صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 55 - جنگ هفتم اسکندر با روسیان

بخش 55 - جنگ هفتم اسکندر با روسیان

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سپیده چو سر برزد از باختر

سیاهی به خاور فرو‌برد سر

22

سپه را برآراست خاور خدیو

در اندیشه زان مردم آهنج دیو

33

سوی میمنه رومی و بربری

چو یاجوج در سد اسکندری

44

سوی میسره تنگ‌چشمان چین

شده تنگ از انبوه ایشان زمین

55

شه روم در قلب چون تند شیر

چو کوهی روان خنگ ختلی به زیر

66

دگرسو الانی و پرطاس روس

برآشفته چون توسنان شموس

77

تبیره هم آواز شد با درای

چو صور قیامت دمیدند نای

88

ز خاریدن کوس خارا شکاف

پر افکند سیمرغ در کوه قاف

99

ز فریاد خرمهره و گاو دم

علی الله برآمد ز رویینه خم

1010

سپاه از دو سو مانده در داوری

که دولت کرا می‌کند یاوری

1111

همان اهرمن‌روی دژخیم‌رنگ

درآمد چو پیلان جنگی به جنگ

1212

تنی چند را پی سپر کرد باز

نشد پیش او هیچکس رزم ساز

1313

زره‌پوشی از ساقه‌ی قلب شاه

درآمد چو شیری به آوردگاه

1414

ز تیغ آتشی برکشیده چو آب

کزو خیره شد چشمه‌ی آفتاب

1515

شه از قلب دانست کان شیرمرد

همانست کان جنگ پیشینه کرد

1616

شد اندیشناک از پی کار او

که با اژدها دید پیگار او

1717

دریغ آمدش کانچنان گردنی

شکسته شود پیش اهریمنی

1818

سوار هنرمند چابک‌رکاب

که بر آتش انگشت زد بی‌حساب

1919

فرشته‌صفت گرد آن دیو‌چهر

همی گشت چون گرد گیتی سپهر

2020

نخستین نبردی که تدبیر کرد

بر آن تیره‌دل بارش تیر کرد

2121

چو دژخیم را نامد از تیر باک

زننده شد از تیر خود خشمناک

2222

یکی خشت پولاد الماس‌رنگ

برآورد و زد بر دلاور نهنگ

2323

که آن خشت اگر برزدی بر هیون

تمام از دگرگوشه جستی برون

2424

ز سختی که تن را به هم برفشرد

بران خاره شد خست پولاد خرد

2525

دگر خشتی انداخت پولاد تر

بر آن کشتنی هم نشد کارگر

2626

سوم همچنین خشت بر وی شکست

نشاید به خشت آب را باز بست

2727

چو دانست کان دیو آهن‌سرشت

نیندیشد از حربه و تیر و خشت

2828

نهنگ جهان‌سوز را برکشید

سوی اژدهای دمنده دوید

2929

زدش بر کتفگاه و بردش ز جای

چنان کان ستمگر درامد ز پای

3030

دگر باره برخاست از زیر گرد

به سختی درآویخت با هم نبرد

3131

ز سوزندگی راه بختش گرفت

بدان آهن چفته سختش گرفت

3232

ز زینش درآورد چون تند شیر

ز تارک بیفتاد ترکش به زیر

3333

بهاری پدید آمد از زیر ترک

بسی نغز و نازکتر از لاله‌برگ

3434

سرش خواست‌کندن که نرم آمدش

چو رویی چنان دید شرم آمدش

3535

دو گیسو کشان دید در دامنش

رسن کرده گیسوش در گردنش

3636

چو هندوی دزدش ز گنجینه برد

ز رومی ربودش به روسی سپرد

3737

چو گشت آن فرشته گرفتار دیو

ز دیوان روسی برآمد غریو

3838

دگر ره به نخجیر کردن شتافت

کز اول گران‌مایه نخجیر یافت

3939

از آن طیرگی شاه لشکر‌شکن

بپیچید چون مار بر خویشتن

4040

بفرمود تا زنده پیلی سیاه

به خشم آورند اندران حربگاه

4141

بزد پیلبان بانگ بر زنده‌پیل

بر آن اهرمن راند چون رود نیل

4242

بسی حربه‌ها زد بران پیل‌پای

بسی نیز قاروره جان‌گزای

4343

نه قاروره بر کوه شد کارگر

نمی‌کرد حربه ز دریا گذر

4444

چو دید اژدها پیل سرمست را

گشاد اندر آن خیرگی دست را

4545

بدانست کان پیل جنگ‌آزمای

به خرطوم سختش درآرد ز پای

4646

چنان سخت بگرفت خرطوم او

که زندان او شد بر و بوم او

4747

خروشید و خرطومش از جای کند

بیفتاد چون کوه، پیل بلند

4848

شه از هول آن بازی سهمناک

بترسید کافتد سپه در هلاک

4949

در آن خشمناکی به فرزانه گفت

که دولت ز من روی خواهد نفهت

5050

مرا نیز دریافت ادبار بخت

وگرنه چرا جستم این کار سخت

5151

بد آسمانی چو آید فراز

سر نازنینان بپیچد ز ناز

5252

تک و تاب شاهان بود اندکی

تب شیر در سال باشد یکی

5353

مرا نیست آسایش از تاختن

بخواهم درین عمر پرداختن

5454

دلش داد فرزانه کای شهریار

شکیبایی آور درین کارزار

5555

همانا که پیروزی آری بدست

چو تدبیر داری و شمشیر هست

5656

اگر چاره در سنگ خارا شود

به تدبیر و تیغ آشکارا شود

5757

چو یاری کند با تو بخت بلند

چنین فتنه را صد درآری به بند

5858

اگر چه یکی موی از اندام شاه

به من بر گرامی‌تر از صد سپاه

5959

ولیکن در اختر چنانست راز

که چون شاه عالم شود رزم‌ساز

6060

به اقبال شاه و به نیروی بخت

درآید به خاک این تنومند سخت

6161

جز آن نیست کاین پیکر سخت‌چرم

ندارد پی سست و اندام نرم

6262

یکی تن شد ار زانکه رویین‌تن است

توان کندن از جایش ار ز آهن است

6363

نباید بر او زخم‌راندن به تیغ

کز آهن نگردد پراکنده میغ

6464

سرش را مگر در کمند آوری

به خم کمندش به بند آوری

6565

گرش می‌نشاید به شمشیر کشت

که دارد پی سخت و چرم درشت

6666

چو در زیر زنجیرش آری اسیر

بر او خواه شمشیر زن خواه تیر

6767

شه از مژده‌ی مرد اختر‌شناس

خدا را پذیرفت بر خود سپاس

6868

چو پیروزی خویش دید از خدای

بدان خنگ ختلی درآورد پای

6969

که او را شه چینیان داده بود

ز سبز آخور چینیان زاده بود

7070

کمندی و تیغی گرانمایه خواست

عنان کرد سوی بداندیش راست

7171

درآمد بدان دیو دریا‌شکوه

چو ابری سیه کاو درآید به کوه

7272

نجنبید بر جای خویش آن نهنگ

که اقبال شاهش فرو بست چنگ

7373

کمند عدو بند را شهریار

درانداخت چون چنبر روزگار

7474

به گردن درافتاد بدخواه را

زمین بوسه داد آسمان شاه را

7575

چو بر گردن دشمن آمد کمند

شتابنده شد خسرو دیو‌بند

7676

به خم کمندش سر اندر کشید

کشان همچنان سوی لشگر کشید

7777

بغلتید آن شیر نخجیر‌سوز

چو آهو‌بره زیر چنگال یوز

7878

چو آن گور وحشی در آن دستبرد

از افتادن و خاستن گشت خرد

7979

ز لشگرگه شاه فیروزمند

غریوی برآمد به چرخ بلند

8080

تبیره چنان شد در آن خرمی

که آمد به رقص آسمان بر زمی

8181

چو شه دید کان پیکر دیو‌رنگ

به اقبال طالع درآمد به چنگ

8282

نشاندش به روز دگر دشمنان

سپردش به زندان اهریمنان

8383

دل روسیان از چنان زور دست

بر آن دشمن دشمن‌افکن شکست

8484

شه روس شد چون گدازنده‌موم

به شادی درآمد شهنشاه روم

8585

تماشای رامشگران ساز کرد

در خرمی بر جهان باز کرد

8686

نیوشنده شد ناله‌ی چنگ را

به کف برنهاد آب گلرنگ را

8787

ز پیروزی بخت می‌کرد یاد

نبید گوارنده می‌خورد شاد

8888

چو شب قفل پیروزه برزد به گنج

ترازوی کافور شد مشک‌سنج

8989

همان مشگبو باده می‌خورد شاه

همان پرده می‌داشت مطرب نگاه

9090

گهی سفته لعلی به پیمانه خورد

گهی گوش بر لعل ناسفته کرد

9191

بهر می که می‌خورد می‌ریخت رنج

به خواهنده می‌داد دیبا و گنج

9292

درآمد به افسانه‌های دراز

ز هر سرگذشتی پژوهنده باز

9393

ازان تیغ‌زن مرد چابک‌سوار

سخن راند با انجمن شهریار

9494

که امروزش این بی‌وفا هم نبرد

ندانم که خون ریخت یا بند کرد

9595

اگر ماند دربند آن رهزنان

برون آوریمش به زخم سنان

9696

وگر رفت از آن رفته در نگذریم

چنان به که بر یاد او می‌خوریم

9797

چو شد مغزش از خوردن باده گرم

به زندانیان بر دلش گشت نرم

9898

بفرمود کان بندی بی‌زبان

بیاید به رامشگه مرزبان

9999

به فرمان شاه آن گرفتار بند

به رامشگه آمد چو کوه بلند

100100

همه تن شکسته ز نیروی شاه

فرو پژمریده دران بزمگاه

101101

به زاری بنالید از آن خستگی

شفیعی نه بیش از زبان‌بستگی

102102

چو مرد زبان‌بسته نالید زار

ببخشود بر وی دل شهریار

103103

ازان زور دیده تن زورمند

بفرمود تا برگرفتند بند

104104

رها کردش آن شاه آزاد‌مرد

بر آزاد‌مردی زیان کس نکرد

105105

نشاندش به آزرم و دادش طعام

نوازش‌گری کرد با او تمام

106106

میی چند با گوهرش یار کرد

به می گوهرش را پدیدار کرد

107107

چو مستی درامد بران شوربخت

بغلطید چون سایه در پای تخت

108108

ز توسن دلی گرچه با کس نساخت

نوازنده‌ی خویشتن را شناخت

109109

از آنجا سراسیمه بیرون دوید

چنان شد که کس گرد او را ندید

110110

شگفتی فرو ماند خسرو در آن

نشان سخن باز جست از سران

111111

که این بندی از باده چون شاد گشت

چرا شد ز ما دور کازاد گشت

112112

بزرگان دولت در آن جستجوی

فتادند ازان کار در گفتگوی

113113

یکی گفت صحراییست این شگفت

چو بندش گرفتند صحرا گرفت

114114

دگر گفت چون می‌ در او کرد کار

سوی خانه‌ی خویش بربست بار

115115

شه از هر چه رفت آشکار و نهفت

سخن گوش می‌کرد و چیزی نگفت

116116

در آن مانده کاین پرده‌ی نیلگون

چه شب بازی‌یی از پرده آرد برون

117117

چو لختی گذشت آمد آن پیل مست

کمرگاه زیبا‌عروسی به دست

118118

به آزرم در پیش خسرو نهاد

به رسم پرستش زمین بوسه داد

119119

چو آورد ازینگونه صیدی ز راه

دگر باره بیرون شد از بزمگاه

120120

عجب ماند خسرو که آن کار دید

نه در مار در مهره‌ی مار دید

121121

ز شرم شه آن لعبت نازنین

چو لعبت به سر درکشید آستین

122122

چو شه دید در خرگه آن ماه را

ز مردم تهی کرد خرگاه را

123123

در آن ترک خرگاهی آورد دست

شکنج نقابش ز رخ برشکست

124124

چو دید آفتی دید از اندیشه دور

نه آفت یکی آفتابی ز نور

125125

پری‌پیکری شوخ و مست آمده

پری‌وار در شب به دست آمده

126126

بهشتی‌رخی دوزخش تافته

ز مالک به رضوان گذر یافته

127127

چو سروی به سرسبزی آراسته

وزو سرخ گل عاریت خواسته

128128

به هر ناوک غمزه کانداختی

شکاری ز روحانیان ساختی

129129

لبی و چه لب شور بازارها

درو قند و شکر به خروارها

130130

سمن را تماشا در آغوش او

تماشاگه گل بناگوش او

131131

چو خسرو در آن روی چون ماه دید

صنم‌خانه‌ای در نظر‌گاه دید

132132

شکاری کنیزی شکر خنده یافت

که خود را به آزادیش بنده یافت

133133

کنیزی که صاحب غلامش بوَد

ببین تا چه دلها به دامش بوَد

134134

بدانست کان ترک چینی‌حصار

ز خاقان چین شد بر او یادگار

135135

ز مردانگی‌ها کز او دیده بود

به میدان رزمش پسندیده بود

136136

عجب ماند کز پرده بیرون فتاد

عجب‌تر که بازش به کف چون فتاد

137137

بپرسید کاحوال خود بازگوی

دلم را بدین داستان باز جوی

138138

پرستنده‌ی خوب صاحب نواز

پرستش‌کنان برد شه را نماز

139139

دعا کرد بر تاجدار جهان

که تاجت مبادا ز گیتی نهان

140140

تویی آن جهانگیر کشور‌گشای

که از داد و دین آفریدت خدای

141141

شکوهت ز روز آشکارا ترست

ز دولت دلت با مدارا ترست

142142

رهایی به تو روز امید را

فروغ از تو تابنده خورشید را

143143

دگر پادشاهان لشگر‌شکن

یکی تاجور شد یکی تیغ‌زن

144144

تو آن آفتابی در این روزگار

که هم تیغ‌گیری و هم تاجدار

145145

چو در بزم باشی جهان خسروی

چو رزم آزمایی جهان پهلوی

146146

ندارد چو من خاکی آن دسترس

که با آب حیوان برارد نفس

147147

که را زهره کاینجا کند ناله نرم

که گر زهره باشد گدازد ز شرم

148148

سفالی که ماراست ناسفتنیست

چو گویی بگو اندکی گفتنیست

149149

من آن سفته‌گوشم که خاقان چین

ز ناسفتگان کرده بودم گزین

150150

به درگاه شاهم فرستاد و گفت

که درهاست این درج را در نهفت

151151

مگر کان سخن را گران دید شاه

که کرد از سر خشم بر من نگاه

152152

مرا از پس پرده خاموش کرد

به یکباره یادم فراموش کرد

153153

من از دوری شه به تنگ آمدم

ز تنگ آمدن سوی جنگ آمدم

154154

نمودم به آوردگاه نخست

به اقبال شه آن هنرهای چست

155155

دویم ره که بانگی بر ادهم زدم

یکی لشگر از روس برهم زدم

156156

سوم روز چون بخت یاری نکرد

گرفتار دشمن شدم در نبرد

157157

نه دشمن نهنگی به کین تاخته

ز خشم خدا صورتی ساخته

158158

نکشت آن نهنگ ستمگر مرا

ببرد آنچنان سوی لشگر مرا

159159

سپردم به روسان بیدادگر

که این گنج را بسته دارید سر

160160

دگر ره سوی جنگ پرواز کرد

به پیل‌افکنی جنگ را ساز کرد

161161

چو اقبال شاهنشه پیلتن

چو پیلی فکندش بر آن انجمن

162162

ز پیروزی شه در آوردگاه

سرم بر فلک شد ز نیروی شاه

163163

چو دیدم که دام تو دد می‌کشد

کمندت بلا را به خود می‌کشد

164164

به نوعی ز پیچش نگشتم رها

که ناکشته دیدم هنوز اژدها

165165

به نوعی دلم گشت پیروزمند

کزان گونه دیوی درآمد به بند

166166

همه روس را دل پر از درد شد

گل سرخشان خیری زرد شد

167167

چو غول شب آیین بد ساز کرد

به ره بردن مردم آغاز کرد

168168

رسن بسته چون غول بر دست و پای

مرا در یکی خانه کردند جای

169169

به من بر شده لشگری دیدبان

همه خارج آهنگ و ناخوش زبان

170170

چو از شب یکی نیمه کمتر گذشت

به گوش آمدم‌ های و هویی ز دشت

171171

بر آمد یکی ابر ظلمات رنگ

بران سنگساران ببارید سنگ

172172

رقیبان که شب پاس می‌داشتند

ز بیمش همه جای بگذاشتند

173173

بجز سر ندیدم که از کله کند

همی کند و بر دیگری می‌فکند

174174

ز بس کله‌ی سر که برکنده بود

یکی کوه از آن کله آکنده بود

175175

درآمد چو مرغم ز جا برگرفت

همه بندم از دست و پا برگرفت

176176

به پایین‌گه تخت شاهم نشاند

ز پایان ماهی به ماهم رساند

177177

به زندان بدم تا به اکنون چو گنج

به شادی کنون کرد خواهم سپنج

178178

زن آن به که زیور کشد پای او

نه زن دان که زندان بود جای او

179179

چنانم نماید دل کامیاب

که می‌بینم این کام دل را به خواب

180180

پریچهره چون حال خود باز گفت

ز شادی رخ شاه چون گل شکفت

181181

ببوسید بر حلقه‌ی نوش او

سخن گفت چون حلقه در گوش او

182182

که‌ای تازه گلبرگ نادیده گرد

به مهر خدا پیکری در نورد

183183

به مهر توام بیشتر گشت عزم

که دیبای بزمی و زیبای رزم

184184

به پرخاشگه، جان‌ستان دیدمت

قوی‌دست و چابک‌عنان دیدمت

185185

به رامشگه نیز بینم شگرف

حریفی نداری درین هر دو حرف

186186

حریفت منم خیز و بنواز رود

دلم تازه گردان به بانگ سرود

187187

پریچهره برداشت بنواخت چنگ

کمانی خدنگی و تیری خدنگ

188188

نوایی زد از نغمه‌های نوی

نو آیین سرودی در او پهلوی

189189

که شاها خدیوا جهان داورا

خردمند خوبا خرد‌یاورا

190190

سر سبزت از سرزنش دور باد

دل روشنت چشمه‌ی نور باد

191191

جوان بخت بادی و پیروز رای

توانا و دانا و کشور‌گشای

192192

کمر بسته جانت به آسودگی

قبای تنت دور از آلودگی

193193

به هر جا که روی آری از نیک و بد

پناهت خدا باد و پشتت خرد

194194

چنان باد کاختر به کامت شود

همه ملک عالم به نامت شود

195195

سرآغاز کرد آنگهی راز خویش

بزد سوز خویش اندران ساز خویش

196196

که « نوشین درختی برآمد به باغ

برافروخت مانند روشن چراغ

197197

گلی بود در بوستان ناشکفت

همان نرگسی در چمن نیم‌خفت

198198

می‌لعل در جام ناخورده بود

نسفته‌دُری دست‌ناکرده بود

199199

به امید آن کاید از صید شاه

سوی گل نشاط آرد از صیدگاه

200200

گل سرخ چیند بهار سپید

گهی لاله بیند گهی مشک بید

201201

مگر شه ندارد فراغت به باغ‌؟

که نارد نظر سوی روشن چراغ

202202

وگر نی بهاری بدین خرمی

چرا رایگان اوفتد بر زمی‌؟

203203

ز باد خزان هستم اندیشناک

که ریزد بهاری چنین را به خاک‌»

204204

شهنشه که آواز دلبر شنید

ز دل ناله بی‌دلان برکشید

205205

خوش آوازی ناله‌ی چنگ او

خبر دادش از روی گلرنگ او

206206

که رویی چنین نغز‌گویی چنین

حرامت مباد آرزویی چنین

207207

دل شه چو زان نکته آگاه گشت

ازان آرزو آرزو‌خواه گشت

208208

دگر ره توقف پسندیده داشت

که تاراج بدخواه در دیده داشت

209209

ز ساقی به می دادنی دل نهاد

که ره توشه از بهر منزل نهاد

210210

یکی جام زرین پر از باده کرد

به یاد رخ آن پری‌زاده خورد

211211

دگر ره یکی جام یاقوت‌نوش

بدان نوش‌لب داد و گفتا بنوش

212212

ستد ماه و بوسید و بر لب نهاد

به بوسه ستد جام و با بوسه داد

213213

شهنشه به یک دست ساغر‌ کشان

به دست دگر زلف دلبر کشان

214214

گهی بوسه دادی لب جام را

گهی لب گزیدی دلارام را

215215

بر آن رسم کایین او دلکشست

می تلخ با نقل شیرین خوشست

216216

چو نوشین می‌ اندر دهن ریختند

به خوش‌خواب نوشین در‌آویختند

217217

در آن آرزوگاه با دور باش

نکردند جز بوسه چیزی تراش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین تا یکی روز کاین چرخ پیر

برآورد گوهر ز دریای قیر

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 54 - جنگ ششم اسکندر با روسیان

اگلی نظم

بیا ساقی آن رنگ داده عبیر

که رنگش ز خون داد دهقان پیر

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 56 - پیروزی یافتن اسکندر بر روسیان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور