صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 17 - پاسخ دادن بهرام ایرانیان را

بخش 17 - پاسخ دادن بهرام ایرانیان را

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چونکه خواننده خواند نامه تمام

جوش آتش برآمد از بهرام

2

باز خود را به صد توانایی

داد چون زیرکان شکیبایی

3

با چنان گرمی‌یی نکرد شتاب

بعد از اندیشه باز داد جواب

4

که‌آنچه در نامه کاتبان راندند

گوش کردم چو نامه بر خواندند

5

گرچه کاتب نبوده چابک دست

پند گوینده را عیار‌ی هست

6

آنچه بر گفته شد ز رای بلند

می‌پسندم که هست جای پسند

7

من که در پیش من چه خاک و چه سیم

سر فرو ناورم به هفت اقلیم

8

لیک ملکی که ماندم از پدران

عیب باشد که هست با دگران

9

گر پدر دعوی خدایی کرد

من خدا دوستم خِرد پرورد

10

هست بسیار فرق در رگ و پوست

از خدا دوست تا خدایی دوست

11

من به جرم نکرده معذور‌م

کز بزهکار‌ی پدر دورم

12

پدرم دیگر است و من دگرم

که‌آن اگر سنگ بود من گهر‌م

13

صبح روشن ز شب پدید آید

لعل صافی ز سنگ می‌زاید

14

نتوان بر پدر گوایی داد

که خداتان از او رهایی داد

15

گر بدی کرد چون به نیکی خفت

از پس مرده بد نباید گفت

16

هرکجا عقل پیش رو باشد

بد بدگو ز بدشنو باشد

17

هرکه او در سرشت بد‌گهر است

گفتنش بد شنیدنش بتر است

18

بگذرید از جنایت پدرم

بگذارید از آنچه بی‌خبر‌م

19

من اگر چشم بد نگیرد راه

عذر خواهم از آنچ رفت گناه

20

پیش از این گر چو غافلان خفتم

اینک اینک به ترک آن گفتم

21

مقبلی را که بخت یار بود

خفتنش تا به وقت کار بود

22

به که با خواب دیده نستیزد

خسبد اما به وقت برخیزد

23

خواب من گرچه بود خوابی سخت

از سرم هم نبود خالی بخت

24

کرد بیداربختی‌ام یاری

دادم از خواب سخت بیداری

25

بعد ازین روی در بهی دارم

دل ز هر غفلتی تهی دارم

26

نکنم بی‌خودی و خودکامی

چون شدم پخته کی کنم خامی‌؟

27

مصلحان را نظر نواز شوم

مصلحت را به پیش‌باز شوم

28

در خطای کسی نظر نکنم

طمع مال و قصد سر نکنم

29

از گناه گذشته نارم یاد

با نمودار وقت باشم شاد

30

با شما آن کنم که باید کرد

وز شما آن خورم که شاید خوَرد

31

ناورم رخنه در خزینهٔ کس

دل دشمن کنم هزینه و بس

32

نیک‌رای از دَرم نباشد دور

بد و بد‌رای را کنم مهجور

33

جز به نیکان نظر نیفروزم

از بدآموز بد نیاموزم

34

دور دارم ز داوری آزرم

آن کنم کز خدای دارم شرم

35

زن و فرزند و ملک و مال همه

بر من ایمن‌تر از شبان و رمه

36

نان کس را به زور نگشایم

بلکه نانش به نان‌ برافزایم

37

نبَرَد دیو آرزو‌م از راه

آرزو را گرو کنم به گناه

38

ننمایم به چشم بیننده

آنچه نپسندد آفریننده

39

چون شه این گفت و رای‌ها شد راست

پیرتر موبد از میان برخاست

40

گفت ما را تو از خداوندی

هم خرد‌بخش و هم خردمند‌ی

41

هرچه گفتی ز رای خوب سرشت

خردش بر نگین دل بنوشت

42

سر تو زیبی‌، که سروری همه را

سر‌شبان هم تو شایی این رمه را

43

تاجداری سزای گوهر توست

تاج با ماست لیک بر سر توست

44

زند گشتاسبی به جز تو که خواند؟

زنده‌دار کیان به جز تو که ماند؟

45

تخمهٔ بهمنی و دارا‌یی

از تو می‌پاید آشکارایی

46

میوه نو تویی سیامک را

یادگار اردشیر بابک را

47

تا کیومرث از سریر و کلاه

می‌رود نسبت تو شاه به شاه

48

ملک با تو به اختیاری نیست

در جهان جز تو تاجداری نیست

49

موبدان گر نوند و گر کهنند

همه از یک‌زبان در این سخنند

50

لیک ما بندگان در این بندیم

که گرفتار عهد و سوگند‌یم

51

با نشیننده‌ای که دارد تخت

دست عهدی شده‌ست ما را سخت

52

که نخواهیم تاج بی‌ سرِ او

بر نتابیم چهره از در او

53

حجتی باید استوار کنون

که‌آرد آن عهد را ز عهده برون

54

تا در آیین خود خجل نشویم

نشکند عهد و تنگدل نشویم

55

شاه بهرام کاین جواب شنید

پاسخی دادشان چنانکه سزید

56

گفت عذر از شما روا نبود

عاقل آن به که بی وفا نبود

57

این مخالف که تخت گیر شماست

طفل من شد اگرچه پیر شماست

58

تاجش از سر چنان به زیر آرم

که یکی موی ازو نیازارم

59

گرچه موقوف نیست شاهی من

بر مدارا و عذر‌خواهی من

60

شاهم و شاهزاده تا جمشید

ملک میراث من سیاه و سپید

61

تاج و تخت آلت‌ست و شاهی نه

آلتی خواه باش و خواهی نه

62

هرکه شد تاجدار و تخت‌نشین

تاج او آسمان و تخت زمین

63

تخت جمشید و تاج افریدون

هر دو دایم نماند تا اکنون

64

هرکه‌را مایه بود سر بفراخت

از پی خویش تاج و تختی ساخت

65

من که بر تاج و تخت ره دانم

تیغ دارم به تیغ بستانم

66

جای من گر گرفت غدار‌ی

عنکبوتی تنید بر غاری

67

اژدها‌یی رسید بر در غار

وآنگه از عنکبوت خواهد بار؟

68

مور کی جنس جبرییل بود؟

پشه کی مرد پای پیل بود؟

69

گور چندان زند ترانه دلیر

که ننالد سپید مهره شیر

70

نزد خورشید خاصه برج حمل

این چنین صد چراغ را چه محل‌؟

71

خر که با بالغان زبون گردد

چون به طفلان رسد حرون گردد

72

من به سختی به خانه دگران

خانهٔ من به دست خانه‌بر‌ان

73

خورش خصم شهد یا شکر است

خورد من یا دل است یا جگر است

74

تیغ و دشنه به از جگر خوردن

دشنه بر ناف و تیغ بر گردن

75

همه ملک عجم خزانهٔ من

در عرب مانده خیل‌خانهٔ من

76

گاه منذر فرستدم خوانی

گاه نعمان فدا کند جانی

77

نان دهانم بدین کله‌داری

نان خورانم بدان گنه‌کاری

78

من چو شیر جوان ولایت گیر

جای من کی رسد به روبه پیر‌؟

79

کی منم، کی برد مخالف تاج‌؟

جز به کی‌زاده کی دهند خراج‌؟

80

هست جای کیان سزای کیان

جز کیان را مباد جای کیان

81

شاه ماییم و دیگران رهی‌اند

ما پُریم آن دگر کسان تهی‌اند

82

شاه باید که لشگر انگیزد

از سواری چه گرد برخیزد؟

83

می که پیر مغان ز دست نهاد

جز به پور مغان نشاید داد

84

نیک دانید کان چه می‌گویم

راست‌کار‌ی و راستی جویم

85

لیک از راه نیک‌پیمانی

نز سر سرکشی و سلطانی

86

آن کنم من که وفق رای شماست

رای من جستن رضا‌ی شماست

87

وانکه گفتید حجتی باید

که بدو عهد بسته بگشاید

88

حجت آن‌ست کز میان دو شیر

بهره آن‌را بوَد که هست دلیر

89

بامداد‌ان دو شیر غرنده

خورشی در شکم نیاکنده

90

وحشی تیز چنگ خشم‌آلود

کز دم آتشین برآرد دود

91

شیر‌دار آورَد به میدان‌گاه

گِرد بر گرد صف کشند سپاه

92

تاج شاهان ز سر به زیر نهند

در میان دو شرزه شیر نهند

93

هرکه تاج از دو شیر بستاند

خلقش آن‌روز تاجور داند

94

چون سخن گفته شد به رفق و به راز

سخن دلفریب طبع‌نواز

95

نامه را مُهر‌ِ خود نهاد بر او

شرح و بسطی تمام داد بر او

96

به پرستندگان خویش سپرد

تا برندش چنانکه باید برد

97

شه‌پرستان که مهر شه دیدند

وان سخن‌های نغز بشنیدند

98

بازگشتند سوی خانهٔ خویش

صورت شاه نو نهاده به پیش

99

گشته هریک ز مهربانی او

عاشق فر خسروانی او

100

همه گفتند شاه بهرام است

که ملک گوهر و ملک نام است

101

نتوان بر خلاف او بودن

آفتابی به گِل بر اندودن

102

تند شیری‌ست آن نبرده سوار

که‌اژدها را کند به تیر شکار

103

چون شود تند‌شیر پنجه‌گشای

هیچکس پیش او ندارد پای

104

بستاند سریر و تاج به زور

سرور‌ان را برد به پای ستور

105

به که گرمی در او نیاموزیم

آتش کشته بر نیفروزیم

106

قصهٔ شیر و برگرفتن تاج

به چنین شرط نیست او محتاج

107

لیکن این شیر حجتی است بزرگ

که‌آگهی‌مان دهد ز روبه و گرگ

108

سوی درگه شدند جمله ز راه

باز گفتند شرط شاه به شاه

109

نامه خواندند و حال بنمودند

یک سخن بر شنوده نفزودند

110

پیر تخت آزمای تاج‌پرست

تاج بنهاد و زیر تخت نشست

111

گفت ازان تاج و تخت بیزار‌م

که ازو جان به شیر بسپارم

112

به که زنده شوم ز تخت به زیر

تا شوم کشته در میان دو شیر

113

مرد زیرک کجا دلیر خورد

طعمه‌ای کز دهان شیر خورد

114

وارث مملکت به تیغ و به جام

هیچکس نیست جز ملک بهرام

115

وارث ملک را دهید سریر

صاحب افسر جوان بِه است که پیر

116

من ازین شغل درکشیدم دست

نیستم شاه لیک شاه‌پرست

117

پاسخ آراستند ناموران

کای سر خسروان و تاج‌ سران

118

شرط ما با تو در خداوندی

نیست الا بدین خردمندی

119

چون به فرمان ما شدی بر تخت

هم به فرمان ما رها کن رخت

120

نیست بازی ز شیر بردن تاج

تا چه شب‌بازی آورَد شب داج

121

شرط او را به جای خویش آریم

شیر بندیم و تاج پیش آریم

122

گر بترسد سریر عاج تراست

ور شود کشته نیز تاج تراست

123

گر شود چیر و تاج بردارد

وز ولایت خراج بردارد

124

در خور تخت و آفرین باشد

لیک هیهات اگر چنین باشد

125

ختم قصه بر این شد آخر کار

که‌آنچه شرط است نگذرد ز قرار

126

روز فردا چو در شمار آید

شاه با شیر در شکار آید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

اول نامه بوَد نام خدای

گمرهان را به فضل راهنما‌ی

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 16 - نامه پادشاه ایران به بهرام‌گور

اگلی نظم

بامدادان که صبح زرین تاج

کرسی از زر نهاد و تخت از عاج

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 18 - برگرفتن بهرام تاج را از میان دو شیر

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور