صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 42 - آشنا شدن سلام بغدادی با مجنون

بخش 42 - آشنا شدن سلام بغدادی با مجنون

شاعر: نظامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

دانای سخن چنین کند یاد

کز جملهٔ منعمان بغداد

22

عاشق پسری بد آشنا روی

یک موی نگشته از یکی موی

33

هم سیل بلا بدو رسیده

هم سیلی عاشقی چشیده

44

دردی‌کش عشق و درد پیمای

اندوه نشین و رنج فرسای

55

گیتیش سلام نام کرده

و اقبال بدو سلام کرده

66

در عالم عشق گشته چالاک

در خواندن شعرها هوسناک

77

چون از سر قصه‌های دُر پاش

شد قصهٔ قیس در جهان فاش

88

در هر طرفی ز طبع پاکش

خواندند نسیب دردناکش

99

هر غم زده‌ای که شعر او خواند

آن ناقه که داشت سوی او راند

1010

چون شهر به شهر تا به بغداد

آوازهٔ عشق او در افتاد

1111

از سحر حلال او ظریفان

کردند سماع با حریفان

1212

افتاد سلام را کزان خاک

آید به سلام آن هوسناک

1313

بربست بنه به ناقه‌ای چست

بگشاد زمام ناقه را سست

1414

در جستن آن غریب دلتنگ

در بادیه راند چند فرسنگ

1515

پرسید نشان و یافتش جای

افتاده برهنه فرق تا پای

1616

پیرامنش از وحوش جوقی

حلقه شده بر مثال طوقی

1717

او کرده ز راه شوق و زاری

زان حلقه حساب طوق داری

1818

چون دید که آید از ره دور

نزدیک وی آن جوان منظور

1919

زد بانگ بر آن سباع هایل

تا تیغ کنند در حمایل

2020

چون یافت سلام ازو قیامی

دادش ز میان جان سلامی

2121

مجنون ز خوش آمد سلامش

بنمود تقربی تمامش

2222

کردش به جواب خود گرامی

پرسیدش کز کجا خرامی؟

2323

گفت ای غرض مرا نشانه

وآوارگی مرا بهانه

2424

آیم بر تو ز شهر بغداد

تا از رخ فرخت شوم شاد

2525

غربت ز برای تو گزیدم

کابیات غریب تو شنیدم

2626

چون کرد مرا خدای روزی

روی تو بدین جهان فروزی

2727

زین پس من و خاک بوس پایت

گردن نکشم ز حکم و رایت

2828

دم بی نفس تو بر نیارم

در خدمت تو نفس شمارم

2929

هر شعر که افکنی تو بنیاد

گیرم منش از میان جان یاد

3030

چندان سخن تو یاد گیرم

کاموده شود بدو ضمیرم

3131

گستاخ ترم به خود رها کن

با خاطر خویشم آشنا کن

3232

میده ز نشید خود سماعم

پندار یکی از این سباعم

3333

بنده شدن چو من جوانی

دانم که نداردت زیانی

3434

من نیز به سنگ عشق سودم

عاشق شده خواری آزمودم

3535

مجنون چو هلال در رخ او

زد خنده و داد پاسخ او

3636

کای خواجهٔ خوب ناز پرورد

ره پر خطر است باز پس گرد

3737

نه مرد منی اگرچه مردی

کز صد غم من یکی نخوردی

3838

من جز سر دام و دد ندارم

نه پای تو پای خود ندارم

3939

ما را که ز خوی خود ملال است

با خوی تو ساختن محال است

4040

از صحبت من ترا چه خیزد؟

دیو از من و صحبتم گریزد

4141

من وحشی‌ام و تو انس جویی

آن نوع طلب که جنس اویی

4242

چون آهن اگر حمول گردی

زآه چو منی ملول گردی

4343

گر آب شوی به جان نوازی

با آتش من شبی نسازی

4444

با من تو نگنجی اندرین پوست

من خود کشم و تو خویشتن دوست

4545

بگذار مرا در این خرابی

کز من دم همدمی نیابی

4646

گر در طلبم رهی بریدی

ای من رهی‌ات که رنج دیدی

4747

چون یافتی‌ام غریب و غمخوار

الله معک بگوی و بگذار

4848

ترسم چو به لطف برنخیزی

از رنج ضرورتی گریزی

4949

در گوش سلام آرزومند

پذرفته نشد حدیث آن پند

5050

گفتا به خدای اگر بکوشی

کز تشنه زلال را بپوشی

5151

بگذار که از سر نیازی

در قبلهٔ تو کنم نمازی

5252

گر سهو شود به سجده راهم

در سجدهٔ سهو عذر خواهم

5353

مجنون بگذاشت از بسی جهد

تا عهده به سر برد در آن عهد

5454

بگشاد سلام سفرهٔ خویش

حلوا و کلیچه ریخت در پیش

5555

گفتا بگشای چهر با من

نانی بشکن به مهر با من

5656

ناخوردنت ار چه دلپذیر است

زین یک دو نواله ناگزیر است

5757

مرد ارچه به طبع مرد باشد

نیروی تنش به خورد باشد

5858

گفتا من از این حساب فردم

کان را که غذا خور است خوردم

5959

نیروی کسی به نان و حلواست

کو را به وجود خویش پرواست

6060

چون من ز نهاد خویش پاکم

کی بی خورشی کند هلاکم؟

6161

چون دید سلام کان جگر سوز

نه خسبد و نه خورد شب و روز

6262

نه روی برد به هیچ کویی

نه صبر کند به هیچ رویی

6363

می‌داد دلش ز دلنوازی

کان به که در این بلا بسازی

6464

دایم دل تو حزین نماند

یکسان فلک اینچنین نماند

6565

گردنده فلک شتاب گرد است

هردم ورقیش در نورد است

6666

تا چشم بهم نهاده گردد

صد در ز فرج گشاده گردد

6767

زین غم به اگر غمین نباشی

تا پی سپر زمین نباشی

6868

به گردی اگرچه دردمندی

چندانکه گریستی بخندی

6969

من نیز چو تو شکسته بودم

دل خسته و پای بسته بودم

7070

هم فضل و عنایت خدایی

دادم ز چنان غمی رهایی

7171

فرجام شوی تو نیز خاموش

واین واقعه را کنی فراموش

7272

این شعله که جوش مهربانی است

از گرمی آتش جوانی است

7373

چون در گذرد جوانی از مرد

آن کورهٔ آتشین شود سرد

7474

مجنون ز حدیث آن نکو رای

از جای نشد ولی شد از جای

7575

گفتا چه گمان بری که مستم؟

یا شیفته‌ای هوا پرستم؟

7676

شاهنشه عشقم از جلالت

نابرده ز نفس خود خجالت

7777

از شهوت عذرهای خاکی

معصوم شده به غسل پاکی

7878

زآلایش نفس باز رسته

بازار هوای خود شکسته

7979

عشق است خلاصهٔ وجودم

عشق آتش گشت و من چو عودم

8080

عشق آمد و خاص کرد خانه

من رخت کشیدم از میانه

8181

با هستی من که در شمار است

من نیستم آنچه هست یار است

8282

کم گردد عشق من در این غم

گر انجم آسمان شود کم

8383

عشق از دل من توان ستردن

گر ریگ زمین توان شمردن

8484

در صحبت من چو یافتی راه

می‌دار زبان ز عیب کوتاه

8585

در قامت حال خویش بنگر

از طعن محال خویش بگذر

8686

زینگونه گذارشی عجب کرد

زان حرف حریف را ادب کرد

8787

چون حِرفت او حریف بشناخت

حرفی به خطا دگر نینداخت

8888

گستاخ سخن مباش با کس

تا عذر سخن نخواهی از پس

8989

گر سخت بود کمان و گر سست

گستاخ کشیدن آفت تست

9090

گر سست بود ملالت آرد

ور سخت بود خجالت آرد

9191

مجنون و سلام روزکی چند

بودند به هم به راه پیوند

9292

آن تحفه که در میانه می‌رفت

چون در غزلی روانه می‌رفت

9393

هر بیت که گفتی آن جهان گرد

بر یاد گرفتی آن جوانمرد

9494

مجنون ز ره ضعیف حالی

بود از همه خواب و خورد خالی

9595

بیچاره سلام را در آن درد

نز خواب گزیر بود و نز خورد

9696

چون سفره تهی شد از نواله

مهمان به وداع شد حواله

9797

کرد از سر عاجزی وداعش

بگذاشت میان آن سباعش

9898

زان مرحله رفت سوی بغداد

بگرفته بسی قصیده بر یاد

9999

هرجا که یکی قصیده خواندی

هوش شنونده خیره ماندی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

آیا تو کجا و ما کجاییم

تو زانِ که‌ای و ما تراییم

نظامی»خمسه»لیلی و مجنون»بخش 41 - غزل خواندن مجنون نزد لیلی

اگلی نظم

هر نکته که بر نشان کاریست

در وی به ضرورت اختیاریست

نظامی»خمسه»لیلی و مجنون»بخش 43 - وفات یافتن ابن سلام شوهر لیلی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور