صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 33 - داستان نوشابه پادشاه بردع

بخش 33 - داستان نوشابه پادشاه بردع

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ساقی آن می که جان‌پرور است

چو آب روان تشنه را درخور است

22

دراین غم که از تشنگی سوختم

به من ده که می‌خوردن آموختم

33

خوشا ملک بردع که اقصای وی

نه اردیبهشت است بی گل نه دی

44

تموزش گل کوهساری دهد

زمستان نسیم بهاری دهد

55

بهشتی شده بیشه پیرامنش

دگر کوثری بسته بر دامنش

66

سوادش ز بس سبزه و مشگ بید

چو باغ ارم خاصه باغ سپید

77

ز تیهو و دراج و کبک و تذرو

نیابی تهی سایهٔ بید و سرو

88

گراینده بومش به آسودگی

فرو شسته خاکش ز آلودگی

99

همه ساله ریحان او سبز شاخ

همیشه در او ناز و نعمت فراخ

1010

علف‌گاه مرغان این کشور اوست

اگر شیر مرغت بباید، در اوست

1111

زمینش به آب زر آغشته‌اند

تو گویی در آن زعفران کشته‌اند

1212

خرامنده بر سبزهٔ آن زمی

خیالی نیابد به جز خرمی

1313

کنون تخت آن بارگه گشت خرد

دبیقی و دیباش را باد برد

1414

فرو ریخت آن تازه گلها ز بار

وزان نار و نرگس برآمد غبار

1515

بجز هیزم خشگ و سیلاب تر

نبینی در آن بیشه چیز دگر

1616

همانا که آن رستنی‌های چست

نه از دانه کز دامن عدل رست

1717

گر آن پرورش یابد امروز باز

از آن به شود آستین را طراز

1818

بلی گر فراغت بود شاه را

ز نو زیور‌ی بخشد آن گاه را

1919

هرومش لقب بود از آغاز کار

کنون بردعش خواند آموزگار

2020

در آن بوم آباد و جای مهان

زمانه بسی گنج دارد نهان

2121

بدین خرمی‌، گلستانی کجاست‌؟

بدین فرخی‌، گنجدانی کجاست‌؟

2222

چنین گفت گنجینه‌دار سخن

که سالار آن گنجدان کهن

2323

زنی حاکمه بود نوشابه نام

همه ساله با عشرت و نوش جام

2424

چو طاوس نر خاصه در نیکویی

چو آهوی ماده ز بی آهویی

2525

قوی‌رای و روشن‌دل و نغز‌گوی

فرشته‌منش بلکه فرزانه‌خو‌ی

2626

هزارش زن بکر در پیشگاه

به خدمت کمر بسته هریک چو ماه

2727

برون از کنیزان چابک‌سوار

غلامان شمشیر‌زن سی هزار

2828

نگشتی ز مردان کسی بر درش

وگر چند نزدیک بودی برش

2929

به جز زن کسی کارسازش نبود

به دیدار مردان نیازش نبود

3030

زنان داشتی رای‌زن در سرای

به کدبانویی فارغ از کدخدای

3131

غلامان به اقطاع خود تاخته

وطن‌گاهی از بهر خود ساخته

3232

کسی از غلامان ز بس قهر او

به دیده ندیده در شهر او

3333

به‌هرجا که پیکار فرمودشان

فریضه‌ترین کاری آن بودشان

3434

سکندر چو لشگر به صحرا کشید

سراپرده سر بر ثریا کشید

3535

در آن خرم آباد مینو سرشت

فرو ماند حیران ز بس آب و کشت

3636

بپرسید کاین بوم فرخ کراست‌؟

کدامین تهمتن بدو پادشاست‌؟

3737

نمودند کاین مرز آراسته

زنی راست با این همه خواسته

3838

زنی از بسی مرد چالاک‌تر

به گوهر ز دریا بسی پاک‌تر

3939

قوی‌رای و روشن‌دل و سرفراز

به هنگام سختی رعیت‌نواز

4040

به مردی کمر بر میان آورد

تفاخر به نسل کیان آورد

4141

کله داریش هست و او بی کلاه

سپهدار و او را نبیند سپاه

4242

غلامان مردانه دارد بسی

نبیند ولی روی او را کسی

4343

زنان سمن‌سینهٔ سیم‌ساق

به‌هر کار با او کنند اتفاق

4444

همه نارپستان به بالا چو تیر

ز پستان هر یک شکر خورده شیر

4545

کجا قاقمی یا حریری‌ست نرم

بلرزد بر اندام ایشان ز شرم

4646

فرشته نبیند در ایشان دلیر

وگر بیند افتد ز بالا به زیر

4747

درخشنده هر یک در ایوان و باغ

چو در روز خورشید و در شب چراغ

4848

نظر طاقت آن ندارد ز نور

که بیند در ایشان ز نزدیک و دور

4949

به گوش کسی کاید آوازشان

سر خود کند در سر نازشان

5050

ز لعل و ز دُر گردن و گوش پر

لب از لعل کانی و دندان ز در

5151

ندانم چه افسون فرو خوانده‌اند

کز آشوب شهوت جدا مانده‌اند

5252

ندارند زیر سپهر کبود

رفیقی به جز باده و بانگ رود

5353

زن پاک پیوند فرمان روا

برایشان فرو بسته دارد هوا

5454

صنم‌خانه‌ها دارد از قصر و کاخ

بر آن لعبتان کرده درها فراخ

5555

اگرچه پس پرده دارد نشست

همه روز باشد عمارت پرست

5656

سرایی ملوکانه دارد بلند

بساطی کشیده در او ارجمند

5757

ز بلور تختی برانگیخته

به خروار گوهر بر او ریخته

5858

ز بس شب‌چراغ آن گرانمایه‌گاه

به شب چون چراغ است و رخشنده ماه

5959

نشیند بر آن تخت هر بامداد

کند شکر بر آفریننده یاد

6060

عروسانه او کرده بر تخت جای

عروسان دیگر به خدمت به پای

6161

شب و روز با باده و بانگ رود

تماشا کنان زیر چرخ کبود

6262

گذشت از پرستیدن کردگار

بجز خواب و خوردن ندارند کار

6363

زن کاردان با همه کاخ و گنج

ز طاعت نهد بر تن خویش رنج

6464

ز پرهیزگاری که دارد سرشت

نخسبد در آن خانهٔ چون بهشت

6565

دگر خانه دارد ز سنگ رخام

شب آنجا رود ماه‌ِ تنها‌خرام

6666

در آن خانه آن شمع گیتی‌فروز

خدا را پرستش کند تا به‌روز

6767

به مقدار آن سر درآرد به خواب

که مرغی برون آورَد سر ز آب

6868

دگر باره با آن پری پیکران

خورد می به آواز رامشگر‌ان

6969

شب و روز اینگونه دارد عنان

به روز اینچنین چون شب آید چنان

7070

نه شب فارغ است از پرستشگر‌ی

نه روز از تماشا و جان‌پرور‌ی

7171

خورند از پی او و یاران او

غم کار او کارداران او

7272

شه این داستان را پسندیده داشت

تمنای آن نقش نادیده داشت

7373

نشستنگهی دید از آب و گیا

به گوهر گرامی‌تر از کیمیا

7474

در آنجای آسوده با رود و جام

برآسود یک چند و شد شادکام

7575

چو نوشابه دانست که‌اورنگ شاه

به فال همایون درآمد ز راه

7676

پرستشگری را برآراست کار

بر اندیشهٔ پایهٔ شهریار

7777

فرستاد نزلی سزاوار او

کمر بست بر خدمت کار او

7878

برون از بسی چار پای گزین

چه از بهر مطبخ چه از بهر زین

7979

زمین‌خیزهایی کز آن بوم رست

به رنگ و به رونق دلاویز و چست

8080

خورش‌های شاهانهٔ مشگبوی

طبق‌های مشگ از پی دست‌شوی

8181

دگرگونه از میوه بسیار چیز

ز مشگ و شکر چند خروار نیز

8282

می و نقل و ریحان مجلس‌فروز

کشیدند از این نزل‌ها چند روز

8383

جداگانه نیز از پی مهتران

فرستاد هر روز نزلی گران

8484

ز بس مردمی‌ها که آن زن نمود

زبان بر زبان هر کسش می‌ستود

8585

ملک را به دیدار آن دل‌نواز

زمان تا زمان بیشتر شد نیاز

8686

بدان تا خبر یابد از راز او

ببیند در آن مملکت ساز او

8787

قدم‌گاه او بنگرد تا کجاست

حکایت دروغ‌ست یا هست راست

8888

چو شبدیز را نعل زر بست روز

درآمد به زین شاه گیتی‌فروز

8989

به رسم رسولان برآراست کار

سوی نازنین شد فرستاده‌وار

9090

چو آمد به دهلیز درگه فراز

زمانی برآسود از آن ترکتاز

9191

درو درگهی دید بر آسمان

زمین‌بوس‌ِ او هم زمین هم زمان

9292

پرستندگان زو خبر یافتند

بر‌ِ بانوی خویش بشتافتند

9393

نمودند کز درگه شاه روم

کز او فرخی یافت این مرز و بوم

9494

رسولی رسیده‌ست با رای و هوش

پیام‌آوری چون خجسته سروش

9595

ز سر تا قدم صورت بخردی

پدیدار از او فره ایزدی

9696

برآراست نوشابه درگاه او

به زر در گرفت آهنین راه را

9797

پریچهرگان را به صد گونه زیب

صف اندر صف آراسته دل‌فریب

9898

برآموده گوهر به مشگین کمند

فرو هشته بر گوهر آگین پرند

9999

درآمد به جلوه چو طاوس باغ

درفشان و خندان چو روشن‌چراغ

100100

بر اورنگ شاهنشهی برنشست

گرفته معنبر ترنجی به دست

101101

بفرمود کآیین بجای آورند

فرستاده را در سرای آورند

102102

وکیلان درگاه و دیوان او

بجای آوریدند فرمان او

103103

فرستاده از در درآمد دلیر

سوی تخت شد چون خرامنده شیر

104104

کمربند شمشیر نگشاد باز

به رسم رسولان نبردش نماز

105105

نهانی در آن قصر زیبنده دید

بهشتی سرایی فریبنده دید

106106

پر از حور آراسته چون بهشت

بساط زمین گشته عنبر سرشت

107107

ز بس گوهر گوش گوهر کشان

شده چشم بیننده گوهر فشان

108108

ز تابنده یاقوت و رخشنده لعل

خرامنده را آتشین گشت نعل

109109

مگر کان و دریا به‌هم تاختند

همه گوهر آنجا برانداختند

110110

زن زیرک از سیرت و سان او

در آن داوری شد هراسان او

111111

که این کاردان‌مرد آهسته‌رای

چرا رسم خدمت نیارد بجای‌!

112112

در او کرد باید پژوهندگی

که از ما ندارد شکوهندگی

113113

ز سر تا قدم دید در شهریار

زر پخته را بر محک زد عیار

114114

چو نیکو نگه کرد بشناختش

ز تخت خود آرامگه ساختش

115115

خبردار شد زو که اسکندر‌ست

نشست سر تخت را در خورست

116116

ز پیروزی هفت چرخ کبود

بسی داد بر شاه عالم درود

117117

نپرسید و رخساره پر شرم کرد

نخستین نمودار آزرم کرد

118118

نکرد از بنه هیچ بر وی پدید

که بر قفل تو هست ما را کلید

119119

سکندر به رسم فرستادگان

نگه‌داشت آیین آزادگان

120120

درودی پیاپی رساندش نخست

فرستادگی کرد بر خود درست

121121

پس آنگه گزارش گرفت از پیام

که شاه جهان داور نیک‌نام

122122

چنین گفت ک‌«ای بانوی نامجوی

ز نام‌آوران جهان بُرده گوی

123123

چه افتاد کز ما عنان تافتی‌‌؟

سوی ما یکی روز نشتافتی‌؟

124124

زبونی چه دیدی که توسن شدی‌؟

چه بیداد کردم که دشمن شدی‌؟

125125

کجا تیغی از تیغ من تیزتر‌؟

ز پیکان من آتش انگیزتر‌؟

126126

که از من بدان‌کس پناه آوری

همان به که سر سوی راه آوری

127127

به درگاه من پای خاکی کنی

ز جوشیدنم ترسناکی کنی

128128

چو من ره بدین مملکت ساختم

بر او سایهٔ دولت انداختم

129129

کمر چون نبستی به درگاه من‌؟

چرا روی پیچیدی از راه من‌؟

130130

به میخانه و میوه زیبم دهی

به نقل و به ریحان فریبم دهی

131131

پذیرفته شد آنچه کردی نخست

پذیرا شو اکنون برای درست

132132

مرا دیدن تو به فرهنگ و رای

همایون‌تر آمد ز فر همای

133133

چنان کن که فردا به هنگام بار

خرامی سوی درگه شهریار‌»

134134

شهنشه چو بگزارد پیغام خویش

به امید پاسخ سرافکند پیش

135135

به پاسخ نمودن زن هوشمند

ز یاقوت سر بسته بگشاد بند

136136

که آباد بر چون تو شاه دلیر

که پیغام خود گزارد چو شیر

137137

چنان آیدم در دل ای پهلوان

که با این سرو سایه خسروان

138138

میانجی نه‌ای‌، شاه‌ِ آزاده‌ای

فرستنده‌ای‌، نه فرستاده‌ای

139139

پیام تو چون تیغ گردن زند

کرا زهره کاین تیغ بر من زند‌؟

140140

ولیکن چو شه تیغ‌بازی کند

سر تیغ او سرفرازی کند

141141

ز تیغ سکندر چه رانی سخن‌؟

سکندر تویی چاره خویش کن

142142

مرا خواندی و خود به دام آمدی

نظر پخته‌تر کن که خام آمدی

143143

فرستادت اقبال من پیش من

زهی طالع دولت‌اندیش‌ِ من

144144

جهاندار گفت ای سزاوار تخت

پژوهش مکن جز به فرمان بخت

145145

سکندر محیط است و من جوی آب

منه تهمت سایه بر آفتاب

146146

مرا چون نهی بر عیار کسی‌؟

که باشد چو من پاسبانش بسی

147147

دل خود ز بد عهدی آزاد کن

وزین خوب‌تر شاه را یاد کن

148148

سکندر چه گویی چنان بی‌کس است

که حمال پیغام او او بس است

149149

به درگاه او بیش از آنست مرد

که او را قدم‌رنجه بایست کرد

150150

دگر باره نوشابهٔ هوشمند

ز نوشین‌لب خویش بگشاد بند

151151

کزین بیش بر دل‌فریبی مباش

به ناراستی یک رکیبی مباش

152152

ستیزه میاور درین داوری

که پیداست نامت به نام‌آوری

153153

پیامت بزرگ است و نامت بزرگ

نهفته مکن شیر در چرم گرگ

154154

فرستاده را نیست آن دسترس

که با ما به تندی برآرد نفس

155155

نه جباری خویش را کم کند

نه در پیش ما پشت را خم کند

156156

درآید به تندی و خون‌خوارگی

بجز شه کرا باشد این یارگی‌؟

157157

جز اینم نشان‌های پوشیده هست

کزو راز پوشیده آید به‌دست

158158

جوابش چنان داد شاه دلیر

که ناید ز روباه پیغام شیر

159159

اگر من به چشم تو نام‌آور‌م

سکندر نی‌ام‌، زو پیام آورم

160160

مرا با پیام بزرگان چه‌کار‌؟

تصرف نیابد درین پرده بار

161161

اگر تندی‌یی زیر پیغام هست

تو دانی و آن کس که این نقش بست

162162

اگر در میانجی دلیر آمدم

نه از روبه‌، از نزد شیر آمدم

163163

در آیین شاهان و رسم کیان

پیام‌آور‌ان ایمنند از زیان

164164

چو پیغام شه با تو کردم پدید

مزن پره قفل را بر کلید

165165

جوابم بفرمای گفتن به راز

که تا ره نوردم سوی خانه باز

166166

بر آشفت نوشابه زان شیر دل

که پوشید خورشید را زیر گل

167167

محابا رها کرد و شد گرم‌خیز

زبان کرد بر پاسخ شاه تیز

168168

که با من چه سودست کوشیدنت‌؟

به گل روی خورشید پوشیدنت‌؟

169169

بفرمود کارد کنیزی دوان

حریری بر او پیکر خسروان

170170

یکی گوشه از شقه آن حریر

بدو داد کین نقش بر دست گیر

171171

ببین تا نشان رخ کیست این‌؟

در این کارگاه از پی چیست این‌؟

172172

اگر پیکر تست‌، چندین مکوش

به ابروی خویش‌ آسمان را مپوش

173173

سکندر به فرمان او ساز کرد

حریر نوشته ز هم باز کرد

174174

به عینه درو صورت خویش دید

ولایت به دست بداندیش دید

175175

ستیزه در آن کار نامد صواب

فرو ماند یک‌بارگی در جواب

176176

بترسید و شد رنگ رویش چو کاه

به دارای خود بُرد خود را پناه

177177

چو دانست نوشابه کان تند شیر

هراسان شد‌، از تندی آمد به زیر

178178

بدو گفت کای خسرو کامگار

بسی بازی آرد چنین روزگار

179179

میندیش و مهر مرا بیش دان

همان خانه را خانهٔ خویش دان

180180

ترا من کنیزی پرستنده‌ام

هم آنجا هم اینجا یکی بنده‌ام

181181

به تو نقش تو زان نمودم نخست

که تا نقش من بر تو گردد درست

182182

اگرچه زنم‌، زن‌سیَر نیستم

ز حال جهان بی‌خبر نیستم

183183

منم شیر زن گر تویی شیر مرد

چه ماده چه نر شیر وقت نبرد

184184

چو بر جوشم از خشم چون تند میغ

در آب آتش انگیزم‌، از دود تیغ

185185

کفل‌گاه شیران برآرم به داغ

ز پیه نهنگان فروزم چراغ

186186

ز مهرم مکش سوی پیکار خویش

گرفته مزن بر گرفتار خویش

187187

منه خار تا در نیفتی به خار

رهاننده شو تا شوی رستگار

188188

تو آنگه که بر من شوی دست‌یاب

زنی بیوه را داده باشی جواب

189189

من ار بر تو چربم به هنگام کین

بوم قایم انداز روی زمین

190190

درین هم نبردی چو روباه و گرگ

تو سر کوچک آیی و من سر بزرگ

191191

چنین آمده‌ست از نقیبان پیر

که با هیچ ناداشت کشتی مگیر

192192

که بر جهد آن کز تو چیزی کند

بکوشد به جان تا ترا بفکند

193193

تنم گرچه هست از مقیمان شهر

دلم نیست غافل ز شاهان دهر

194194

ز هندوستان تا بیابان روم

ز ویران زمین تا به آباد بوم

195195

فرستاده‌ام سوی هر کشوری

فراست شناسی و صورتگری

196196

بدان تا ز شاهان اقلیم‌گیر

کند صورت هر کسی بر حریر

197197

نگارندهٔ صورت از هر دیار

سرانجام نزد من آرد نگار

198198

چو آرند صورت به نزدیک من

در او بنگرد رای باریک من

199199

گوا خواهم آن نقش را در نبشت

ز هر کس که این از که دارد سرشت

200200

چو گویند نقش فلان پادشاست

پذیرم که آن نقش نقشی‌ست راست

201201

پس از ناخن پای تا فرق سر

گمارم به هر صورتی بر نظر

202202

ز هر سال‌خوردی و هر تازه‌ای

بگیرم به قدر وی اندازه‌ای

203203

بد و نیک هر صورتی از قیاس

شناسم که هستم فراست‌شناس

204204

شب و روز بی‌چاره‌سازی نی‌ام

درین پرده با خود به بازی نی‌ام

205205

ترازوی همّت روان می‌کنم

سبک سنگن خسروان می‌کنم

206206

ز هر نقش کان یافتم بر پرند

خیال تو آمد مرا دلپسند

207207

که با جان به مهر آشنایی دهد

بر آزرم خسرو گوایی دهد

208208

چو گفت این سخن به اسکندر دلیر

ز تخت گرانمایه آمد به زیر

209209

فرو ماند شه را در آن دستگاه

که یک تخت را برنتابد دو شاه

210210

نبینی دو شاهست شطرنج را

که بر هر دلی نو کند رنج را

211211

پریچهره چون از سر تخت خویش

فرود آمد و خدمت آورد پیش

212212

عروسانه بر کرسی زر نشست

شهنشاه را گشت پایین‌پرست

213213

شه از شرم آن ماهی چون نهنگ

چو زرافه از رنگ می‌شد به رنگ

214214

به دل گفت کاین کاردان گر زن است

به فرهنگ مردی دلش روشن است

215215

زنی کاو چنین کرد و اینها کند

فرشته بر او آفرین‌ها کند

216216

ولی زن نباید که باشد دلیر

که محکم بود کینهٔ ماده‌شیر

217217

زنان را ترازو بود سنگ زن

بود سنگ مردان ترازو شکن

218218

زن آن به که در پرده پنهان بود

که آهنگ بی‌پرده افغان بود

219219

چه خوش گفت جمشید با رای‌زن

که یا پرده یا گور بِهْ جای زن

220220

مشو بر زن ایمن که زن پارسا‌ست

که در بسته به گرچه دزد آشنا‌ست

221221

دگر باره گفت این چه کمبودگی‌ست؟

شفاعت درین پرده بیهودگی‌ست

222222

به تلخی در اندیشه را جوش ده

در افتاده‌ای تن فراموش ده

223223

بجای چنین دلبر مهربان

که زیبا سرشت است و شیرین‌زبان

224224

گرت دشمن کینه‌ور یافتی

بجز سر بریدن چه بر تافتی‌؟

225225

از اینجا اگر برکشم پای خویش

نگهدارم اندازه رای خویش

226226

نپوشم دگر رخ چو بیگانگان

نگیرم ره و رسم دیوانگان

227227

دل بسته را برگشایم ز بند

گره بر گره چون توانم فکند‌؟

228228

چو در طاس رخشنده افتاد مور

رهاننده را چاره باید نه زور

229229

شکیبایی آرم در این رنج و تاب

خیالی‌ست گویی که بینم به خواب

230230

شنیدم رسن بسته‌ای سوی دار

بر او تازگی رفت چون نوبهار

231231

بپرسیدش از مهربانان یکی

که خرم چرایی و عمر اندکی‌؟

232232

چنین داد پاسخ که عمر این قدَر

به غم بردنش چون توانم به‌سر‌؟

233233

درین بود کایزد رهایی‌ش داد

در آن تیرگی روشنایی‌ش داد

234234

بسا قفل کاو را نیابی کلید

گشاینده‌ای ناگه آید پدید

235235

ازین در بسی گفت با خویشتن

هم آخر به تسلیم در داد تن

236236

تهمتن چو تنها کند ترکتاز

بدو دیو را دست گردد دراز

237237

مغنی چو بی‌پرده گوید سرود

زند خنده بر بانگ وی بانگ رود

238238

چو لختی منش را بمالید گوش

نشاند آتش طیرگی را ز جوش

239239

شکیبندگی دید درمان خویش

به تسلیم دولت سرافکند پیش

240240

کمر بست نوشابه چون چاکران

بفرمود تا آن پری پیکران

241241

ز هر گونه آرایش خوان کنند

بسیچ خورش‌های الوان کنند

242242

کنیزان چون شمع برخاستند

ملوکانه خوانی برآراستند

243243

نهادند نزلی ز غایت برون

ز هر بخته‌ای پخته از چند گون

244244

رقاق تنک، گردهٔ گرد روی

ز گرد سراپرده تا گرد کوی

245245

همان قرصهٔ شکر آمیخته

چو کنجد بر آن گرده‌ها ریخته

246246

اباهای نوشین عنبر سرشت

خبر داده از خوردهای بهشت

247247

ز بس کوههٔ گاو و ماهی چو کوه

شده در زمین گاو و ماهی ستوه

248248

ز مرغ و بره روی رنگین بساط

برآورده پر مرغ‌وار از نشاط

249249

مصوص سرایی و ریچار نغز

ز بادام و پسته برآورده مغز

250250

ز بس صاف پالوده عطر سای

بسا مغز پالوده کامد بجای

251251

ز لوزینهٔ خشک و حلوای تر

به تنگ آمده تنگ‌های شکر

252252

فقاع گلابی گل‌شکری

طبرزد فشان از دم عنبری

253253

جدا از پی خسرو نیک بخت

بساط زر افکند بالای تخت

254254

نهاده یکی خوان خورشید تاب

بر او چار کاسه ز بلور ناب

255255

یکی از زر و دیگر از لعل پر

سه دیگر ز یاقوت و چارم ز در

256256

چو بر مائده دست‌ها شد دراز

دهان بر خورش راه بگشاد باز

257257

به شه گفت نوشابه بگشای دست

بخور زین خورش‌ها که در پیش هست

258258

به نوشابه شه گفت کای ساده‌دل

نوا کج مزن تا نمانی خجل

259259

در این صحن یاقوت و خوان زرم

همه سنگ شد‌، سنگ را چون خورم‌؟

260260

چگونه خورد آدمی سنگ را‌؟

طبیعت کجا خواهد این رنگ را‌؟

261261

طعامی بیاور که خوردن توان

به رغبت برو دست کردن توان

262262

بخندید نوشابه در روی شاه

که چون سنگ را در گلو نیست راه‌؟

263263

چرا از پی سنگ ناخوردنی

کنی داوری‌های ناکردنی‌؟

264264

به چیزی چه باید برافراختن‌؟

که نتوان از او طعمه‌ای ساختن‌؟

265265

چو ناخوردنی آمد این سفله سنگ

درو سفلگانه چه آریم چنگ‌؟

266266

در این ره که از سنگ باید گشاد

چرا سنگ بر سنگ باید نهاد‌؟

267267

کسانی که این سنگ برداشتند

نخوردند و چون سنگ بگذاشتند

268268

تو نیز ار نه‌ای مرد سنگ‌آزمای

سبک سنگ شو زانچه مانی به‌پای

269269

ز بیغارهٔ آن زن نغزگوی

ز ناخورده خوان کرد شه دست‌شوی

270270

به نوشابه گفت ای شه بانوان

به از شیر مردان به توش و توان

271271

سخن نیک گفتی که جوهر‌پرست

ز جوهر به جز سنگ نارد به‌دست

272272

ولیک آنگه این نکته بودی درست

که گوینده جوهر نجستی نخست

273273

مرا گر بود گوهری بر کلاه

ز گوهر بنا شد تهی تاج شاه

274274

ترا کاسه و خوان پر از گوهر‌ست

ملامت نگر تا که را درخورست

275275

چه باید به خوان گوهر اندوختن

مرا گوهر اندازی آموختن

276276

زدن خاک در دیدهٔ گوهری

همه خانه یاقوت اسکندری

277277

ولیکن چو می‌بینم از رای خویش

سخن‌های تو هست بر جای خویش

278278

هزار آفرین بر زن خوب‌رای‌!

که مارا به مردی شود رهنمای

279279

ز پند تو ای بانوی پیش‌بین

زدم سکه زر چو زر بر زمین

280280

چو نوشابه آن آفرین کرد گوش

زمین را ز لب کرد یاقوت نوش

281281

بفرمود کارند خوان‌های خورد

همان نُقلدان‌های نادیده گَرد

282282

نخست از همه چاشنی برگرفت

در آن چابکی ماند خسرو شگفت

283283

ز خدمت نیاسود چندانکه شاه

ز خوردن بر آسود و شد سوی راه

284284

به وقت شدن کرد با شاه عهد

که نارد در آزار نوشابه جهد

285285

بفرمود شه تا وثیقت نبشت

بدو داد و شد سوی بزم از بهشت

286286

سکندر چو زان شهر شد باز جای

فریب از فلک دید و فتح از خدای

287287

بدان رستگاری که بودش هراس

رهاننده را کرد صد ره سپاس

288288

شب از روز رخشنده چون گوی برد

چراغی برافروخت شمعی بمرد

289289

به تاوان آن گوی زر بر سپهر

بسا گوی سیمین که بنمود چهر

290290

شه آسایش و خواب را کار بست

دو لختی در چار دیوار بست

291291

برآسود تا صبحدم بر دمید

سپیدی شد اندر سیاهی پدید

292292

سر از خواب نوشین برآورد شاه

یکی مجلس آراست چون صبحگاه

293293

که خورشید نارنج زرین به‌دست

ترنج فلک را بدو سر شکست

294294

پری‌چهره نوشابهٔ نوش‌بَهر

به فال همایون برون شد ز شهر

295295

چو رخشنده ماهی که در وقت شام

بر آید ز مشرق‌، چو گردد تمام

296296

کنیزان چو پروین به پیرامنش

ز تارک درآموده تا دامنش

297297

روان ماهرویان پس پشت او

چو ناهید صد در یک انگشت او

298298

پریرخ چو در لشگر شاه دید

جهان در جهان خیل و خرگاه دید

299299

ز بس پرنیان‌های زرین‌درفش

هوا گشته گلگون و صحرا بنفش

300300

ز بس نوبتی‌های زرین‌نگار

نمی‌برد ره بر در شهریار

301301

نشان جست و آمد به درگاه شاه

سر نوبتی دید بر اوج ماه

302302

زده بارگاهی بریشم طناب

ستونش زر و میخش از سیم ناب

303303

فرود آمد از بارگی‌، بار خواست

زمین‌بوس‌ِ شاه‌ِ جهاندار خواست

304304

رقیبان بارش گشادند بار

درآمد به نوبتگه شهریار

305305

سران جهان دید در پیشگاه

سرافکنده در سایهٔ یک کلاه

306306

کمر بر کمر تاجداران دهر

به پیش جهان‌جوی پیروز بهر

307307

چنان کز بسی رونق و نور و تاب

شده چشم بیننده را زَهره آب

308308

همه گشته با نقش دیوار جفت

نه یارای جنبش نه آوای گفت

309309

عروس حصاری چو دید آن حصار

بلرزید از آن درگه تنگبار

310310

زمین بوسه داد‌، آفرین برگرفت

درو مانده آن شیر مردان شگفت

311311

بفرمود خسرو که از زر ناب

یکی کرسی آرند چون آفتاب

312312

عروسی چنان را نشاند از برش

عروسان دیگر فراز سرش

313313

بپرسید و بس مهربانی نمود

بدان آمدن شادمانی نمود

314314

نشیننده را چون دل آمد بجای

اشارت چنان رفت با رهنمای

315315

که سالار خوان خوردِ خوان آورَد

خورش‌های خوش در میان آورد

316316

نخستین ز جلاب نوشین سرشت

زمین گشت چون حوض‌های بهشت

317317

یکی جوی از آن حوض نوشین گلاب

نه خسرو که شیرین ندیده به خواب

318318

نهادند خوان آنگهی بی دریغ

گراینده شد گرد عنبر به میغ

319319

ز هر نعمتی کاید اندر شمار

فرو ریخته کوهی از هر کنار

320320

حریری رقاق دو پرویزنی

چو مهتاب تابنده از روشنی

321321

همان گردهٔ نرم چون لیف خز

کزو پخته شد گردهٔ گرده پز

322322

اباهای الوان ز صد گونه بیش

به خوان‌های زرین نهادند پیش

323323

جهان را یکی خورد الوان نبود

کزان خورد چیزی بران خوان نبود

324324

چو خوردند چندان که آمد پسند

ز جام و صراحی گشادند پند

325325

می‌ ناب خوردند تا نیمروز

چو می در ولایت شد آتش‌فروز

326326

نشاط ابروی می‌پرستان گشاد

ز نیروی‌ِ می‌‌، روی‌ِ مستان گشاد

327327

پری پیکرانی بدان دلبری

نشستند تا شب به رامش‌گر‌ی

328328

چو شب خواست کز غم سپاه آورد

منش سر سوی خوابگاه آورد

329329

بدان لعبتان گفت سالار دهر

یک امشب نباید شدن سوی شهر

330330

چنانست فرمان که فردا پگاه

براریم بزمی ز ماهی به ماه

331331

به رسم فریدون و آیین کی

ستانیم داد دل از رود و می

332332

مگر چون برافروزد آتش ز جام

شود کار ما پخته زان خون خام

333333

زمانی ز شغل زمین بگذریم

به مرجان پرورده جان پروریم

334334

فروزنده گردیم چون گُل به می

بدان کوره از گُل برآریم خوی

335335

زمین را به جرعه معنبر کنیم

به سرشوی شادی گِلی‌ تر کنیم

336336

پریزادگان بوسه دادند خاک

پریوار هم شاد و هم شرمناک

337337

فروزنده نوشابه در بزم شاه

فروزان‌تر از زهره در صبح‌گاه

338338

چو شب زیور عنبرین ساز کرد

سر نافهٔ مشک را باز کرد

339339

شه از زلف مشگین آن دلگشای

کمندی برآراست عنبر فشان

340340

مه و مشتری را به مشگین کمند

فرود آورید از سپهر بلند

341341

شب جشن بود آن شب دل‌نواز

پری‌پیکر‌ان چون پری جلوه‌ساز

342342

مگر کاتشی برفروزند لعل

در آتش نهند از پی شاه نعل

343343

بفرمود شه آتش افروختن

به رسم مغان بوی خوش سوختن

344344

ز باده چنان آتشی برفروخت

که میخوارگان را در آن رخت سوخت

345345

به رود و می‌و لهوهای دگر

همی‌برد شب را به شادی به‌سر

346346

چو شنگرف سودند بر لاجورد

سمور سیه زاد روباه زرد

347347

دگر باره در جنبش آمد نشاط

درآموده شد خسروانی بساط

348348

چمن باز نو شد به شمشاد و سرو

خرامش درآمد به کبک و تذرو

349349

نواگر شدند آن پریچهرگان

نوآیین بود مهر در مهرگان

350350

ز بیجاده گون بادهٔ دل‌فروز

فشاندند بیجاده بر روی روز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی آن می‌که محنت‌بَر است

به چون من کسی ده که محنت‌خوَر است

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 32 - رفتن اسکندر به جانب مغرب و زیارت کعبه

اگلی نظم

بیا ساقی از باده جامی بیار

ز بیجاده گون گل پیامی بیار

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 34 - بزم اسکندر با نوشابه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور