صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 18 - حکایت کردن شاپور از شیرین و شبدیز

بخش 18 - حکایت کردن شاپور از شیرین و شبدیز

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ندیمی خاص بودش نام «شاپور»

جهان گشته ز مغرب تا لهاوُر

22

ز نقاشی به مانی مژده داده

به رسامی در اقلیدس گشاده

33

قلم‌زنْ چابکی، صورت‌گری چُست

که بی‌کِلک از خیالش نقش می‌رُست

44

چنان در لطف بودش آب‌دستی

که بر آب از لطافت نقش بستی

55

زمین بوسید پیش تخت پرویز

فرو گفت این سخن‌های دلآویز

66

که گر فرمان دهد شاه جهانم

بگویم صد یک از چیزی که دانم

77

اشارت کرد خسرو کای جوان‌مرد

بگو گرم و مکن هنگامه را سرد

88

زبان بگشاد شاپورِ سخن‌گوی

سخن را بهره داد از رنگ و از بوی

99

که تا گیتی است، گیتی بنده بادت

زمانه سال و مه فرخنده بادت

1010

جمالت را جوانی هم‌نفس باد

همیشه بر مرادت دست‌رس باد

1111

غمین باد آن که او شادت نخواهد

خراب آن کس که آبادت نخواهد

1212

بسی گشتم درین خرگاهِ شش‌طاق

شگفتی‌ها بسی دیدم در آفاق

1313

از آن سوی کهستان منزلی چند

که باشد فرضه دریای دربند

1414

زنی فرمانده‌ست از نسل شاهان

شده جوش سپاهش تا سپاهان

1515

همه اقلیم ارّان تا به ارمَن

مقرر گشته بر فرمان آن زن

1616

ندارد هیچ مرزی بی‌خراجی

همه دارد مگر تختی و تاجی

1717

هزارش قلعه بر کوه بلند است

خزینه‌‌ش را خدا داند که چند است‌!

1818

ز جنس چارپا چندان که خواهی

به افزونی فزون از مرغ و ماهی

1919

ندارد شوی و دارد کامرانی

به شادی می‌گذارد زندگانی

2020

ز مردان بیش‌تر دارد سترگی

«مهین‌بانو»ش خوانند از بزرگی

2121

شمیرا نام دارد آن جهان‌گیر

شمیرا را مهین‌بانوست تفسیر

2222

نشستِ خویش را در هر هوایی

به هر فصلی مهیا کرده جایی

2323

به فصل گل به موقان است جایش

که تا سرسبز باشد خاک پایش

2424

به تابستان شود بر کوه ارمن

خرامد گل به گل خرمن به خرمن

2525

به هنگام خزان آید به ابخاز

کند در جستن نخجیر پرواز

2626

زمستانش به بردع مِیل چیر است

که بردع را هوای گرم‌سیر است

2727

چهارش فصل ازین‌سان در شمار است

به هر فصلی هواییش اختیار است

2828

نفس یک‌یک به شادی می‌شمارد

جهان، خوش‌خوش به بازی می‌گذارد

2929

درین زندان‌سرایِ پیچ بر پیچ

برادرزاده‌‌ای دارد دگر هیچ

3030

پری‌دختی‌، پری بگذار‌، ماهی‌

به زیر مقنعه صاحب‌کلاهی

3131

شب‌افروزی چو مهتابِ جوانی

سیه‌چشمی چو آبِ زندگانی

3232

کشیده قامتی چون نخل سیمین

دو زنگی بر سر نخلش رطب‌چین

3333

ز بس کآورد یاد آن نوش‌لب را

دهان پُر آبِ شکر شد رطب را

3434

به مرواریدِ دندان‌های چون نور

صدف را آبِ دندان داده از دور

3535

دو شکر چون عقیق آب‌داده

دو گیسو چون کمندِ تاب‌داده

3636

خم گیسوش تاب از دل کشیده

به گیسو سبزه را بر گل کشیده

3737

شده گرم از نسیم مشک‌بیزش

دماغِ نرگسِ بیمارخیزش

3838

فسونگر کرده بر خود چشم خود را

زبان بسته به افسون، چشمِ بد را

3939

به سِحری کآتشِ دل‌ها کند تیز

لبش را صد زبان هر صد شکرریز

4040

نمک دارد لبش در خنده پیوست

نمک شیرین نباشد وآنِ او هست

4141

تو گویی بینی‌اش تیغی‌ست از سیم

که کرد آن تیغ، سیبی را به دو نیم

4242

ز ماهش صد قصب را رخنه یابی

چو ماهش رخنه‌ای بر رخ نیابی

4343

به شمعش بر بسی پروانه بینی

ز نازش سوی کس پروا نبینی

4444

صبا از زلف و رویش حله‌پوش است

گهی قاقم گهی قندز فروش است

4545

موکل کرده بر هر غَمزه غَنجی

زَنَخ چون سیب و غبغب چون ترنجی

4646

رخش تقویمِ انجُم را زده راه

فشانده دست بر خورشید و بر ماه

4747

دو پستانْ چون دو سیمین‌نارِ نوخیز

بر آن پستان گلِ بُستانِ درم‌ریز

4848

ز لعلش بوسه را پاسخ نخیزد

که لعل ار وا گشاید دُر بریزد

4949

نهاده گردن، آهو گردنش را

به آب چشم شسته دامنش را

5050

به چشم آهوان آن چشمهٔ نوش

دهد شیرافکنان را خواب خرگوش

5151

هزار آغوش را پُر کرده از خار

یک آغوش از گلش ناچیده دیار

5252

شبی صد کس فزون بیند به خوابش

نبیند کس شبی چون آفتابش

5353

گر اندازه ز چشم خویش گیرد

بر آهویی صد آهو بیش گیرد

5454

ز رشک نرگس مستش خروشان

به بازار ارم ریحان‌فروشان

5555

به عید آرایِ ابرویِ هلالی

ندیدش کس که جان نسپُرد حالی

5656

به حیرت مانده مجنون در خیالش

به قایم رانده لیلی با جمالش

5757

به فرمانی که خواهد خلق را کُشت

به دستش دَه قلم یعنی دَه انگشت

5858

مه از خوبیش خود را خال خوانده

شب از خالش کتاب فال خوانده

5959

ز گوش و گردنش لؤلؤ خروشان

که رحمت بر چنان لؤلؤ فروشان

6060

حدیثی و هزار آشوب دلبند

لبی و صد هزاران بوسه چون قند

6161

سر زلفی ز ناز و دلبری پُر

لب و دندانی از یاقوت و از دُر

6262

از آن یاقوت و آن دُرِّ شکرخند

مفرح ساخته سوداییی چند

6363

خرد سرگشته بر روی چو ماهش

دل و جان فتنه بر زلف سیاهش

6464

هنر فتنه شده بر جان پاکش

نبشته عهده عنبر به خاکش

6565

رخش نسرین و بویش نیز نسرین

لبش شیرین و نامش نیز شیرین

6666

شکرلفظان لبش را نوش خوانند

ولیعهد مهین‌بانوش دانند

6767

پری‌رویان کزان کشور امیرند

همه در خدمتش فرمان‌پذیرند

6868

ز مهترزادگانِ ماه‌پیکر

بود در خدمتش هفتاد دختر

6969

به خوبی هر یکی آرام جانی

به زیبایی دل‌آویزِ جهانی

7070

همه آراسته با رود و جامند

چو مه منزل به منزل می‌خرامند

7171

گهی بر خرمنِ مه مشک پوشند

گهی در خرمن گل باده نوشند

7272

ز برقع نیستشان بر روی بندی

که نارد چشم‌زخم آن جا گزندی

7373

به خوبی در جهان یاری ندارند

به گیتی جز طرب کاری ندارند

7474

چو باشد وقت زور آن زورمندان

کنند از شیر چنگ از پیل دندان

7575

به حمله جان عالم را بسوزند

به ناوک چشم کوکب را بدوزند

7676

اگر حور بهشتی هست مشهور

بهشت است آن طرف وان لعتبان حور

7777

مهین‌بانو که آن اقلیم دارد

بسی زین گونه زر و سیم دارد

7878

بر آخر بسته دارد ره‌نوردی

کز او در تک نیابد باد گردی

7979

سبق برده ز وهم فیلسوفان

چو مرغابی نترسد زآب طوفان

8080

به یک صفرا که بر خورشید رانده

فلک را هفت میدان باز مانده

8181

به گاهِ کوه‌کندن آهنین‌سُم

گهِ دریا بُریدن خیزران دُم

8282

زمانه‌گردش و اندیشه‌رفتار

چو شب کارآگه و چون صبح بیدار

8383

نهاده نام آن شب‌رنگ، شبدیز

بر او عاشق‌‌تر از مرغِ شب‌آویز

8484

یکی زنجیر زر پیوسته دارد

بدان زنجیر پایش بسته دارد

8585

نه شیرین‌‌تر ز شیرین خلق دیدم

نه چون شبدیز شب‌رنگی شنیدم

8686

چو بر گفت این سخن شاپورِ هشیار

فراغت خفته گشت و عشق بیدار

8787

یکایک مُهر بر شیرین نهادند

بدان شیرین‌زبان اقرار دادند

8888

که استادی که در چین نقش بندد

پسندیده بود هرچ او پسندد

8989

چنان آشفته شد خسرو بدان گفت

کزان سودا نیآسود و نمی‌خفت

9090

همه روز این حکایت باز می‌جست

جز این تخم از دماغش برنمی‌رست

9191

در این اندیشه روزی چند می‌بود

به خشک افسانه‌ای خرسند می‌بود

9292

چو کار از دست شد، دستی بر آورد

صبوری را به سرپایی در آورد

9393

به خلوت، داستان‌خواننده را خوانْد

بسی زین داستان با وی سخن راند

9494

بدو گفت ای به کارآمد وفادار

به کار آیم کنون، کز دست شد کار

9595

چو بنیادی بدین خوبی نهادی

تمامش کن که مردی اوستادی

9696

مگو شکر، حکایت مختصر کن

چو گفتی سوی خوزستان گذر کن

9797

تو را باید شدن چون بت‌پرستان

به دست آوردن آن بت را به دستان

9898

نظر کردن که در دل داد دارد؟

سر پیوند مردم زاد دارد؟

9999

اگر چون موم نقشی می‌پذیرد

بر او زن مُهر ما تا نقش گیرد

100100

ور آهن‌دل بوَد منشین و برگرد

خبر ده تا نکوبم آهن سرد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو آمد زلف شب در عطر سایی

به تاریکی فرو شد روشنایی

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 17 - به خواب دیدن خسرو نیای خویش انوشیروان را

اگلی نظم

زمین بوسید شاپور سخن‌دان

که دایم باد خسرو شاد و خندان

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 19 - رفتن شاپور در ارمن به طلب شیرین

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور