپدید

20

چو شاه ارسلان رفت و در خاک خفت

سخن چون توان در چنین حال گفت

21

مگر دولت شه کند یاریی

درآرد به من تازه گفتاریی

22

در اندیشهٔ این گذرهای تنگ

هم از تن توان شد هم از روی رنگ

23

چو طوفان اندیشه راهم گرفت

شب آمد در خوابگاهم گرفت

24

شبی از دل‌ِ تنگ تاریک‌تر

رهی از سر موی باریک‌تر

25

در آن شب چگونه توان کرد راه‌؟

درین ره چگونه توان دید چاه‌؟

26

فلک پاسگه را براندوده نیل

سر پاسبان مانده در پای پیل

27

بر این سبزهٔ آهو انگیخته

ز ناف زمین نافه‌ها ریخته

28

نه شمعی که باشد ز پروانه دور

نه پروانه‌ای داشت پروای نور

29

من آن شب نشسته سوادی به چنگ

سیه‌تر ز سودای آن شب به رنگ

30

به غواصی بحر در ساختن

گه اندوختن، گاهی انداختن

31

چو پاسی گذشت از شب دیر باز

دو پاس دگر ماند هر یک دراز

32

شتاب فلک را تک آهسته شد

خروسان شب را زبان بسته شد

33

من از کلهٔ شب در این دیر تنگ

همی‌بافتم حلهٔ هفت رنگ

34

مسیحا صفت زین خُم لاجورد

گه ازرق برآوردم و گاه زرد

35

مرا کاوّل این پرورش کار بود

ولینعمتی در دهش یار بود

36

عماد خویی خواجه ارجمند

که شد قد قاید بدو سربلند

37

جهان را ز گنج سخا کرده پر

ز درج سخن بر سخا بسته در

38

ندیدم کسی در سرای کهن

که دارد جز او هم سخا هم سخن

39

عطارد که بیند در او مشتری

بدین مُهر بردارد انگشتری

40

بوَد مدبری کان جنان را جهان

به نیرنگ خود دارد از من نهان

41

فرو بسته کاری پیاپی غمی

نه کس غمگساری نه کس همدمی

42

ز یک قابله چند زاید سخن‌؟

چه خرما گشاید ز یک نخل‌بن‌؟

43

من آن شب تهی مانده از خواب و خورد

شناور درین برکهٔ لاجورد

44

شبی و چه شب‌؟ چون یکی ژرف‌چاه

فتاده درو رخت خورشید و ماه

45

شبی کز سیاهی بدان پایه بود

کزو نور در تهمت سایه بود

46

من از دولت شه کمندی به‌دست

گرفته بسی آهوی شیر مست

47

درافکنده طرحی به دریای ژرف

به طرح اندرون ماهیان شگرف

48

رصد بسته بر طالع شهریار

سخن کرده با ساعت نیک بار

49

بدان تا کنم شاه را پیشکش

برآمیخته خیل چین با حبش

50

به منزل رسانده ره انجام را

گرو برده هم صبح و هم شام را

51

در آن وحشت‌آباد‌ِ فترت‌پذیر

شده دولت شه مرا دستگیر

52

گُهر‌جوی را تیشه بر کان رسید

جگر‌خوردن دل به پایان رسید

53

چو زرین سراپردهٔ آفتاب

به خر‌پشتهٔ کوه برزد طناب

54

من‌ شب‌نیاسوده برخاستم

به آسودگی بزمی آراستم

55

سریری به آیین سلطانیان

زدم بر سر کوی روحانیان

56

بساطی کشیدم به ترتیب نو

بر او کردم اندیشه را پیش‌رو

57

می‌ و نقل و ریحان مرا هم‌نفس

زبان و ضمیر و سخن بود و بس

58

سرم چون ز می تابِ مستی گرفت

سخن با سخا هم‌نشستی گرفت

59

در آمد به غریدن ابر بلند

فرو‌ریخت گوهر به گوهرپسند

60

دلم آتش و طالعم شیر بود

زبانم در آن شغل شمشیر بود

61

دو جا مرد را بود باید دلیر

یکی نزد آتش یکی نزد شیر

62

مگر آتش و شیر هم‌گوهر‌ند

که از دام و دد هر چه باشد خورند

63

چو بر دست من داد نیک اختری

دف زهره و دفتر مشتری

64

گه از لطف بر ساختم زیوری

گه از گنج حکمت گشادم دری

65

جهانی به گوهر برانباشتم

که چون شاه گوهر‌خری داشتم

66

دگر باره بر کان گشادم کمین

برانداختم مغز گنج از زمین

67

به دعوی دروغی نباید نمود

زر و آتش اینک توان آزمود

68

شرفنامه را تازه کردم نورد

سپیداب را ساختم لاجورد

69

دگر باره این نظم چینی‌طراز

ببین تا کجا می‌کند ترکتاز

70

به اول چه کشتم به آخر چه رست

شکسته چنین کرد باید درست

71

بسی سال‌ها شد که گوهر‌پرست

نیاورد از اینگونه گوهر به‌دست

72

فروشندهٔ گوهر آمد پدید

متاع از فروشنده باید خرید

73

چو فرمود شه باغی آراستن

سمن کشتن و سرو پیراستن

74

به سرسبزی شاه روشن‌ضمیر

به نیروی فرهنگ فرمان‌پذیر

75

یکی سرو پیراستم در چمن

که بر یاد او مَی‌ خورد انجمن

76

سخن زین نمط هر چه دارد نوی

بدین شیوهٔ نو کند پیروی

77

دلی باید اندیشه را تیز و تند

برش بر نیاید ز شمشیر کند

78

سخن گفتن آسان بر آن کس بود

که نظم تهیش از سخن بس‌بود

79

کسی کاو جواهر برآرد ز سنگ

به دشواری آرد سخن را به چنگ

80

غلط کاری این خیالات نغز

برآورد جوش دلم را به مغز

81

ز گرمی سرم را پر از دود کرد

ز خشگی تنم را نمک‌سود کرد

82

به ترتیب این بکر شوهر فریب

مرا صابری باد و شه را شکیب

83

سخن بین کجا بارگه می‌زند

چه می‌گویم او خود چه ره می‌زند

84

ندانم که این جادویی‌های چست

چگونه درین بابلی‌چاه رست

85

که آموخت این زهره را زیر زند‌؟

که سازد نواهای هاروت‌بند

86

بدین سحر کاو آب زردشت برد

بسا زند را کاتش زنده مرد

87

کجا قطره تا در به دریا برَد

خر آرد و زین بصره خرما برد

88

من آن ابرم این طرف شش‌طاق را

که آب از جگر بخشم آفاق را

89

همه چون گیا جرعه‌خواران من

ز من سبز و تشنه به باران من

90

چو سایه که هنجار دارد ز نور

وزو دارد آمیزش خویش دور

91

ز من گرچه شوریده شد خوابشان

هم از فیض جوی منست آبشان

92

همه صرف خواران صرف منند

قباله نویسان حرف منند

93

من ادرار این فیض از آن یافتم

که روی از دگر چشمه‌ها تافتم

94

به خلوت زدودم ز پولاد زنگ

که مینا پذیرد ز یاقوت رنگ

95

چو من کردم آیینه را تابناک

پذیرندهٔ پاک شد جای پاک

96

نخواندی که از صقل چینی حصار‌؟

چگونه ستد رومیان را نگار‌؟

97

چو خواهی که بر گنج یابی کلید

نباید عنان از ریاضت کشید

98

مثل زد در این آنکه فرزانه بود

که برناید از هیچ ویرانه دود

99

بسا خواب کاول بود هولناک

نشاط آورد چون شود روز پاک

100

بسا چیز کاو در دل آرد هراس

سرانجام از آن کرد باید سپاس

101

جهان پر شد از دعوی انگیختن

برین نطع ترسم ز خون ریختن

102

چو باران فراوان بود در تموز

هوا سرد گردد چو بردالعجوز

103

چو باران هوا تر نماید ز آب

نسوزاند آن چرک را آفتاب

104

چو بر عادت خود درآید خریف

هوا دور باشد ز باد لطیف

105

وبا خیزد از تری آب و ابر

که باشد نفس را گذرگه ستبر

106

بباید یکی آتش افروختن

برو صندل و عود و گل سوختن

107

من آن عود سوزم که در بزم شاه

ندارم جز این یک وثیقت نگاه

108

خدای از پی بندگیم آفرید

بجز بندگی ناید از من پدید

109

به نیک و به بد مرد آموزگار

نپیچد سر از گردش روزگار

110

به هرچه‌ش رسد سازگاری کند

فلک بر ستیزنده خواری کند

111

ندارد جهان خوی سازندگان

نسازد نوا با نوازندگان

112

چو ابریشمی بسته بیند به ساز

کند دست خود بر بریدن دراز

113

دو کرم است کان در بریشم‌کشی

کند دعوی آبی و آتشی

114

یکی کارگاه بریشم تند

یکی کاروان بریشم زند

115

دو باشد مگس انگبین خانه را

فریبنده چون شمع پروانه را

116

کند یک مگس مایهٔ خورد و خفت

به دزدی خورد دیگری در نهفت

117

یکی زان مگس که انگبین‌گر بوَد

به از صد مگس که انگبین‌خور بود

118

از آن پیش کارد شبیخون شتاب

چو دراج در ده صلای کباب

119

ز حرصی چه باید طلب کرد کام؟

که گه سوخته داردت گاه خام

120

اگر جوش‌گیری بسوزی ز درد

و گر بر نجوشی شوی خام و سرد

121

سپهر اژدهایی است با هفت سر

به زخمی کی اندازد از مه سپر‌؟

122

درین تشت غربالی آبگون

تو غربال خاکی فلک تشت خون

123

گر او با تو چون تشت شد آبریز

تو با او چو غربال شو خاک‌بیز

124

کجا خاکدان باشد و آبگیر

ز غربال و تشتی بود ناگزیر

125

فسونگر خم است این خم نیلگون

که صد گونه رنگ آید از وی برون

126

اگر جادویی بر خمی شد سوار

خمی بین بر او جادوان صد هزار

127

حساب فلک را رها کن ز دست

که پستی بلند و بلندی‌ست پست

128

گهی زیر ما گاه بالای ماست

اگر زیر و بالاش خوانی رواست

129

درین پرده با آسمان جنگ نیست

که این پرده با کس هماهنگ نیست

130

چه بازیچه کاین چرخ بازیچه رنگ

نبازد در این چار دیوار تنگ

131

کسی را که گردن برآرد بلند

همش باز در گردن آرد کمند

132

چو روباه سرخ ار کلاهش دهد

به خورد‌ِ سگان سپاهش دهد

133

درین چار سو چند سازیم جای‌؟

شکم چارسو کرده چون چارپای

134

سر آنگاه بر چار بالش نهیم

کزین کنده چاربالش رهیم

135

رباطی دو در دارد این دیر خاک

دری در گریوه دری در مغاک

136

نیامد کسی زان در اینجا فراز

کزین در برونش نکردند باز

137

فسرده کسی کاو درین چاه پست

چو برف اندر افتاد و چون یخ ببست

138

خنک برق کاو جان به گرمی سپرد

به یک لحظه زاد و به یک لحظه مرد

139

نه افسرده شمعی که چون برفروخت

شبی چند جان کند و آنگاه سوخت

140

کسی‌را که کشتی نباشد درست

شناور شدن واجب آید نخست

141

نبینی که ماهی به دریای ژرف

نیندیشد از هیچ باران و برف

142

شتابنده را اسب صحرا خرام

یرغ داده به زآن که باشد جمام

143

جهان آن جهان شد که از مکر و فن

گه آب تو ریزد گهی خون من

144

سپهر آن سپهرست کز داغ و درد

گه ازرق کند رنگ ما گاه زرد

145

درین ره کسی پرده داند نواخت

که هنجار این ره تواند شناخت

146

به رهبر توان راه بردن بسر

سر راه دارم کجا راهبر

147

چنان وقت وقت آیدم مرگ پیش

که امید بردارم از عمر خویش

148

دگر باره غفلت سپاه آورد

سرم بر سر خوابگاه آورد

149

خیالی به خوابی به در می‌برم

به افسانه عمری به سر می‌برم

150

به این پر کجا بر توانم پرید‌؟

به پایی چنین در چه دانم رسید‌؟

151

بدین چار‌سوی مخالف روان

نیم رسته گر پیرم و گر جوان

152

اگر وقع پیران درآرم به کار

جدا مانم از مردم روزگار

153

وگر با چنین تن جوانی کنم

به جان کسان زندگانی کنم

154

همان به که با هر کهن تازه‌ای

نمایم به‌قدر وی اندازه‌ای

155

مگر تارها کردن این بند را

نیازارم این همرهی چند را

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

محمد که بی‌دعوی تخت و تاج

ز شاهان به شمشیر بستد خراج

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 3 - در نعت پیغمبر اکرم

اگلی نظم

چو فیاض دریا درآمد به موج

ز کام صدف در درآرد به اوج

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 5 - در اندازه هر کاری نگهداشتن

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور