صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 88 - بیرون آمدن شیرین از خرگاه

بخش 88 - بیرون آمدن شیرین از خرگاه

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

حکایت بر گرفته شاه و شاپور

جهان دیدند یکسر نور در نور

22

پری پیکر برون آمد ز خرگاه

چنان کز زیر ابر آید برون ماه

33

چو عیار‌ان سرمست از سر مهر

به پای شه در افتاد آن پری‌چهر

44

چو شه معشوق را مولای خود دید

سر مه را به زیر پای خود دید

55

ز شادی ساختش بر فرق خود جای

که شه را تاج بر سر به که در پای

66

در آن خدمت که یارش ساز می‌کرد

مکافات‌ش یکی ده باز می‌کرد

77

چو کار از پای‌بوسی برتر آمد

تقاضا‌ی دهن‌بوسی بر آمد

88

از آن آتش که بر خاطر گذر کرد

ترش‌رویی به شیرین در اثر کرد

99

ملک حیران شده کان روی گلرنگ

چرا شد شاد و چون شد باز دلتنگ‌؟!

1010

نهان در گوش خسرو گفت شاپور

که گر مه شد گرفته‌، هست معذور

1111

برای آنکه خود را تا به امروز

به‌نام نیک پرورد آن دل‌افروز

1212

کنون ترسد که مطلق‌دستی شاه

نهد خال خجالت بر رخ ماه

1313

چو شه دانست کان تخم برومند

بدو سر در نیارد جز به پیوند

1414

بسی سوگند خورد و عهدها بست

که بی کاوین نیارد سوی او دست

1515

بزرگان جهان را جمع سازد

به کاوین کردنش گردن فرازد

1616

ولی باید که می در جام ریزد

که از دست این زمان آن برنخیزد

1717

یک امشب شادمان با هم نشینیم

به روی یکدیگر عالم ببینیم

1818

چو عهد شاه را بشنید شیرین

به خنده برگشاد از ماه پروین

1919

لبش با دُر به غواصی در آمد

سر زلفش به رقاصی بر آمد

2020

خروش‌ِ زیور‌ِ زر تاب داده

دماغ مطربان را خواب داده

2121

لبش از می قدح بر دست کرده

به جرعه ساقیان را مست کرده

2222

ز شادی چون تواند ماند باقی

که مه مطرب بود خورشید ساقی

2323

دل از مستی چنان مخمور مانده

کز اسباب غرض‌ها دور مانده

2424

دماغ از چاشنی‌های دگر نوش

ز لذت کرده شهوت را فراموش

2525

بخور عطر و آنگه روی زیبا

دل از شادی کجا باشد شکیبا‌؟

2626

فرو مانده ز بازی‌های دلکش

در آب و آتش اندر آب و آتش

2727

کشش‌هایی بدان رغبت که باید

چو مغناطیس که‌آهن را رباید

2828

ولیکن بود صحبت زینهاری

نکردند از وفا زنهار خواری

2929

چو آمد در کف خسرو دل دوست

برون آمد ز شادی چون گل از پوست

3030

دل خود را چو شمع از دیده پالود

پرند ماه را پروین بر آمود

3131

به مژگان دیده را در ماه می‌دوخت

مگر بر مجمر مه عود می‌سوخت

3232

گهی می‌سود نرگس بر پرندش

گهی می‌بست سنبل بر کمندش

3333

گهی بر نار سیمینش زدی دست

گهی لرزید چون سیماب پیوست

3434

گهی مرغول جعدش باز کردی

ز شب بر ماه مشک‌انداز کردی

3535

گه از فرق سرش معجر گشادی

غلامانه کلاهش بر نهادی

3636

گه از گیسوش بستی بر میان بند

گه از لعلش نهادی در دهان قند

3737

گهی سودی عقیقش را به انگشت

گه آوردی زنخ چون سیب در مشت

3838

گهی دستینه از دستش ربودی

به بازو بندی‌اش بازو نمودی

3939

گهی خلخال‌هاش از پای کندی

به‌جای طوق در گردن فکندی

4040

گه آوردی فروزان شمع در پیش

درو دیدی و در حال دل خویش

4141

گهی گفتی تنم را جان تویی تو

گهی گفت این منم من آن تویی تو

4242

دلش در بند آن پاکیزه دلبند

به شاهد بازی آن شب گشت خرسند

4343

نشاط هر دو در شهوت پرستی

به شیر مست ماند از شیر‌مستی

4444

صدف می‌داشت درج خویش را پاس

که تا بر دُر نیفتد نوک الماس

4545

ز بانگ بوسه‌های خوشتر از نوش

زمانه ارغنون کرده فراموش

4646

دهل‌زن چون دهل را ساز می‌کرد

هنوز این لابه و آن ناز می‌کرد

4747

بدینسان هفته‌ای دمساز بودند

گهی با عذر و گه با ناز بودند

4848

به روز آهنگ عشرت داشتندی

دمی بی‌خوشدلی نگذاشتندی

4949

به شب نرد قناعت باختندی

به بوسه کعبتین انداختندی

5050

شب هفتم که کار از دست می‌شد

غرض دیوانه‌، شهوت مست می‌شد

5151

ملک فرمود تا هم در شب آن ماه

به برج خویشتن روشن کند راه

5252

سپاهی چون کواکب در رکابش

که از پری خدا داند حسابش

5353

نشیند تا به صد تمکینش آرند

چو مه در محمل زرینش آرند

5454

چنان کاید به برج خویشتن ماه

به قصر خویشتن آمد ز خرگاه

5555

چو رفت آن نقد سیمین باز در سنگ

ز نقد سیم شد دست جهان تنگ

5656

فلک بر کرد زرین بادبانی

نماند از سیم کشتی‌ها نشانی

5757

شهنشه کوچ کرد از منزل خویش

گرفته راه دارالملک در پیش

5858

به شهر آمد طرب را کار فرمود

برآسود و ز می خوردن نیاسود

5959

به فیض ابروی سیما درخشی

جهان را تازه کرد از تاج بخشی

6060

درآمد مرد را بخشنده دارد

زمین تا در نیارد بر نیارد

6161

نه ریزد ابر بی توفیر دریا

نه بی‌باران شود دریا مهیا

6262

نه بر مرد تهی‌رو هست باجی

نه از ویرانه کس خواهد خراجی

6363

شبی فرمود تا اختر شناسان

کنند اندیشهٔ دشوار و آسان

6464

بجویند از شب تاریک‌تارَک

به روشن‌خاطری، روزی مبارک

6565

که شاید مهد آن ماه دلفروز

به برج آفتاب آوردن آن روز

6666

رصدبندان بر او مشکل گشادند

طرب را طالعی میمون نهادند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نکیسا چون ز شاه آتش برانگیخت

ستای باربد آبی بر او ریخت

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 87 - سرود گفتن باربد از زبان خسرو

اگلی نظم

به پیروزی چو بر پیروزه‌گون تخت

عروس صبح را پیروز شد بخت

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 89 - آوردن خسرو شیرین را از قصر به مدائن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور