صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »مخزن الاسرار
  4. »بخش 40 - مقالت یازدهم در بی‌وفایی دنیا

بخش 40 - مقالت یازدهم در بی‌وفایی دنیا

شاعر: نظامی

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

خیز و بساط فلکی درنورد

زانکه وفا نیست درین تخته‌نرد

22

نقش مراد از در وصلش مجوی

خصلت انصاف ز خصلش مجوی

33

پای درین بحر نهادن که چه؟

بار درین موج گشادن که چه؟

44

باز به بط گفت که «صحرا خوش است»

گفت «شبت خوش که مرا جا خوش است»

55

ای که درین کشتی غم جای توست

خون تو در گردن کالا‌ی توست

66

بار درافکن که عذابت دهد

نان ندهد تا که به آبت دهد

77

کنج امان نیست در این خاکدان

مغز وفا نیست درین استخوان

88

نیست یکی ذره جهان نازکش

پای ز انبازی او بازکش

99

آنچه بر این مائدهٔ خرگهی است

کاسهٔ آلوده و خوان تهی است

1010

هر که درو دید دهانش بدوخت

هر که بدو گفت زبانش بسوخت

1111

هیچ نه در محمل و چندین جرس

هیچ نه در کاسه و چندین مگس

1212

هر که ازین کاسه یک انگشت خوَرد

کاسهٔ سر‌، حلقهٔ انگشت کرد

1313

نیست همه ساله درین ده صواب

فتنهٔ اندیشه و غوغای خواب

1414

خلوت خود ساز عدم‌خانه را

باز گذار این ده ویرانه را

1515

روزن این خانه رها کن به دود

خانه فروشی به زن آخر چه سود‌؟

1616

دست به عالم چه درآورده‌ای؟

نز شکم خود به در آورده‌ای

1717

خط به جهان درکش و بی‌غم بزی

دور شو از دَور و مسلّم بزی

1818

راه تو دور آمد و منزل دراز

برگ ره و توشهٔ منزل بساز

1919

خاصه درین بادیهٔ دیو سار

دوزخ محرور‌کُش تشنه‌خوار

2020

کآب جگر چشمهٔ حیوان اوست

چشمهٔ خورشید نمکدان اوست

2121

شورهٔ او بی‌نمکان را شراب

شور نمک‌دیده درو چون کباب

2222

آب نه و زین نمک آبگون

زهرهٔ دل آب و دلِ زهره خون

2323

ره که دل از دیدن او خون شود

قافلهٔ طبع درو چون شود؟

2424

در تف این بادیهٔ دیو‌لاخ

خانهٔ دل تنگ و غمِ دل فراخ

2525

هر که درین بادیه با طبع ساخت

چون جگر افسرد و چو زَهره گداخت

2626

تا چه کنی این گل دوزخ سرشت

خیز و بده دوزخ و بستان بهشت

2727

تا شود این هیکل خاکی غبار

پای به پایت سِپَرَد روزگار

2828

عاقبتت چونکه به مردم کند

دست به دستت ز میان گم کند

2929

چونکه سوی خاک بود بازگشت

بر سر این خاک چه باید گذشت

3030

زیر کف پایْ کسی را مسای

کاو چو تو سوده‌ست بسی زیر پای

3131

کس به جهان در ز جهان جان نبرد

هیچکس این رقعه به پایان نبرد

3232

پای منه بر سر این خار‌خیز

خویشتن از خار نگه‌دار خیز

3333

آنچه مقام تو نباشد مقیم

بیم‌گهی شد چه کنی جای بیم‌؟

3434

منزل فانی است قرارش مبین

باد خزانی است بهار‌ش مبین

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پای مسیحا که جهان می‌نَبَشت

بر سر بازارچه‌ای می‌گذشت

نظامی»خمسه»مخزن الاسرار»بخش 39 - داستان عیسی

اگلی نظم

موبد‌ی از کشور هندوستان

رهگذر‌ی کرد سوی بوستان

نظامی»خمسه»مخزن الاسرار»بخش 41 - داستان موبد صاحب‌نظر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور