صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 33 - جهانگردی اسکندر با دعوی پیغمبری

بخش 33 - جهانگردی اسکندر با دعوی پیغمبری

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سحرگه که سربرگرفتم ز خواب

برافروختم چهره چون آفتاب

22

سریر سخن برکشیدم بلند

پراکندم از دل بر آتش سپند

33

به پیرایش نامه خسروی

کهن سرو را باز دادم نوی

44

ز گنج سخن مهر برداشتم

درو در ناسفته نگذاشتم

55

سر کلکم از گوهر انداختن

فلک را شکم خواست پرداختن

66

درآمد خرامان سمن سینه‌ای

به من داد تیغی در آیینه‌ای

77

که آشفتهٔ خویش چندین مباش

ببین خویشتن خویشتن بین مباش

88

نظر چون در آیینه انداختم

درو صورت خویش بشناختم

99

دگرگونه دیدم در آن سبز باغ

که چون پرنیان بود در پر زاغ

1010

ز نرگس تهی یافتم خواب را

ندیدم جوان سرو شاداب را

1111

سمن بر بنفشه کمین کرده بود

گل سرخ را زردی آزرده بود

1212

از آن سکهٔ رفته رفتم ز جای

فروماندم اندر سخن سست رای

1313

نه پایی که خود را سبک‌رو کنم

نه دستی که نقش کهن نو کنم

1414

خجل گشتم از روی بیرنگ خویش

نوایی گرفتم به آهنگ خویش

1515

هراسیدم از دولت تیزگام

که بگذارد این نقش را ناتمام

1616

ازین پیش کاید شبیخون خواب

به بنیاد این خانه کردم شتاب

1717

مگر خوابگاهی به دست آورم

که جاوید در وی نشست آورم

1818

پژوهندهٔ دور گردنده حال

چنین گوید از گردش ماه و سال

1919

که چون نامه حکم اسکندری

مسجل شد از وحی پیغمبری

2020

ز دیوان فروشست عنوان گنج

که نامش برآمد به دیوان رنج

2121

بفرمود تا عبره روم و روس

نبشتند بر نام اسکندروس

2222

از آن پیش کز تخت خود رخت برد

بدو داد و او را به مادر سپرد

2323

به اندرز بگشاد مُهر از زبان

چنین گفت با مادر مهربان

2424

که من رفتم اینک تو از داد و دین

چنان کن که گویند بادا چنین

2525

پدروار با بندگان خدای

چو مادر شدی مهر مادر نمای

2626

به پروردن داد و دین زینهار

نگهدار فرمان پروردگار

2727

به فرمان‌بری کوش کآرد بهی

که فرمان‌بری به ز فرمان دهی

2828

ضرورت مرا رفتنی شد به راه

سپردم به تو شغل دیهیم و گاه

2929

گرفتم رهی دور فرسنگ پیش

ندانم که آیم بر اورنگ خویش؟

3030

گر آیم چنان کن که از چشم بد

نه تو خیره باشی نه من چشم‌زد

3131

وگر زآمدن حال بیرون بود

به هش باش تا عاقبت چون بود

3232

چنان کن که فردا دران داوری

نگیرد زبانت به عذر آوری

3333

سخن چون به سر برد برداشت رخت

رها کرد بر مادر آن تاج و تخت

3434

بفرمود تا لشگر روم و شام

برو عرضه کردند خود را تمام

3535

از آن لشگر آنچ اختیار آمدش

پسندیده‌تر صد هزار آمدش

3636

گزین کرد هر مردی از کشوری

به مردانگی هر یکی لشگری

3737

چهارش هزار اشتر از بهر بار

پس و پیش لشگر کشیده قطار

3838

هزار نخستین ازو بیسُراک

به گردن‌کشی کوه را کرده خاک

3939

هزار دیگر بختی بارکش

همه بارهاشان خورشهای خوش

4040

هزار سوم ناقهٔ ره نورد

به زیر زر و زیور سرخ و زرد

4141

هزار چهارم نجیبان تیز

چو آهو گه تاختن گرم خیز

4242

ز هر پیشه کاید جهان را به کار

گزین کرد صدصد همه پیشه کار

4343

بدین سازمندی جهانگیر شاه

برافراخت رایت ز ماهی به ماه

4444

ز مقدونیه روی در راه کرد

به اسکندریه گذرگاه کرد

4545

سریر جهانداری آنجا نهاد

بر او روزکی چند بنشست شاد

4646

به آیین کیخسرو تخت گیر

که برد از جهان تخت خود بر سریر

4747

بفرمود میلی برافراختن

بر او روشن آیینه‌ای ساختن

4848

که از روی دریا به یک ماهه راه

نشان باز داد از سپید و سیاه

4949

بدان تا بود دیده بانگاه تخت

بر او دیده بانان بیدار بخت

5050

چو ز آیینه بینند پوشیده راز

به دارنده تخت گویند باز

5151

اگر دشمنی ترکتازی کند

رقیب حرم چاره سازی کند

5252

چو فارغ شد از تختگاهی چنان

نشست از بر بور عالی‌عنان

5353

نخستین قدم سوی مغرب نهاد

به مصر آمد آنجا دو روز ایستاد

5454

وز آنجا برون شد به عزم درست

به فرمان ایزد میان بست چست

5555

چو لختی زمین را طرف در نوشت

ز پهلوی وادی درآمد به دشت

5656

ز مقدس تنی چند غم یافته

ز بیداد داور ستم یافته

5757

تظلم‌کنان سوی راه آمدند

عنان‌گیر انصاف شاه آمدند

5858

که چون از تو پاکی پذیرفت خاک

بکن خانه پاک را نیز پاک

5959

به مقدس رسان رایت خویش را

برافکن ز گیتی بداندیش را

6060

در آن جای پاکان یک اهریمنست

که با دوستان خدا دشمنست

6161

مطیعان آن خانهٔ ارجمند

نبینند ازو جز گداز و گزند

6262

طریق پرستش رها می‌کند

پرستندگان را جفا می‌کند

6363

به خون ریختن سربرافراخته‌ست

بسی را به ناحق سرانداخته‌ست

6464

همه در هراسیم ازین دیو زاد

تویی دیوبند از تو خواهیم داد

6565

سکندر چو دید آن چنان زاریی

وزانسان برایشان ستمکاریی

6666

ستمدیده را گشت فریادرس

به فریاد نامد ز فریاد کس

6767

چو از قدسیان این حکایت شنید

عنان سوی بیت‌المقدس کشید

6868

حصار جهان را که سر باز کرد

ز بیت المقدس سرآغاز کرد

6969

سکندر به قدس آمد از مرز روم

بدان تا برد فتنه زان مرز و بوم

7070

چو بیدادگر دشمن آگاه گشت

که آواز داد آمد از کوه و دشت

7171

کمر بست و آمد به پیگار او

نبود آگه از بخت بیدار او

7272

به اول شبیخون که آورد شاه

بران راهزن دیو بر بست راه

7373

چو بیدادگر دید خون ریختش

ز دروازه مقدس آویختش

7474

منادی برانگیخت تا در زمان

ز بیداد او برگشاید زبان

7575

که هر کو بدین خانه بیداد کرد

بدینگونه بخت بدش یاد کرد

7676

چو زو بستد آن خانهٔ پاک را

به عنبر برآمیخت آن خاک را

7777

برآسود ازان جای آسودگان

فروشست ازو گرد آلودگان

7878

جفای ستمکاره زو باز داشت

به طاعتگران جای طاعت گذاشت

7979

ازو کار مقدس چو با ساز گشت

سوی ملک مغرب عنان‌تاز گشت

8080

بر افرنجه آورد از آنجا سپاه

وز افرنجه بر اندلس کرد راه

8181

چو آمد گه دعوی و داوری

به دانش نمایی و دین پروری

8282

کس از دانش و دین او سرنتافت

رهی دید روشن بدان ره شتافت

8383

چو آموخت بر هر کسی دین و داد

به هر بقعه طاعت‌گهی نو نهاد

8484

به رفتن دگر باره لشگر کشید

به عالم گشایی علم برکشید

8585

به تعجیل می‌راند بر کوه و رود

کجا سبزه‌ای دید آمد فرود

8686

چو از ماندگی گشت پرداخته

دگر باره شد عزم را ساخته

8787

نمود از بیابان به دریا شتافت

درافکند کشتی به دریای آب

8888

سه مه بر سر آب دریا نشست

بیاورد صیدی ز دریا به دست

8989

از آنسو که خورشید می‌شد نهان

تکاپوی می‌کرد با همرهان

9090

جزیره بسی دید بی‌آدمی

برون رفت و می‌شد زمی بر زمی

9191

بسی پیش باز آمدش جانور

هم از آدمی هم ز جنس دگر

9292

درو هیچ از ایشان نیامیختند

وزو کوه بر کوه بگریختند

9393

سرانجام چون رفت راهی دراز

نشیب زمین دیگر آمد فراز

9494

بیابانی از ریگ رخشنده زرد

که جز طین اصفر نینگیخت گرد

9595

برآن ریگ بوم ار کسی تاختی

زمین زیرش آتش برانداختی

9696

همانا که بر جای ترکیب خاک

ز ترکیب گوگرد بود آن مغاک

9797

چو یک‌مه در ان بادیه تاختند

ازو نیز هم رخت پرداختند

9898

چو پایان آن وادی آمد پدید

سکندر به دریای اعظم رسید

9999

در آن ژرف دریا شگفتی بماند

که یونانیش اوقیانوس خواند

100100

محیط جهان موج هیبت نمود

از آن پیشتر جای رفتن نبود

101101

فرو رفتن آفتاب از جهان

در آن ژرف دریا نبودی نهان

102102

حجابی مغانی بد آن آب را

نپوشیدی از دیدها تاب را

103103

فلک هر شبان روزی از چشم دور

به دریا درافکندی از چشمه نور

104104

به ما در فرو رفتن آفتاب

اشارت به چشمه است و دریای آب

105105

همان چشمه گرم که‌او راست جای

به دریا حوالت کند رهنمای

106106

چو آبی به یکجا مهیا شود

شود حوضه و در به دریا شود

107107

معیب بود تا بود در مغاک

معلق بود چون بود گرد خاک

108108

در آن بحر کورا محیطست نام

معلق بود آب دریا مدام

109109

چو خورشید پوشد جمال را جهان

پس عطف آن آب گردد نهان

110110

به وقت رحیل آفتاب بلند

ز پرگار آن بحر پوشد پرند

111111

علم چون به زیر آرد از اوج او

توان دیدنش در پس موج او

112112

چو لختی رود در سر آرد حجاب

که آید نورد زمین در حساب

113113

به دانش چنین می‌نماید قیاس

دگر رهبری هست برره شناس

114114

چو آن چشمه گرم را دید شاه

نشد چشم او گرم در خوابگاه

115115

ز دانا بپرسید کاین چشمه چیست

همیدون نگهبان این چشمه کیست

116116

چنین گفت دانا که این آب گرم

بسا دیدها را که برد آب شرم

117117

درین پرده بسیار جستند راز

نیامد به کف هیچ سر رشته باز

118118

من این قصه پرسیدم از چند پیر

جوابی نداده‌ست کس دلپذیر

119119

دهد هر کسی شرح آن نور پاک

یکی گرد مرکز یکی زیر خاک

120120

که داند که بیرون ازین جلوه‌گاه

کجا می‌کند جلوه خورشید و ماه

121121

سکندر بران ساحل آرام جست

سوی آب دریا شد آرام سست

122122

چو سیماب دید آب دریا سطبر

گذر بسته بر قطره دزدان ابر

123123

در آبی چنان کشتی آسان نرفت

وگر رفت بی ره شناسان نرفت

124124

شه از ره شناسان بپرسید راز

بسنجیدن کار و ترتیب ساز

125125

که کشتی بدین آب چون افکنم‌‌؟

چگونه بنه زو برون افکنم‌‌؟

126126

ندیدند کار آزمایان صواب

که شاه افکند کشتی آنجا برآب

127127

نمودند شه را که صد رهنمون

ازین آب کشتی نیارد برون

128128

دگر کاندرین آب سیماب فام

نهنگ اژدهایی‌ست قصاصه نام

129129

سیاه و ستمکاره و سهمناک

چو دودی که آید برون از مغاک

130130

سیاست چنان دارد آن جانور

که بیننده چون بیندش یک نظر

131131

دهد جان و دیگر نجنبد ز جای

که باشد به‌راهی چنین رهنمای

132132

بترزین همه آن کزین خانه دور

یکی فرضه بینی چو تابنده نور

133133

بسی سنگ رنگین در آن موجگاه

همه ازرق و سرخ و زرد و سیاه

134134

فروزنده چون مرقشیشای زر

منی و دو من کمتر و بیشتر

135135

چو بیند درو دیدهٔ آدمی

بخندد ز بس شادی و خرمی

136136

وزان خرمی جان دهد در زمان

همان دیدن و دادن جان همان

137137

ولی هر چه باشد ز مثقال کم

ز خاصیت افتد و گر صد به‌هم

138138

ز بهتان جان بردنش رهنمای

همی خواندش پهنهٔ جان گزای

139139

چو شد گفته این داستان شهریار

فرستاد و کرد آزمایش به کار

140140

چنان بود کان پیر گوینده گفت

تنی چند از آن سنگ بر خاک خفت

141141

بفرمود تا بر هیونان مست

به آن سنگ رنگین رسانند دست

142142

همه دیدها باز بندند چست

کنند آنگه آن سنگ را باز جست

143143

وزان سنگ چندانکه آید به‌دست

برندش به پشت هیونان مست

144144

همه زیر کرباس‌ها کرده بند

لفافه برو باز پیچیده چند

145145

کنند آن هیونان ازان سنگ بار

نمانند خود را در آن سنگسار

146146

به فرمان پذیری رقیبان راه

بجای آوریدند فرمان شاه

147147

شه و لشگر از بیم چندان هلاک

گذشتند چون باد ازان زرد خاک

148148

بفرمود شه تا از آن خاک زرد

شتربان صد اشتر گرانبار کرد

149149

چو آمد به جایی که بود آبگیر

بر و بوم آنجا عمارت پذیر

150150

به فرمان او سنگها ریختند

وزان سنگ بنیادی انگیختند

151151

همه هم‌چنان کرده کرباس پیچ

کزیشان یکی باز نگشاد هیچ

152152

به ترکیب آن سنگها بندبند

برآورد بی‌در حصاری بلند

153153

برآورد کاخی چو بادام مغز

همه یک به دیگر برآورده نغز

154154

گِلی کرد گیرنده زان زرد خاک

برون بنا را براندود پاک

155155

درون را نیندود و خالی گذاشت

که رازی در آن پرده پوشیده داشت

156156

خنیده چنینست از آموزگار

که چون مدتی شد بر آن روزگار

157157

فروریخت کرباس از روی سنگ

پدید آمد آن گوهر هفت رنگ

158158

برون بنا ماند بر جای خویش

کز اندودش گل حرم داشت پیش

159159

درون ماندگان خرقه انداختند

بران خرقه بسیار جان باختند

160160

هران راهرو کامد آنجا فراز

به دیدار آن حصنش آمد نیاز

161161

طلب کرد بر باره چون ره ندید

کمندی برافکند و بالا دوید

162162

چو بر باره شد سنگ را دید زود

چو آهن ربا زود ازو جان ربود

163163

ز سنگی که در یک منش خون بود

چو کوهی به‌هم بر نهی چون بوَد؟!

164164

شنیدم ز شاهان یک آزاد مرد

شنید این سخن را و باور نکرد

165165

فرستاد و این قصه را باز جست

براو قصه شد ز آزمایش درست

166166

چو شاه آن بنا کرد ازو روی تافت

ز دریا بسوی بیابان شتافت

167167

چو شش ماه دیگر بپیمود راه

ستوه آمد از رنج رفتن سپاه

168168

ازان ره که در پای پیل آمدش

گذرگه سوی رود نیل آمدش

169169

به سرچشمه نیل رغبت نمود

که آن پایه را دیده نادیده بود

170170

شب و روز برطرف آن رود بار

دو اسبه همی‌راند بر کوه و غار

171171

بدان رسته کان رود را بود میل

همی‌شد چو آید سوی رود سیل

172172

بسی کوه و دشت از جهان درنوشت

به پایان رسد آخر آن کوه و دشت

173173

پدید آمد از دامن ریگ خشک

بلندی گهی سبز با بوی مشک

174174

کمر در کمر کوهی از خاره سنگ

برآورده چون سبز با بوی مشک

175175

برو راه بربسته پوینده را

گذر گم شده راه جوینده را

176176

کشیده عمود آن شتابنده رود

از آن کوه میناوش آمد فرود

177177

یکی پشته بر راه آن بود تند

که از رفتنش پایها بود کند

178178

کسی کو بدان پشتهٔ خار پشت

برانداختی جان به چنگال و مشت

179179

زدی قهقهه چون بر او تاختی

از آنسوی خود را در انداختی

180180

بر او گر یکی رفتنی و گر هزار

چو مرغان پریدی در آن مرغزار

181181

فرستاده بر پشته شد چند کس

کز ایشان نیامد یکی باز پس

182182

چو هر کس که بردی بر آن پشته رخت

تو گفتی بر آن یافتی تاج و تخت

183183

چنان چشم از آن خیل برتافتی

که چشم از خیالش اثر یافتی

184184

سکندر جهاندیدگان را بخواند

درین چاره‌جویی بسی قصه راند

185185

که نتوان برین کوه تنها شدن

دو همراه باید به یکجا شدن

186186

سکونت نمودن در آن تاختن

به هر ده قدم منزلی ساختن

187187

چو بر پشته رفتن گرفتن قرار

برانداختن آنچه باید به کار

188188

به تدریج دیدن درآن سوی کوه

به یکره ندیدن که آرد شکوه

189189

بکردند ازینسان و سودی نداشت

دگر باره دانا نظر برگماشت

190190

چنین شد درآن داوری رهنمای

که مردی هنرمند و پاکیزه رای

191191

نویسنده باشد جهاندیده مرد

همان خامه و کاغذش درنورد

192192

بود خوب فرزندی آن مرد را

کزو دور دارد غم و درد را

193193

چو میل آورد سوی آن پشته گاه

بود پور هم پشت با او به راه

194194

به بالا شود مرد و فرزند زیر

بود بچه شیر زنجیر شیر

195195

گر او باز پس ناید از اصل و بن

به فرزند خود بازگوید سخن

196196

وگر زانکه دارد زبان بستگی

نویسد مثالی به آهستگی

197197

فرو افکند سوی فرزند خویش

نبرد دل از مهر پیوند خویش

198198

بدست آوریدند مردی شگرف

که مجموعه‌ای بود از آن جمله حرف

199199

سوی کوه شد پیر و با او جوان

چو بچه که با شیر باشد دوان

200200

دگر نیمروز آن جوان دلیر

ز پایان آن پشته آمد به زیر

201201

ز کاغذ گرفته نوردی به چنگ

بر شاه شد رفته از روی رنگ

202202

به شه داد کاغذ فرو خواند شاه

نبشته چنین بود کز گرد راه

203203

به جان آن چنان آمدم کز هراس

به دوزخ ره خویش کردم قیاس

204204

رهی گویی از تار یک موی رست

بر او هر که آمد ز خود دست شست

205205

درین ره که جز شکل مویی نداشت

فرود آمد هیچ رویی نداشت

206206

چو بر پشته خاره سنگ آمدم

ز بس تنگی ره به تنگ آمدم

207207

ز آنسو که دیدم دلم پاره شد

خرد زان خطرناکی آواره شد

208208

وزینسو ره پشته بی راغ بود

طرف تا طرف باغ در باغ بود

209209

پر از میوه و سبزه و آب و گل

برآورده آواز مرغان دهل

210210

هوا از لطافت درو مشک ریز

زمین از نداوت در او چشمه خیز

211211

تکش با تلاوش در آویخته

چنین رودی از هر دو انگیخته

212212

ازین سو همه زینت و زندگی

از آنسو همه آز و افکندگی

213213

بهشت این و آن هست دوزخ سرشت

به دوزخ نیاید کسی از بهشت

214214

دگر کان بیابان که ما آمدیم

ببین کز کجا تا کجا آمدیم

215215

که‌را دل دهد کز چنین جای نغز

نهد پای خود را در آن پای لغز‌‌؟

216216

من اینک شدم شاه بدرود باد

شما شاد باشید و من نیز شاد

217217

شه از راز پنهان چو آگاه گشت

سپه راند از آن کوهپایه به دشت

218218

نگفت آنچه برخواند با هیچ‌کس

که تا هر دلی نارد آنجا هوس

219219

چو دانست کانجا نشستن خطاست

گذرگه طلب کرد بر دست راست

220220

در آن ره ز رفتن نیاسود هیچ

نمی‌کرد جز راه رفتن بسیچ

221221

ز راه بیابان برون شد به رنج

چو ریگ بیابان روان کرده گنج

222222

رهش ریگ و اندوهش از ریگ بیش

تف آهش از دیگ بر دیگ بیش

223223

همه راه دشمن ز دام و دده

به هر گوشه‌ای لشگری صف زده

224224

ولیکن چو کردندی آهنگ شاه

ز ظلمت شدی ره برایشان سیاه

225225

کس از تیرگی ره نبردی برون

مگر رخصت شه شدی رهنمون

226226

کسی کو کشیدی سر از رای او

شدی جای او کندهٔ پای او

227227

برون از میانجی و از ترجمه

بدانست یک یک زبان همه

228228

سخن را به آهنگشان ساز داد

جواب سزاوارشان باز داد

229229

بدینگونه می‌کرد ره را نورد

زمان زیر گردون زمین زیر گرد

230230

در آن ره نبودش جز این هیچ‌کار

که چون باد بردی ز دلها غبار

231231

دل آشنا را برافروختی

به بیگانگان دین در آموختی

232232

چو زان دشت بگذشت چون دیو باد

قدم در دگر دیو لاخی نهاد

233233

بیابانی از آتشین جوش او

زبانی سخن گفته در گوش او

234234

جز آن زر که باشد خدای آفرید

کس از رستنیها گیاهی ندید

235235

جهان‌جوی از آن کان زر تافته

بخندید چون طفل زر یافته

236236

چو لختی در آن دشت پیمود راه

به باغ ارم یافت آرامگاه

237237

پدید آمد آن باغ زرین درخت

که شداد ازو یافت آن تاج و تخت

238238

درون رفت سالار گیتی نورد

زمین از درختان زر دید زرد

239239

یکایک درختانش از میوه پر

همه میوه بیجاده و لعل و در

240240

ز هر سو درآویخته سیب و نار

همه نار یاقوت و یاقوت نار

241241

ز نارنج زرین و سیمین ترنج

فریب آمده با نظرها به غنج

242242

بهارش جواهر زمین کیمیا

ز بیجاده گل وز زمرد گیا

243243

بساطی کشیده دران سبز باغ

ز گوهر برافروخته چون چراغ

244244

دو تندیس از زر برانگیخته

ز هر صورتی قالبی ریخته

245245

چو در چشم پیکرشناس آمدی

اگر زر نبودی هراس آمدی

246246

ز بلور تر حوضه‌ای ساخته

چو یخ پاره‌ای سیم بگداخته

247247

در آن ماهیان کرده از جزع ناب

نماینده‌تر زانکه ماهی در آب

248248

دوخشتی برآورده قصری عظیم

یکی خشت از زر یکی خشت سیم

249249

چو شه شد در آن قصر زرینه خشت

گمان برد کامد به قصر بهشت

250250

چو بسیار برگشت پیرامنش

دریده شد از گنج زر دامنش

251251

رواقی جداگانه دید از عقیق

ز بنیاد تا سر به گوهر غریق

252252

در او گنبدی روشن از زر ناب

درفشنده چون گنبد آفتاب

253253

نیفتاده گردی بر آن زر خشک

بجز سونش عنبر و گرد مشک

254254

در او رفت سالار فرهنگ و هوش

چو در گنبد آسمانها سروش

255255

ستودانی از جزع تابنده دید

کزو بوی کافورتر می‌دمید

256256

نهاده بر آن فرش مینا سرشت

یکی لوح یاقوت مینا نوشت

257257

نبشته براو کای خداوند زور

که رانی سوی این ستودان ستور

258258

درین دخمه خفته‌ست شداد عاد

کزو رنگ و رونق گرفت این سواد

259259

به آزرم کن سوی ما تاختن

مکن قصد برقع برانداختن

260260

بکن ستر پوشی که پوشیده‌ایم

به رسوایی کس نکوشیده‌ایم

261261

نگهدار ناموس ما در نهفت

که خواهی تو نیز اندرین خاک خفت

262262

اگر خفته‌ای را درین خوابگاه

برآرند گنبد ز سنگ سیاه

263263

سرانجامش این گنبد تیز گشت

ز دیوار گنبد درآرد به دشت

264264

تنش را نمک سود موران کند

سرش خاک سم ستوران کند

265265

بلی هر کسی از بهر ایوان خویش

ستونی کند بر ستودان خویش

266266

ولیکن چو بینی سرانجام کار

برد بادش از هر سویی چون غبار

267267

که داند که شداد را پای و دست

به نعل ستور که خواهد شکست‌‌؟!

268268

غبار پراکنده را در مغاک

رها کن که هم خاک به جای خاک

269269

از آن تن که بادش پراکنده کرد

نشانی نبینی جز این کوه زرد

270270

تو نیز ای گشایندهٔ قفل راز

بترس از چنین روز و با ما بساز

271271

مباش ایمن ار زانکه آزاده‌ای

که آخر تو نیز آدمی زاده‌ای

272272

همه گنج این گنجدان آن تست

سر و تاج ما هم به فرمان تست

273273

گشاده‌ست پیش تو درهای گنج

سپاه ترا بس شد این پای‌رنج

274274

ببر گنج کان بر تو باری مباد

ترا باد و با مات کاری مباد

275275

سکندر بر آن لوح ناریخته

چو لوحی شد از شاخی آویخته

276276

وزان خط که چون قطرهٔ آب خواند

بسا قطرهٔ آب کز دیده راند

277277

چو از چشم گریندهٔ اشک‌بار

بر آن خوابگه کرد لختی نثار

278278

برون رفت وزان گنجدان رخت بست

بدان گنج و گوهر نیالود دست

279279

ز باغی که در بیغ تیغ آمدش

یکی میوه چیدن دریغ آمدش

280280

چو دانست کان فرش زر ساخته

به عمری درازست پرداخته

281281

از آن گنجدان کان همه گنج داشت

نه خود برگرفت و نه کس را گذاشت

282282

همه راه او خود پر از گنج بود

زرِ دَه‌دهی سیم ِ دَه‌پنج بود

283283

دگر باره سر در بیابان نهاد

بر و بوم خود را همی‌کرد یاد

284284

چو یک نیمه راه بیابان برید

گروهی دد آدمی سار دید

285285

بیابانیانی سیه‌تر ز قیر

به بیغوله غارها جای گیر

286286

بپرسیدشان کاندرین ساده دشت

چه دارید از افسانها سرگذشت‌‌؟

287287

گذشت از شما کیست از دام و دد

که دارد دراین دشت ماوای خود‌‌؟

288288

چنین باز دادند شه را جواب

که دورست ازین بادیه ابر و آب

289289

درین ژرف صحرا که ماوای ماست

خورش‌های ما صید صحرای ماست

290290

درین دشت نخجیر بانی کنیم

به رسم ددان زندگانی کنیم

291291

خوریم آنچه زان صید یابیم نرم

کنیم آلت جامه از موی و چرم

292292

نه آتش به کار آید اینجا نه آب

بود آب از ابر آتش از آفتاب

293293

به روز سپید آفتاب بلند

بود آتش ما درین شهر بند

294294

ز شبنم چو گردد هوا نیز تر

دم ما کند زان نسیم آبخور

295295

درین کنج ما را جز این ساز نیست

وزین برتر انجام و آغاز نیست

296296

همان نیز پرسی ز دیگر گروه

که دارند مأوا درین دشت و کوه

297297

درین آتشین دشت بن ناپدید

که پرنده در وی نیارد پرید

298298

بیابانیانند وحشی بسی

که هرگز نگیرند خو با کسی

299299

ببُرّند چندان به یک‌روز راه

که آن برنخیزد ز ما در دو ماه

300300

ازیشان به ما یک یک آید به دست

بپرسیم ازو چون شود پای بست

301301

که بی آب چون زندگانی کنند

به ما بر چرا سرفشانی کنند

302302

نمایند کاب از بنه زهر ماست

ز تری هواییست کز بهر ماست

303303

نسازیم چون مار با هیچ‌کس

خورشهای ما سوسمارست و بس

304304

ز شغل شما چون نیابیم سود

شما را پرستش چه باید نمود‌‌؟!

305305

دگرگونه پرسیمشان در نهفت

چه هنگام خورد و چه هنگام خفت

306306

که چندانکه رفتند بالا و پست

درین بادیه کاب ناید بدست

307307

به پایان این بادیه کس رسید

همان پیکری دیگر از خلق دید

308308

به پاسخ چنین گفته‌اند آن گروه

که بسیار گشتیم در دشت و کوه

309309

دویدیم چون آهوان سال و ماه

به پایان وادی نبردیم راه

310310

بیابانیانی دگر دیده‌ایم

وزیشان خبر نیز پرسیده‌ایم

311311

که بیرون ازین پیکر قیرگون

نشانی دگر می‌دهد رهنمون؟

312312

نشان داده‌اند از بر خویش دور

بدانجا که خورشید را نیست نور

313313

یکی شهر چون بیشهٔ مشک بید

در او آدمی پیکرانی سپید

314314

نکو روی و خوش خوی و زیبا خصال

ز پانصد یکی را فزونست سال

315315

وگر نیز پانصد برآید دگر

نبینی کسی را ز پیری اثر

316316

برون از وطن گاه آن دلکشان

به ما کس نداده‌ست دیگر نشان

317317

از آن نیز بیرون درین خاک پست

بسی کوه و صحرای نادیده هست

318318

درونیست روینده را آبخورد

که گرماش گرماست و سرماش سرد

319319

چو زو رستنی برنیاید ز خاک

در آن جانور چون نگردد هلاک‌؟!

320320

همین است رازی که ما جسته‌ایم

ز دیگر حکایت ورق شسته‌ایم

321321

سکندر به آن خلق صاحب نیاز

ببخشید و بخشودشان برگ و ساز

322322

در آموختشان رسم و آیین خویش

برافروختشان دانش از دین خویش

323323

وزیشان به هنجارهای درست

سوی ربع مسکون نشان بازجست

324324

چو زو کار خود سازور یافتند

به ره بردنش زود بشتافتند

325325

از آن خاک جوشان و باد سموم

نمودند راهش به آباد بوم

326326

سکندر در آن دشت بیگاه و گاه

دواسبه همی‌راند بیراه و راه

327327

سرانجام کان ره به پایان رسید

دگر باره شد عطف دریا پدید

328328

هم از آب دریا به دریا کنار

تلاوشگهی دید چون چشمه سار

329329

فکندند ماهی برآن چشمه رخت

بر آسوده گشتند از آن رنج سخت

330330

دگر باره کشتی بسی ساختند

ز ساحل به دریا در انداختند

331331

چو دریا بریدند یک ماه بیش

به خشکی رساندند بنگاه خویش

332332

چو از تاب انجم شب تب زده

بپیچید چون مار عقرب زده

333333

ز باد جنوبی در آمد نسیم

دل رهروان رست از اندوه و بیم

334334

گرفتند یک ماه آنجا قرار

که هم سایبان بود و هم چشمه‌سار

335335

به مرهم رسیدند از آن خستگی

ز تن رنجشان شد به آهستگی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سوم روز کین طاق بازیچه رنگ

برآورد بازیچه روم و زنگ

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 32 - خردنامه سقراط

اگلی نظم

مغنی دلم دور گشت از شکیب

سماعی ده امشب مرا دل‌فریب

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 34 - رسیدن اسکندر به عرض جنوب و ده سرپرستان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور