صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 33 - جهانگردی اسکندر با دعوی پیغمبری

بخش 33 - جهانگردی اسکندر با دعوی پیغمبری

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

سحرگه که سربرگرفتم ز خواب

برافروختم چهره چون آفتاب

2

سریر سخن برکشیدم بلند

پراکندم از دل بر آتش سپند

3

به پیرایش نامه خسروی

کهن سرو را باز دادم نوی

4

ز گنج سخن مهر برداشتم

درو در ناسفته نگذاشتم

5

سر کلکم از گوهر انداختن

فلک را شکم خواست پرداختن

6

درآمد خرامان سمن سینه‌ای

به من داد تیغی در آیینه‌ای

7

که آشفتهٔ خویش چندین مباش

ببین خویشتن خویشتن بین مباش

8

نظر چون در آیینه انداختم

درو صورت خویش بشناختم

9

دگرگونه دیدم در آن سبز باغ

که چون پرنیان بود در پر زاغ

10

ز نرگس تهی یافتم خواب را

ندیدم جوان سرو شاداب را

11

سمن بر بنفشه کمین کرده بود

گل سرخ را زردی آزرده بود

12

از آن سکهٔ رفته رفتم ز جای

فروماندم اندر سخن سست رای

13

نه پایی که خود را سبک‌رو کنم

نه دستی که نقش کهن نو کنم

14

خجل گشتم از روی بیرنگ خویش

نوایی گرفتم به آهنگ خویش

15

هراسیدم از دولت تیزگام

که بگذارد این نقش را ناتمام

16

ازین پیش کاید شبیخون خواب

به بنیاد این خانه کردم شتاب

17

مگر خوابگاهی به دست آورم

که جاوید در وی نشست آورم

18

پژوهندهٔ دور گردنده حال

چنین گوید از گردش ماه و سال

19

که چون نامه حکم اسکندری

مسجل شد از وحی پیغمبری

20

ز دیوان فروشست عنوان گنج

که نامش برآمد به دیوان رنج

21

بفرمود تا عبره روم و روس

نبشتند بر نام اسکندروس

22

از آن پیش کز تخت خود رخت برد

بدو داد و او را به مادر سپرد

23

به اندرز بگشاد مُهر از زبان

چنین گفت با مادر مهربان

24

که من رفتم اینک تو از داد و دین

چنان کن که گویند بادا چنین

25

پدروار با بندگان خدای

چو مادر شدی مهر مادر نمای

26

به پروردن داد و دین زینهار

نگهدار فرمان پروردگار

27

به فرمان‌بری کوش کآرد بهی

که فرمان‌بری به ز فرمان دهی

28

ضرورت مرا رفتنی شد به راه

سپردم به تو شغل دیهیم و گاه

29

گرفتم رهی دور فرسنگ پیش

ندانم که آیم بر اورنگ خویش؟

30

گر آیم چنان کن که از چشم بد

نه تو خیره باشی نه من چشم‌زد

31

وگر زآمدن حال بیرون بود

به هش باش تا عاقبت چون بود

32

چنان کن که فردا دران داوری

نگیرد زبانت به عذر آوری

33

سخن چون به سر برد برداشت رخت

رها کرد بر مادر آن تاج و تخت

34

بفرمود تا لشگر روم و شام

برو عرضه کردند خود را تمام

35

از آن لشگر آنچ اختیار آمدش

پسندیده‌تر صد هزار آمدش

36

گزین کرد هر مردی از کشوری

به مردانگی هر یکی لشگری

37

چهارش هزار اشتر از بهر بار

پس و پیش لشگر کشیده قطار

38

هزار نخستین ازو بیسُراک

به گردن‌کشی کوه را کرده خاک

39

هزار دیگر بختی بارکش

همه بارهاشان خورشهای خوش

40

هزار سوم ناقهٔ ره نورد

به زیر زر و زیور سرخ و زرد

41

هزار چهارم نجیبان تیز

چو آهو گه تاختن گرم خیز

42

ز هر پیشه کاید جهان را به کار

گزین کرد صدصد همه پیشه کار

43

بدین سازمندی جهانگیر شاه

برافراخت رایت ز ماهی به ماه

44

ز مقدونیه روی در راه کرد

به اسکندریه گذرگاه کرد

45

سریر جهانداری آنجا نهاد

بر او روزکی چند بنشست شاد

46

به آیین کیخسرو تخت گیر

که برد از جهان تخت خود بر سریر

47

بفرمود میلی برافراختن

بر او روشن آیینه‌ای ساختن

48

که از روی دریا به یک ماهه راه

نشان باز داد از سپید و سیاه

49

بدان تا بود دیده بانگاه تخت

بر او دیده بانان بیدار بخت

50

چو ز آیینه بینند پوشیده راز

به دارنده تخت گویند باز

51

اگر دشمنی ترکتازی کند

رقیب حرم چاره سازی کند

52

چو فارغ شد از تختگاهی چنان

نشست از بر بور عالی‌عنان

53

نخستین قدم سوی مغرب نهاد

به مصر آمد آنجا دو روز ایستاد

54

وز آنجا برون شد به عزم درست

به فرمان ایزد میان بست چست

55

چو لختی زمین را طرف در نوشت

ز پهلوی وادی درآمد به دشت

56

ز مقدس تنی چند غم یافته

ز بیداد داور ستم یافته

57

تظلم‌کنان سوی راه آمدند

عنان‌گیر انصاف شاه آمدند

58

که چون از تو پاکی پذیرفت خاک

بکن خانه پاک را نیز پاک

59

به مقدس رسان رایت خویش را

برافکن ز گیتی بداندیش را

60

در آن جای پاکان یک اهریمنست

که با دوستان خدا دشمنست

61

مطیعان آن خانهٔ ارجمند

نبینند ازو جز گداز و گزند

62

طریق پرستش رها می‌کند

پرستندگان را جفا می‌کند

63

به خون ریختن سربرافراخته‌ست

بسی را به ناحق سرانداخته‌ست

64

همه در هراسیم ازین دیو زاد

تویی دیوبند از تو خواهیم داد

65

سکندر چو دید آن چنان زاریی

وزانسان برایشان ستمکاریی

66

ستمدیده را گشت فریادرس

به فریاد نامد ز فریاد کس

67

چو از قدسیان این حکایت شنید

عنان سوی بیت‌المقدس کشید

68

حصار جهان را که سر باز کرد

ز بیت المقدس سرآغاز کرد

69

سکندر به قدس آمد از مرز روم

بدان تا برد فتنه زان مرز و بوم

70

چو بیدادگر دشمن آگاه گشت

که آواز داد آمد از کوه و دشت

71

کمر بست و آمد به پیگار او

نبود آگه از بخت بیدار او

72

به اول شبیخون که آورد شاه

بران راهزن دیو بر بست راه

73

چو بیدادگر دید خون ریختش

ز دروازه مقدس آویختش

74

منادی برانگیخت تا در زمان

ز بیداد او برگشاید زبان

75

که هر کو بدین خانه بیداد کرد

بدینگونه بخت بدش یاد کرد

76

چو زو بستد آن خانهٔ پاک را

به عنبر برآمیخت آن خاک را

77

برآسود ازان جای آسودگان

فروشست ازو گرد آلودگان

78

جفای ستمکاره زو باز داشت

به طاعتگران جای طاعت گذاشت

79

ازو کار مقدس چو با ساز گشت

سوی ملک مغرب عنان‌تاز گشت

80

بر افرنجه آورد از آنجا سپاه

وز افرنجه بر اندلس کرد راه

81

چو آمد گه دعوی و داوری

به دانش نمایی و دین پروری

82

کس از دانش و دین او سرنتافت

رهی دید روشن بدان ره شتافت

83

چو آموخت بر هر کسی دین و داد

به هر بقعه طاعت‌گهی نو نهاد

84

به رفتن دگر باره لشگر کشید

به عالم گشایی علم برکشید

85

به تعجیل می‌راند بر کوه و رود

کجا سبزه‌ای دید آمد فرود

86

چو از ماندگی گشت پرداخته

دگر باره شد عزم را ساخته

87

نمود از بیابان به دریا شتافت

درافکند کشتی به دریای آب

88

سه مه بر سر آب دریا نشست

بیاورد صیدی ز دریا به دست

89

از آنسو که خورشید می‌شد نهان

تکاپوی می‌کرد با همرهان

90

جزیره بسی دید بی‌آدمی

برون رفت و می‌شد زمی بر زمی

91

بسی پیش باز آمدش جانور

هم از آدمی هم ز جنس دگر

92

درو هیچ از ایشان نیامیختند

وزو کوه بر کوه بگریختند

93

سرانجام چون رفت راهی دراز

نشیب زمین دیگر آمد فراز

94

بیابانی از ریگ رخشنده زرد

که جز طین اصفر نینگیخت گرد

95

برآن ریگ بوم ار کسی تاختی

زمین زیرش آتش برانداختی

96

همانا که بر جای ترکیب خاک

ز ترکیب گوگرد بود آن مغاک

97

چو یک‌مه در ان بادیه تاختند

ازو نیز هم رخت پرداختند

98

چو پایان آن وادی آمد پدید

سکندر به دریای اعظم رسید

99

در آن ژرف دریا شگفتی بماند

که یونانیش اوقیانوس خواند

100

محیط جهان موج هیبت نمود

از آن پیشتر جای رفتن نبود

101

فرو رفتن آفتاب از جهان

در آن ژرف دریا نبودی نهان

102

حجابی مغانی بد آن آب را

نپوشیدی از دیدها تاب را

103

فلک هر شبان روزی از چشم دور

به دریا درافکندی از چشمه نور

104

به ما در فرو رفتن آفتاب

اشارت به چشمه است و دریای آب

105

همان چشمه گرم که‌او راست جای

به دریا حوالت کند رهنمای

106

چو آبی به یکجا مهیا شود

شود حوضه و در به دریا شود

107

معیب بود تا بود در مغاک

معلق بود چون بود گرد خاک

108

در آن بحر کورا محیطست نام

معلق بود آب دریا مدام

109

چو خورشید پوشد جمال را جهان

پس عطف آن آب گردد نهان

110

به وقت رحیل آفتاب بلند

ز پرگار آن بحر پوشد پرند

111

علم چون به زیر آرد از اوج او

توان دیدنش در پس موج او

112

چو لختی رود در سر آرد حجاب

که آید نورد زمین در حساب

113

به دانش چنین می‌نماید قیاس

دگر رهبری هست برره شناس

114

چو آن چشمه گرم را دید شاه

نشد چشم او گرم در خوابگاه

115

ز دانا بپرسید کاین چشمه چیست

همیدون نگهبان این چشمه کیست

116

چنین گفت دانا که این آب گرم

بسا دیدها را که برد آب شرم

117

درین پرده بسیار جستند راز

نیامد به کف هیچ سر رشته باز

118

من این قصه پرسیدم از چند پیر

جوابی نداده‌ست کس دلپذیر

119

دهد هر کسی شرح آن نور پاک

یکی گرد مرکز یکی زیر خاک

120

که داند که بیرون ازین جلوه‌گاه

کجا می‌کند جلوه خورشید و ماه

121

سکندر بران ساحل آرام جست

سوی آب دریا شد آرام سست

122

چو سیماب دید آب دریا سطبر

گذر بسته بر قطره دزدان ابر

123

در آبی چنان کشتی آسان نرفت

وگر رفت بی ره شناسان نرفت

124

شه از ره شناسان بپرسید راز

بسنجیدن کار و ترتیب ساز

125

که کشتی بدین آب چون افکنم‌‌؟

چگونه بنه زو برون افکنم‌‌؟

126

ندیدند کار آزمایان صواب

که شاه افکند کشتی آنجا برآب

127

نمودند شه را که صد رهنمون

ازین آب کشتی نیارد برون

128

دگر کاندرین آب سیماب فام

نهنگ اژدهایی‌ست قصاصه نام

129

سیاه و ستمکاره و سهمناک

چو دودی که آید برون از مغاک

130

سیاست چنان دارد آن جانور

که بیننده چون بیندش یک نظر

131

دهد جان و دیگر نجنبد ز جای

که باشد به‌راهی چنین رهنمای

132

بترزین همه آن کزین خانه دور

یکی فرضه بینی چو تابنده نور

133

بسی سنگ رنگین در آن موجگاه

همه ازرق و سرخ و زرد و سیاه

134

فروزنده چون مرقشیشای زر

منی و دو من کمتر و بیشتر

135

چو بیند درو دیدهٔ آدمی

بخندد ز بس شادی و خرمی

136

وزان خرمی جان دهد در زمان

همان دیدن و دادن جان همان

137

ولی هر چه باشد ز مثقال کم

ز خاصیت افتد و گر صد به‌هم

138

ز بهتان جان بردنش رهنمای

همی خواندش پهنهٔ جان گزای

139

چو شد گفته این داستان شهریار

فرستاد و کرد آزمایش به کار

140

چنان بود کان پیر گوینده گفت

تنی چند از آن سنگ بر خاک خفت

141

بفرمود تا بر هیونان مست

به آن سنگ رنگین رسانند دست

142

همه دیدها باز بندند چست

کنند آنگه آن سنگ را باز جست

143

وزان سنگ چندانکه آید به‌دست

برندش به پشت هیونان مست

144

همه زیر کرباس‌ها کرده بند

لفافه برو باز پیچیده چند

145

کنند آن هیونان ازان سنگ بار

نمانند خود را در آن سنگسار

146

به فرمان پذیری رقیبان راه

بجای آوریدند فرمان شاه

147

شه و لشگر از بیم چندان هلاک

گذشتند چون باد ازان زرد خاک

148

بفرمود شه تا از آن خاک زرد

شتربان صد اشتر گرانبار کرد

149

چو آمد به جایی که بود آبگیر

بر و بوم آنجا عمارت پذیر

150

به فرمان او سنگها ریختند

وزان سنگ بنیادی انگیختند

151

همه هم‌چنان کرده کرباس پیچ

کزیشان یکی باز نگشاد هیچ

152

به ترکیب آن سنگها بندبند

برآورد بی‌در حصاری بلند

153

برآورد کاخی چو بادام مغز

همه یک به دیگر برآورده نغز

154

گِلی کرد گیرنده زان زرد خاک

برون بنا را براندود پاک

155

درون را نیندود و خالی گذاشت

که رازی در آن پرده پوشیده داشت

156

خنیده چنینست از آموزگار

که چون مدتی شد بر آن روزگار

157

فروریخت کرباس از روی سنگ

پدید آمد آن گوهر هفت رنگ

158

برون بنا ماند بر جای خویش

کز اندودش گل حرم داشت پیش

159

درون ماندگان خرقه انداختند

بران خرقه بسیار جان باختند

160

هران راهرو کامد آنجا فراز

به دیدار آن حصنش آمد نیاز

161

طلب کرد بر باره چون ره ندید

کمندی برافکند و بالا دوید

162

چو بر باره شد سنگ را دید زود

چو آهن ربا زود ازو جان ربود

163

ز سنگی که در یک منش خون بود

چو کوهی به‌هم بر نهی چون بوَد؟!

164

شنیدم ز شاهان یک آزاد مرد

شنید این سخن را و باور نکرد

165

فرستاد و این قصه را باز جست

براو قصه شد ز آزمایش درست

166

چو شاه آن بنا کرد ازو روی تافت

ز دریا بسوی بیابان شتافت

167

چو شش ماه دیگر بپیمود راه

ستوه آمد از رنج رفتن سپاه

168

ازان ره که در پای پیل آمدش

گذرگه سوی رود نیل آمدش

169

به سرچشمه نیل رغبت نمود

که آن پایه را دیده نادیده بود

170

شب و روز برطرف آن رود بار

دو اسبه همی‌راند بر کوه و غار

171

بدان رسته کان رود را بود میل

همی‌شد چو آید سوی رود سیل

172

بسی کوه و دشت از جهان درنوشت

به پایان رسد آخر آن کوه و دشت

173

پدید آمد از دامن ریگ خشک

بلندی گهی سبز با بوی مشک

174

کمر در کمر کوهی از خاره سنگ

برآورده چون سبز با بوی مشک

175

برو راه بربسته پوینده را

گذر گم شده راه جوینده را

176

کشیده عمود آن شتابنده رود

از آن کوه میناوش آمد فرود

177

یکی پشته بر راه آن بود تند

که از رفتنش پایها بود کند

178

کسی کو بدان پشتهٔ خار پشت

برانداختی جان به چنگال و مشت

179

زدی قهقهه چون بر او تاختی

از آنسوی خود را در انداختی

180

بر او گر یکی رفتنی و گر هزار

چو مرغان پریدی در آن مرغزار

181

فرستاده بر پشته شد چند کس

کز ایشان نیامد یکی باز پس

182

چو هر کس که بردی بر آن پشته رخت

تو گفتی بر آن یافتی تاج و تخت

183

چنان چشم از آن خیل برتافتی

که چشم از خیالش اثر یافتی

184

سکندر جهاندیدگان را بخواند

درین چاره‌جویی بسی قصه راند

185

که نتوان برین کوه تنها شدن

دو همراه باید به یکجا شدن

186

سکونت نمودن در آن تاختن

به هر ده قدم منزلی ساختن

187

چو بر پشته رفتن گرفتن قرار

برانداختن آنچه باید به کار

188

به تدریج دیدن درآن سوی کوه

به یکره ندیدن که آرد شکوه

189

بکردند ازینسان و سودی نداشت

دگر باره دانا نظر برگماشت

190

چنین شد درآن داوری رهنمای

که مردی هنرمند و پاکیزه رای

191

نویسنده باشد جهاندیده مرد

همان خامه و کاغذش درنورد

192

بود خوب فرزندی آن مرد را

کزو دور دارد غم و درد را

193

چو میل آورد سوی آن پشته گاه

بود پور هم پشت با او به راه

194

به بالا شود مرد و فرزند زیر

بود بچه شیر زنجیر شیر

195

گر او باز پس ناید از اصل و بن

به فرزند خود بازگوید سخن

196

وگر زانکه دارد زبان بستگی

نویسد مثالی به آهستگی

197

فرو افکند سوی فرزند خویش

نبرد دل از مهر پیوند خویش

198

بدست آوریدند مردی شگرف

که مجموعه‌ای بود از آن جمله حرف

199

سوی کوه شد پیر و با او جوان

چو بچه که با شیر باشد دوان

200

دگر نیمروز آن جوان دلیر

ز پایان آن پشته آمد به زیر

201

ز کاغذ گرفته نوردی به چنگ

بر شاه شد رفته از روی رنگ

202

به شه داد کاغذ فرو خواند شاه

نبشته چنین بود کز گرد راه

203

به جان آن چنان آمدم کز هراس

به دوزخ ره خویش کردم قیاس

204

رهی گویی از تار یک موی رست

بر او هر که آمد ز خود دست شست

205

درین ره که جز شکل مویی نداشت

فرود آمد هیچ رویی نداشت

206

چو بر پشته خاره سنگ آمدم

ز بس تنگی ره به تنگ آمدم

207

ز آنسو که دیدم دلم پاره شد

خرد زان خطرناکی آواره شد

208

وزینسو ره پشته بی راغ بود

طرف تا طرف باغ در باغ بود

209

پر از میوه و سبزه و آب و گل

برآورده آواز مرغان دهل

210

هوا از لطافت درو مشک ریز

زمین از نداوت در او چشمه خیز

211

تکش با تلاوش در آویخته

چنین رودی از هر دو انگیخته

212

ازین سو همه زینت و زندگی

از آنسو همه آز و افکندگی

213

بهشت این و آن هست دوزخ سرشت

به دوزخ نیاید کسی از بهشت

214

دگر کان بیابان که ما آمدیم

ببین کز کجا تا کجا آمدیم

215

که‌را دل دهد کز چنین جای نغز

نهد پای خود را در آن پای لغز‌‌؟

216

من اینک شدم شاه بدرود باد

شما شاد باشید و من نیز شاد

217

شه از راز پنهان چو آگاه گشت

سپه راند از آن کوهپایه به دشت

218

نگفت آنچه برخواند با هیچ‌کس

که تا هر دلی نارد آنجا هوس

219

چو دانست کانجا نشستن خطاست

گذرگه طلب کرد بر دست راست

220

در آن ره ز رفتن نیاسود هیچ

نمی‌کرد جز راه رفتن بسیچ

221

ز راه بیابان برون شد به رنج

چو ریگ بیابان روان کرده گنج

222

رهش ریگ و اندوهش از ریگ بیش

تف آهش از دیگ بر دیگ بیش

223

همه راه دشمن ز دام و دده

به هر گوشه‌ای لشگری صف زده

224

ولیکن چو کردندی آهنگ شاه

ز ظلمت شدی ره برایشان سیاه

225

کس از تیرگی ره نبردی برون

مگر رخصت شه شدی رهنمون

226

کسی کو کشیدی سر از رای او

شدی جای او کندهٔ پای او

227

برون از میانجی و از ترجمه

بدانست یک یک زبان همه

228

سخن را به آهنگشان ساز داد

جواب سزاوارشان باز داد

229

بدینگونه می‌کرد ره را نورد

زمان زیر گردون زمین زیر گرد

230

در آن ره نبودش جز این هیچ‌کار

که چون باد بردی ز دلها غبار

231

دل آشنا را برافروختی

به بیگانگان دین در آموختی

232

چو زان دشت بگذشت چون دیو باد

قدم در دگر دیو لاخی نهاد

233

بیابانی از آتشین جوش او

زبانی سخن گفته در گوش او

234

جز آن زر که باشد خدای آفرید

کس از رستنیها گیاهی ندید

235

جهان‌جوی از آن کان زر تافته

بخندید چون طفل زر یافته

236

چو لختی در آن دشت پیمود راه

به باغ ارم یافت آرامگاه

237

پدید آمد آن باغ زرین درخت

که شداد ازو یافت آن تاج و تخت

238

درون رفت سالار گیتی نورد

زمین از درختان زر دید زرد

239

یکایک درختانش از میوه پر

همه میوه بیجاده و لعل و در

240

ز هر سو درآویخته سیب و نار

همه نار یاقوت و یاقوت نار

241

ز نارنج زرین و سیمین ترنج

فریب آمده با نظرها به غنج

242

بهارش جواهر زمین کیمیا

ز بیجاده گل وز زمرد گیا

243

بساطی کشیده دران سبز باغ

ز گوهر برافروخته چون چراغ

244

دو تندیس از زر برانگیخته

ز هر صورتی قالبی ریخته

245

چو در چشم پیکرشناس آمدی

اگر زر نبودی هراس آمدی

246

ز بلور تر حوضه‌ای ساخته

چو یخ پاره‌ای سیم بگداخته

247

در آن ماهیان کرده از جزع ناب

نماینده‌تر زانکه ماهی در آب

248

دوخشتی برآورده قصری عظیم

یکی خشت از زر یکی خشت سیم

249

چو شه شد در آن قصر زرینه خشت

گمان برد کامد به قصر بهشت

250

چو بسیار برگشت پیرامنش

دریده شد از گنج زر دامنش

251

رواقی جداگانه دید از عقیق

ز بنیاد تا سر به گوهر غریق

252

در او گنبدی روشن از زر ناب

درفشنده چون گنبد آفتاب

253

نیفتاده گردی بر آن زر خشک

بجز سونش عنبر و گرد مشک

254

در او رفت سالار فرهنگ و هوش

چو در گنبد آسمانها سروش

255

ستودانی از جزع تابنده دید

کزو بوی کافورتر می‌دمید

256

نهاده بر آن فرش مینا سرشت

یکی لوح یاقوت مینا نوشت

257

نبشته براو کای خداوند زور

که رانی سوی این ستودان ستور

258

درین دخمه خفته‌ست شداد عاد

کزو رنگ و رونق گرفت این سواد

259

به آزرم کن سوی ما تاختن

مکن قصد برقع برانداختن

260

بکن ستر پوشی که پوشیده‌ایم

به رسوایی کس نکوشیده‌ایم

261

نگهدار ناموس ما در نهفت

که خواهی تو نیز اندرین خاک خفت

262

اگر خفته‌ای را درین خوابگاه

برآرند گنبد ز سنگ سیاه

263

سرانجامش این گنبد تیز گشت

ز دیوار گنبد درآرد به دشت

264

تنش را نمک سود موران کند

سرش خاک سم ستوران کند

265

بلی هر کسی از بهر ایوان خویش

ستونی کند بر ستودان خویش

266

ولیکن چو بینی سرانجام کار

برد بادش از هر سویی چون غبار

267

که داند که شداد را پای و دست

به نعل ستور که خواهد شکست‌‌؟!

268

غبار پراکنده را در مغاک

رها کن که هم خاک به جای خاک

269

از آن تن که بادش پراکنده کرد

نشانی نبینی جز این کوه زرد

270

تو نیز ای گشایندهٔ قفل راز

بترس از چنین روز و با ما بساز

271

مباش ایمن ار زانکه آزاده‌ای

که آخر تو نیز آدمی زاده‌ای

272

همه گنج این گنجدان آن تست

سر و تاج ما هم به فرمان تست

273

گشاده‌ست پیش تو درهای گنج

سپاه ترا بس شد این پای‌رنج

274

ببر گنج کان بر تو باری مباد

ترا باد و با مات کاری مباد

275

سکندر بر آن لوح ناریخته

چو لوحی شد از شاخی آویخته

276

وزان خط که چون قطرهٔ آب خواند

بسا قطرهٔ آب کز دیده راند

277

چو از چشم گریندهٔ اشک‌بار

بر آن خوابگه کرد لختی نثار

278

برون رفت وزان گنجدان رخت بست

بدان گنج و گوهر نیالود دست

279

ز باغی که در بیغ تیغ آمدش

یکی میوه چیدن دریغ آمدش

280

چو دانست کان فرش زر ساخته

به عمری درازست پرداخته

281

از آن گنجدان کان همه گنج داشت

نه خود برگرفت و نه کس را گذاشت

282

همه راه او خود پر از گنج بود

زرِ دَه‌دهی سیم ِ دَه‌پنج بود

283

دگر باره سر در بیابان نهاد

بر و بوم خود را همی‌کرد یاد

284

چو یک نیمه راه بیابان برید

گروهی دد آدمی سار دید

285

بیابانیانی سیه‌تر ز قیر

به بیغوله غارها جای گیر

286

بپرسیدشان کاندرین ساده دشت

چه دارید از افسانها سرگذشت‌‌؟

287

گذشت از شما کیست از دام و دد

که دارد دراین دشت ماوای خود‌‌؟

288

چنین باز دادند شه را جواب

که دورست ازین بادیه ابر و آب

289

درین ژرف صحرا که ماوای ماست

خورش‌های ما صید صحرای ماست

290

درین دشت نخجیر بانی کنیم

به رسم ددان زندگانی کنیم

291

خوریم آنچه زان صید یابیم نرم

کنیم آلت جامه از موی و چرم

292

نه آتش به کار آید اینجا نه آب

بود آب از ابر آتش از آفتاب

293

به روز سپید آفتاب بلند

بود آتش ما درین شهر بند

294

ز شبنم چو گردد هوا نیز تر

دم ما کند زان نسیم آبخور

295

درین کنج ما را جز این ساز نیست

وزین برتر انجام و آغاز نیست

296

همان نیز پرسی ز دیگر گروه

که دارند مأوا درین دشت و کوه

297

درین آتشین دشت بن ناپدید

که پرنده در وی نیارد پرید

298

بیابانیانند وحشی بسی

که هرگز نگیرند خو با کسی

299

ببُرّند چندان به یک‌روز راه

که آن برنخیزد ز ما در دو ماه

300

ازیشان به ما یک یک آید به دست

بپرسیم ازو چون شود پای بست

301

که بی آب چون زندگانی کنند

به ما بر چرا سرفشانی کنند

302

نمایند کاب از بنه زهر ماست

ز تری هواییست کز بهر ماست

303

نسازیم چون مار با هیچ‌کس

خورشهای ما سوسمارست و بس

304

ز شغل شما چون نیابیم سود

شما را پرستش چه باید نمود‌‌؟!

305

دگرگونه پرسیمشان در نهفت

چه هنگام خورد و چه هنگام خفت

306

که چندانکه رفتند بالا و پست

درین بادیه کاب ناید بدست

307

به پایان این بادیه کس رسید

همان پیکری دیگر از خلق دید

308

به پاسخ چنین گفته‌اند آن گروه

که بسیار گشتیم در دشت و کوه

309

دویدیم چون آهوان سال و ماه

به پایان وادی نبردیم راه

310

بیابانیانی دگر دیده‌ایم

وزیشان خبر نیز پرسیده‌ایم

311

که بیرون ازین پیکر قیرگون

نشانی دگر می‌دهد رهنمون؟

312

نشان داده‌اند از بر خویش دور

بدانجا که خورشید را نیست نور

313

یکی شهر چون بیشهٔ مشک بید

در او آدمی پیکرانی سپید

314

نکو روی و خوش خوی و زیبا خصال

ز پانصد یکی را فزونست سال

315

وگر نیز پانصد برآید دگر

نبینی کسی را ز پیری اثر

316

برون از وطن گاه آن دلکشان

به ما کس نداده‌ست دیگر نشان

317

از آن نیز بیرون درین خاک پست

بسی کوه و صحرای نادیده هست

318

درونیست روینده را آبخورد

که گرماش گرماست و سرماش سرد

319

چو زو رستنی برنیاید ز خاک

در آن جانور چون نگردد هلاک‌؟!

320

همین است رازی که ما جسته‌ایم

ز دیگر حکایت ورق شسته‌ایم

321

سکندر به آن خلق صاحب نیاز

ببخشید و بخشودشان برگ و ساز

322

در آموختشان رسم و آیین خویش

برافروختشان دانش از دین خویش

323

وزیشان به هنجارهای درست

سوی ربع مسکون نشان بازجست

324

چو زو کار خود سازور یافتند

به ره بردنش زود بشتافتند

325

از آن خاک جوشان و باد سموم

نمودند راهش به آباد بوم

326

سکندر در آن دشت بیگاه و گاه

دواسبه همی‌راند بیراه و راه

327

سرانجام کان ره به پایان رسید

دگر باره شد عطف دریا پدید

328

هم از آب دریا به دریا کنار

تلاوشگهی دید چون چشمه سار

329

فکندند ماهی برآن چشمه رخت

بر آسوده گشتند از آن رنج سخت

330

دگر باره کشتی بسی ساختند

ز ساحل به دریا در انداختند

331

چو دریا بریدند یک ماه بیش

به خشکی رساندند بنگاه خویش

332

چو از تاب انجم شب تب زده

بپیچید چون مار عقرب زده

333

ز باد جنوبی در آمد نسیم

دل رهروان رست از اندوه و بیم

334

گرفتند یک ماه آنجا قرار

که هم سایبان بود و هم چشمه‌سار

335

به مرهم رسیدند از آن خستگی

ز تن رنجشان شد به آهستگی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سوم روز کین طاق بازیچه رنگ

برآورد بازیچه روم و زنگ

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 32 - خردنامه سقراط

اگلی نظم

مغنی دلم دور گشت از شکیب

سماعی ده امشب مرا دل‌فریب

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 34 - رسیدن اسکندر به عرض جنوب و ده سرپرستان

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور