صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 90 - زفاف خسرو و شیرین

بخش 90 - زفاف خسرو و شیرین

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

سعادت چون گلی پرورد خواهد

به بار آید پس آنگه مرد خواهد

2

نخست اقبال بردوزد کلاهی

پس آنگاهی نهد بر فرق شاهی

3

ز دریا دُر برآرد مرد غواص

به کم‌مدت شود بر تاج‌ها خاص

4

چو شیرین گشت شیرین‌تر ز جلاب

صلا در داد خسرو را که دریاب

5

بخور کاین جام شیرین نوش‌بادت

بجز شیرین همه فرموش‌بادت

6

به خلوت بر زبان نیکنامی

فرستادش به هشیاری پیامی

7

که جام باده در باقی کن امشب

مرا هم باده هم ساقی کن امشب

8

مشو شیرین‌پرست ار می پرستی

که نتوان کرد با یک دل دو مستی

9

چو مستی مرد را بر سر زند دود

کبابش خواه‌ تر خواهی نمک‌سود

10

دگر چون بر مرادش دست باشد

بگوید مست بودم مست باشد

11

اگر کالای صد بکری برَد مست

به هشیاری، به هشیاران کشد دست

12

بسا مستا که قفل خویش بگشاد

به هشیاری، ز دزدان کرد فریاد

13

خوش آمد این سخن شاه عجم را

بگفتا هست فرمان آن صنم را

14

ولیکن بود روز باده خوردن

جگرخواری نمی‌شایست کردن

15

نوای باربد لحن نکیسا

جبین زهره را کرده زمین‌سا

16

گهی گفتی به ساقی نغمهٔ رود

بده جامی که باد این عیش بدرود

17

گهی با باربد گفتی می از جام

بزن که‌امسال نیکت باد فرجام

18

ملک بر یاد شیرین تلخ باده

لبالب کرده و بر لب نهاده

19

به شادی هر زمان می‌خورد کاسی

بدینسان تا ز شب بگذشت پاسی

20

چو آمد وقت آن کاسوده و شاد

شود سوی عروس خویش داماد

21

چنان بُد مست‌، که‌ش بیهوش بردند

بجای غاشیه‌ش بر دوش بردند

22

چو شیرین در شبستان آگهی یافت

که مستی شاه را از خود تهی یافت

23

به شیرینی جمال از شاه بنهفت

نهادش جفته‌ای شیرین‌تر از جفت

24

ظریفی کرد و بیرون از ظریفی

نشاید کرد با مستان حریفی

25

عجوزی بود مادر خوانده او را

ز نسل مادران وا مانده او را

26

چه‌گویم‌؟ راست چون گرگی به تقدیر

نه چون گرگ جوان‌، چون روبه پیر

27

دو پستان چون دو خیک آب‌رفته

ز زانو زور و از تن تاب رفته

28

تنی چون خرکمان از کوژپشتی

بر و پشتی چو کیمخت از درشتی

29

دو رخ چون جوز هندی ریشه‌ریشه

چو حنظل هر یکی زهری به شیشه

30

دهان و لفجنش از شاخ شاخی

به گوری تنگ می‌ماند از فراخی

31

شکنج ابرویش بر لب فتاده

دهانش را شکنجه بر نهاده

32

نه بینی! خرگهی بر روی بسته

نه دندان! یک دو زرنیخ شکسته

33

مژه ریزیده چشم آشفته مانده

ز خوردن دست و دندان سفته مانده

34

به عمدا زیوری بر بستش آن ماه

عروسانه فرستادش برِ شاه

35

بدان تا مستیش را آزماید

که مه را ز ابر فرقی می‌نماید؟

36

ز طرف پرده آمد پیر بیرون

چو ماری کاید از نخجیر بیرون

37

گران‌جانی که گفتی جان نبودش

به دندانی که یک دندان نبودش

38

شه از مستی در آن ساعت چنان بود

که در چشم آسمانش ریسمان بود

39

ولیک آن مایه بودش هوشیاری

که خوشتر زین رود کبک بهاری

40

کمان ابروان را زه برافکند

بدان دل کاهوی فربه در افکند

41

چو صید افکنده شد کاهی نیرزید

وزان صد گرگ روباهی نیرزید

42

کلاغی دید بر جای همایی

شده در مهد ماهی اژدهایی

43

به دل گفت این چه اژدرها پرستیست

خیال خواب یا سودای مستیست

44

نه بس شیرین شد این تلخ دو تا پشت

چه شیرین کز ترش‌رویی مرا کشت

45

ولی چون غول مستی رهزنش بود

گمان افتاد کان مادر زنش بود

46

در آورد از سر مستی بِدو دست

فتاد آن جام و شیشه هر دو بشکست

47

به صد جهد و بلا برداشت آواز

که مردم جان مادر چاره‌ای ساز

48

چو شیرین بانگ مادر خوانده بشنید

به فریادش رسیدن مصلحت دید

49

برون آمد ز طرف هفت پرده

بنامیزد رخی هر هفت کرده

50

چه‌گویم چون شکر؟ شکر کدامست؟

طبرزد نه که او نیزش غلام است

51

چو سروی گر بوَد در دامنش نوش

چو ماهی گر بوَد ماهی قصب‌پوش

52

مهی خورشید با خوبیش درویش

گلی از صد بهارش مملکت بیش

53

بتی کامد پرستیدن حلالش

بهشتی نقد بازار جمالش

54

بهشتی شربتی از جان سرشته

ولی نام طمع بر یخ نوشته

55

جهان‌افروز دلبندی‌، چه دلبند‌!

به خرمن‌ها گل و خروارها قند

56

بهاری تازه چون گل بر درختان

سزاوار کنار نیک‌بختان

57

خجل‌رویی ز رویش مشتری را

چنان کز رفتنش کبک دری را

58

عقیق میم‌شکلش سنگ در مشت

که تا بر حرفِ او کس نَنْهد انگشت

59

نسیمش در بها هم‌سنگِ جان بود

ترازو‌داریِ زلفش بدان بود

60

ز خالش چشم بد در خواب رفته

چو دیده نقش او از تاب رفته

61

ز کرسی‌داریِ آن مشکِ جوسنگ

ترازوگاه جو می‌زد گهی سنگ

62

لب و دندانی از عشق آفریده

لبش دندان و دندان لب ندیده

63

رخ از باغِ سبک‌روحی نسیمی

دهان از نقطهٔ موهوم میمی

64

کشیده گِردِ مه‌ مشگین‌کمندی

چراغی بسته بر دودِ سپندی

65

به نازی قلب ترکستان دریده

به بوسی دخل خوزستان خریده

66

رخی چون تازه‌گل‌های دلاویز

گلاب از شرم آن گلها عرق‌ریز

67

سپید و نرم چون قاقم بر و پشت

کشیده چون دُم قاقم ده انگشت

68

تنی چون شیر با شکر سرشته

تباشیرش به جای شیر هشته

69

ز تری خواست اندامش چکیدن

ز بازی زلفش از دستش پریدن

70

گشاده طاق ابرو تا بناگوش

کشیده طوق غبغب تا سر دوش

71

کرشمه‌کردنی بر دل عنان‌زن

خمار آلوده چشمی کاروان‌زن

72

ز خاطرها چو باده گَرد می‌بُرد

ز دل‌ها چون مفرح درد می‌برد

73

گل و شکر کدامین گل‌؟ چه شکر‌؟

به او او ماند و بس الله اکبر

74

ملک چون جلوه دلخواه نو دید

تو گفتی دیو دیده ماه نو دید

75

چو دیوانه ز مه نو برآشفت

در آن مستی و آن آشفتگی خفت

76

سحرگه چون به عادت گشت بیدار

فتادش چشم بر خرمای بی‌خار

77

عروسی دید زیبا، جان درو بست

تنوری گرم حالی نان درو بست

78

نبیذِ تلخ گشته سازگارش

شکسته بوسه‌‌ی شیرین خمارش

79

نهاده بر دهانش ساغر مل

شکفته در کنارش خرمن گل

80

دو مشگین طوق در حلقش فتاده

دو سیمین نار بر سیبش نهاده

81

بنفشه با شقایق در مناجات

شکر می‌گفت فی‌التاخیر آفات

82

چو ابر از پیش روی ماه برخاست

شکیب شاه نیز از راه برخاست

83

خرد با روی خوبان ناشکیب است

شراب چینیان مانی‌فریب است

84

به خوزستان درآمد خواجه سرمست

طبرزد می‌ربود و قند می‌خست

85

نه خوشتر زان صبوحی دیده دیده

نه صبحی زان مبارک‌تر دمیده

86

سر اول به گل چیدن در آمد

چو گل زان رخ به خندیدن در آمد

87

پس آنگه عشق را آوازه در داد

صلای میوه‌های تازه در داد

88

که از سیب و سمن بد نقل سازیش

گهی با نار و نرگس رفت بازیش

89

گهی باز سپید از دست شه جَست

تذرو باغ را بر سینه بنشست

90

گهی از بس نشاط‌انگیز پرواز

کبوتر چیره شد بر سینه باز

91

گوزن ماده می‌کوشید با شیر

بر او هم شیر نر شد عاقبت چیر

92

شگرفی کرد و تا خازن خبر داشت

به یاقوت از عقیقش مُهر برداشت

93

برون برد از دل پر درد او درد

برآورد از گل بی گرد او گرد

94

حصاری یافت سیمین قفل بر در

چو آب زندگانی مُهر بر سر

95

نه بانگ پای مظلومان شنیده

نه دست ظالمان بر وی رسیده

96

خدنگ غنچه با پیکان شده جفت

به پیکان لعل پیکانی همی‌سفت

97

مگر شه خضر بود و شب سیاهی

که در آب حیات افکند ماهی

98

چو تخت پیل شه شد تخته عاج

حساب عشق رست از تخت و از تاج

99

به ضرب دوستی بر دست می‌زد

دبیرانه یکی در شصت می‌زد

100

نگویم بر نشانه تیر می‌شد

رطب بی‌استخوان در شیر می‌شد

101

شده چنبر میانی بر میانی

رسیده زان میان جانی به جانی

102

چکیده آب گل در سیمگون جام

شکر بگداخته در مغز بادام

103

صدف بر شاخ مرجان مهد بسته

به یکجا آب و آتش عهد بسته

104

ز رنگ‌آمیزی آن آتش و آب

شبستان گشته پرشنگرف و سیماب

105

شبان‌روزی به تَرکِ خواب گفتند

به مرواریدها یاقوت سفتند

106

شبان‌روزی دگر خفتند مدهوش

بنفشه در بر و نرگس در آغوش

107

به یکجا هر دو چون طاووس خفته

که الحق خوش بود طاووس جفته

108

ز نوشین خواب چون سر برگرفتند

خدا را آفرین از سر گرفتند

109

به آب اندام را تادیب کردند

نیایش خانه را ترتیب کردند

110

ز دست خاصگان پرده شاه

نشد رنگ عروسی تا به یک ماه

111

همیلا و سمن‌ترک و همایون

ز حنا دست‌ها را کرده گلگون

112

ملک روزی به خلوتگاه بنشست

نشاند آن لعبتان را نیز بر دست

113

به رسم آرایشی در خوردشان کرد

ز گوهر سرخ و از زر زردشان کرد

114

همایون را به شاپور گزین داد

طبرزد خورد و پاداش انگبین داد

115

همیلا را نکیسا یار شد راست

سمن‌ترک از برای باربد خواست

116

ختن‌خاتون ز روی حکمت و پند

بزرگ امید را فرمود پیوند

117

پس آنگه داد با تشریف و منشور

همه ملک مهین‌بانو به شاپور

118

چو آمد دولت شاپور در کار

در آن دولت عمارت کرد بسیار

119

از آن پس کار خسرو خرمی بود

ز دولت بر مرادش همدمی بود

120

جوانی و مراد و پادشاهی

ازین به گر به‌هم باشد چه خواهی‌‌؟!

121

نبودی روز و شب بی‌باده و رود

جهان را خورد و باقی کرد بدرود

122

جهان خوردن گزین کاین خوشگوارست

غم کار جهان خوردن چه کارست‌‌؟!‌

123

به خوش‌طبعی جهان می‌داد و می‌خورد

قضای عیش چندین ساله می‌کرد

124

پس از یک چند چون بیداردل گشت

از آن گستاخرویی‌ها خجل گشت

125

چو مویش دیده‌بان بر عارض افکند

جوانی را ز دیده موی بر کند

126

ز هستی تا عدم مویی امید است

مگر کان موی خود موی سپید است

127

چو در موی سیاه آمد سپیدی

پدید آمد نشان ناامیدی

128

بنفشه زلف را چندان دهد تاب

که باشد یاسمن را دیده در خواب

129

ز شب چندان توان دیدن سیاهی

که برناید فروغ صبحگاهی

130

هوای باغ چندانی بود گرم

که سبزی را سپیدی دارد آزرم

131

چو بر سبزه فشانَد برف کافور

به باد سرد باشد باغ معذور

132

سگ تازی که آهو گیر گردد

بگیرد آهویش چون پیر گردد

133

کمان ترک چون دور افتد از تیر

دفی باشد کهن با مطربی پیر

134

چو گندم را سپیدی داد رنگش

شود تلخ ار بود سالی درنگش

135

چو گازر شوی گردد جامه خام

خورد مقراضه مقراض ناکام

136

بخار دیگ چون کف بر سر آرد

همه مطبخ به خاکستر برآرد

137

سیاه مطبخی را گو میندیش

که داری آسیایی نیز در پیش

138

اگر در مطبخت نامست عنبر

شوی در آسیا کافور پیکر

139

بر آنکس که‌آسیا گردی نشانَد

نمانَد گرد چون خود را فشاند

140

کسی کافتد بر او زین آسیا گرد

به صد دریا نشاید غسل‌ِ او کرد

141

جوانی چیست‌‌؟ سودایی است در سر

وزان سودا تمنایی میسر

142

چو پیری بر ولایت گشت والی

برون کرد از سر آن سودا به‌سالی

143

جوانی گفت پیری را چه تدبیر‌‌؟

که یار از من گریزد چون شوم پیر‌‌

144

جوابش داد پیر نغز گفتار

که در پیری تو خود بگریزی از یار

145

بر آن سر کاسمان سیماب ریزد

چو سیماب از بت سیمین گریزد

146

سیه‌مویی جوان را غم زداید

که در چشم سیاهان غم نیاید

147

غم از زنگی بگرداند علم را

نداند هیچ زنگی نام غم را

148

سیاهی توتیای چشم از آنست

که فراش ره هندوستانست

149

مخسب ای سر که پیری در سر آمد

سپاه صبحگاه از در در آمد

150

ز پنبه شد بناگوشت کفن‌پوش

هنوز این پنبه بیرون ناری از گوش

151

چو خسرو در بنفشه یاسمن یافت

ز پیری در جوانی یاس من یافت

152

اگرچه نیک عهدی پیشه می‌کرد

جهان بدعهد بود اندیشه می‌کرد

153

گهی بر تخت زرین نرد می‌باخت

گهی شبدیز را چون بخت می‌تاخت

154

گهی می‌کرد شهد باربد نوش

گهی می‌گشت با شیرین هم آغوش

155

چو تخت و باربد شیرین و شبدیز

بشد هر چار نزهتگاه پرویز

156

ازان خواب گذشته یادش آمد

خرابی در دل آبادش آمد

157

چو می‌دانست کز خاکی و آبی

هر آنچ آباد شد گیرد خرابی

158

مه نو تا به بدری نور گیرد

چو در بدری رسد نقصان پذیرد

159

درخت میوه تا خامست خیزد

چو گردد پخته حالی بر بریزد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به پیروزی چو بر پیروزه‌گون تخت

عروس صبح را پیروز شد بخت

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 89 - آوردن خسرو شیرین را از قصر به مدائن

اگلی نظم

به نزهت بود روزی با دل‌افروز

سخن در داد و دانش می‌شد آن روز

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 91 - اندرز شیرین خسرو را در داد و دانش

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور