صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 33 - داستان نوشابه پادشاه بردع

بخش 33 - داستان نوشابه پادشاه بردع

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بیا ساقی آن می که جان‌پرور است

چو آب روان تشنه را درخور است

2

دراین غم که از تشنگی سوختم

به من ده که می‌خوردن آموختم

3

خوشا ملک بردع که اقصای وی

نه اردیبهشت است بی گل نه دی

4

تموزش گل کوهساری دهد

زمستان نسیم بهاری دهد

5

بهشتی شده بیشه پیرامنش

دگر کوثری بسته بر دامنش

6

سوادش ز بس سبزه و مشگ بید

چو باغ ارم خاصه باغ سپید

7

ز تیهو و دراج و کبک و تذرو

نیابی تهی سایهٔ بید و سرو

8

گراینده بومش به آسودگی

فرو شسته خاکش ز آلودگی

9

همه ساله ریحان او سبز شاخ

همیشه در او ناز و نعمت فراخ

10

علف‌گاه مرغان این کشور اوست

اگر شیر مرغت بباید، در اوست

11

زمینش به آب زر آغشته‌اند

تو گویی در آن زعفران کشته‌اند

12

خرامنده بر سبزهٔ آن زمی

خیالی نیابد به جز خرمی

13

کنون تخت آن بارگه گشت خرد

دبیقی و دیباش را باد برد

14

فرو ریخت آن تازه گلها ز بار

وزان نار و نرگس برآمد غبار

15

بجز هیزم خشگ و سیلاب تر

نبینی در آن بیشه چیز دگر

16

همانا که آن رستنی‌های چست

نه از دانه کز دامن عدل رست

17

گر آن پرورش یابد امروز باز

از آن به شود آستین را طراز

18

بلی گر فراغت بود شاه را

ز نو زیور‌ی بخشد آن گاه را

19

هرومش لقب بود از آغاز کار

کنون بردعش خواند آموزگار

20

در آن بوم آباد و جای مهان

زمانه بسی گنج دارد نهان

21

بدین خرمی‌، گلستانی کجاست‌؟

بدین فرخی‌، گنجدانی کجاست‌؟

22

چنین گفت گنجینه‌دار سخن

که سالار آن گنجدان کهن

23

زنی حاکمه بود نوشابه نام

همه ساله با عشرت و نوش جام

24

چو طاوس نر خاصه در نیکویی

چو آهوی ماده ز بی آهویی

25

قوی‌رای و روشن‌دل و نغز‌گوی

فرشته‌منش بلکه فرزانه‌خو‌ی

26

هزارش زن بکر در پیشگاه

به خدمت کمر بسته هریک چو ماه

27

برون از کنیزان چابک‌سوار

غلامان شمشیر‌زن سی هزار

28

نگشتی ز مردان کسی بر درش

وگر چند نزدیک بودی برش

29

به جز زن کسی کارسازش نبود

به دیدار مردان نیازش نبود

30

زنان داشتی رای‌زن در سرای

به کدبانویی فارغ از کدخدای

31

غلامان به اقطاع خود تاخته

وطن‌گاهی از بهر خود ساخته

32

کسی از غلامان ز بس قهر او

به دیده ندیده در شهر او

33

به‌هرجا که پیکار فرمودشان

فریضه‌ترین کاری آن بودشان

34

سکندر چو لشگر به صحرا کشید

سراپرده سر بر ثریا کشید

35

در آن خرم آباد مینو سرشت

فرو ماند حیران ز بس آب و کشت

36

بپرسید کاین بوم فرخ کراست‌؟

کدامین تهمتن بدو پادشاست‌؟

37

نمودند کاین مرز آراسته

زنی راست با این همه خواسته

38

زنی از بسی مرد چالاک‌تر

به گوهر ز دریا بسی پاک‌تر

39

قوی‌رای و روشن‌دل و سرفراز

به هنگام سختی رعیت‌نواز

40

به مردی کمر بر میان آورد

تفاخر به نسل کیان آورد

41

کله داریش هست و او بی کلاه

سپهدار و او را نبیند سپاه

42

غلامان مردانه دارد بسی

نبیند ولی روی او را کسی

43

زنان سمن‌سینهٔ سیم‌ساق

به‌هر کار با او کنند اتفاق

44

همه نارپستان به بالا چو تیر

ز پستان هر یک شکر خورده شیر

45

کجا قاقمی یا حریری‌ست نرم

بلرزد بر اندام ایشان ز شرم

46

فرشته نبیند در ایشان دلیر

وگر بیند افتد ز بالا به زیر

47

درخشنده هر یک در ایوان و باغ

چو در روز خورشید و در شب چراغ

48

نظر طاقت آن ندارد ز نور

که بیند در ایشان ز نزدیک و دور

49

به گوش کسی کاید آوازشان

سر خود کند در سر نازشان

50

ز لعل و ز دُر گردن و گوش پر

لب از لعل کانی و دندان ز در

51

ندانم چه افسون فرو خوانده‌اند

کز آشوب شهوت جدا مانده‌اند

52

ندارند زیر سپهر کبود

رفیقی به جز باده و بانگ رود

53

زن پاک پیوند فرمان روا

برایشان فرو بسته دارد هوا

54

صنم‌خانه‌ها دارد از قصر و کاخ

بر آن لعبتان کرده درها فراخ

55

اگرچه پس پرده دارد نشست

همه روز باشد عمارت پرست

56

سرایی ملوکانه دارد بلند

بساطی کشیده در او ارجمند

57

ز بلور تختی برانگیخته

به خروار گوهر بر او ریخته

58

ز بس شب‌چراغ آن گرانمایه‌گاه

به شب چون چراغ است و رخشنده ماه

59

نشیند بر آن تخت هر بامداد

کند شکر بر آفریننده یاد

60

عروسانه او کرده بر تخت جای

عروسان دیگر به خدمت به پای

61

شب و روز با باده و بانگ رود

تماشا کنان زیر چرخ کبود

62

گذشت از پرستیدن کردگار

بجز خواب و خوردن ندارند کار

63

زن کاردان با همه کاخ و گنج

ز طاعت نهد بر تن خویش رنج

64

ز پرهیزگاری که دارد سرشت

نخسبد در آن خانهٔ چون بهشت

65

دگر خانه دارد ز سنگ رخام

شب آنجا رود ماه‌ِ تنها‌خرام

66

در آن خانه آن شمع گیتی‌فروز

خدا را پرستش کند تا به‌روز

67

به مقدار آن سر درآرد به خواب

که مرغی برون آورَد سر ز آب

68

دگر باره با آن پری پیکران

خورد می به آواز رامشگر‌ان

69

شب و روز اینگونه دارد عنان

به روز اینچنین چون شب آید چنان

70

نه شب فارغ است از پرستشگر‌ی

نه روز از تماشا و جان‌پرور‌ی

71

خورند از پی او و یاران او

غم کار او کارداران او

72

شه این داستان را پسندیده داشت

تمنای آن نقش نادیده داشت

73

نشستنگهی دید از آب و گیا

به گوهر گرامی‌تر از کیمیا

74

در آنجای آسوده با رود و جام

برآسود یک چند و شد شادکام

75

چو نوشابه دانست که‌اورنگ شاه

به فال همایون درآمد ز راه

76

پرستشگری را برآراست کار

بر اندیشهٔ پایهٔ شهریار

77

فرستاد نزلی سزاوار او

کمر بست بر خدمت کار او

78

برون از بسی چار پای گزین

چه از بهر مطبخ چه از بهر زین

79

زمین‌خیزهایی کز آن بوم رست

به رنگ و به رونق دلاویز و چست

80

خورش‌های شاهانهٔ مشگبوی

طبق‌های مشگ از پی دست‌شوی

81

دگرگونه از میوه بسیار چیز

ز مشگ و شکر چند خروار نیز

82

می و نقل و ریحان مجلس‌فروز

کشیدند از این نزل‌ها چند روز

83

جداگانه نیز از پی مهتران

فرستاد هر روز نزلی گران

84

ز بس مردمی‌ها که آن زن نمود

زبان بر زبان هر کسش می‌ستود

85

ملک را به دیدار آن دل‌نواز

زمان تا زمان بیشتر شد نیاز

86

بدان تا خبر یابد از راز او

ببیند در آن مملکت ساز او

87

قدم‌گاه او بنگرد تا کجاست

حکایت دروغ‌ست یا هست راست

88

چو شبدیز را نعل زر بست روز

درآمد به زین شاه گیتی‌فروز

89

به رسم رسولان برآراست کار

سوی نازنین شد فرستاده‌وار

90

چو آمد به دهلیز درگه فراز

زمانی برآسود از آن ترکتاز

91

درو درگهی دید بر آسمان

زمین‌بوس‌ِ او هم زمین هم زمان

92

پرستندگان زو خبر یافتند

بر‌ِ بانوی خویش بشتافتند

93

نمودند کز درگه شاه روم

کز او فرخی یافت این مرز و بوم

94

رسولی رسیده‌ست با رای و هوش

پیام‌آوری چون خجسته سروش

95

ز سر تا قدم صورت بخردی

پدیدار از او فره ایزدی

96

برآراست نوشابه درگاه او

به زر در گرفت آهنین راه را

97

پریچهرگان را به صد گونه زیب

صف اندر صف آراسته دل‌فریب

98

برآموده گوهر به مشگین کمند

فرو هشته بر گوهر آگین پرند

99

درآمد به جلوه چو طاوس باغ

درفشان و خندان چو روشن‌چراغ

100

بر اورنگ شاهنشهی برنشست

گرفته معنبر ترنجی به دست

101

بفرمود کآیین بجای آورند

فرستاده را در سرای آورند

102

وکیلان درگاه و دیوان او

بجای آوریدند فرمان او

103

فرستاده از در درآمد دلیر

سوی تخت شد چون خرامنده شیر

104

کمربند شمشیر نگشاد باز

به رسم رسولان نبردش نماز

105

نهانی در آن قصر زیبنده دید

بهشتی سرایی فریبنده دید

106

پر از حور آراسته چون بهشت

بساط زمین گشته عنبر سرشت

107

ز بس گوهر گوش گوهر کشان

شده چشم بیننده گوهر فشان

108

ز تابنده یاقوت و رخشنده لعل

خرامنده را آتشین گشت نعل

109

مگر کان و دریا به‌هم تاختند

همه گوهر آنجا برانداختند

110

زن زیرک از سیرت و سان او

در آن داوری شد هراسان او

111

که این کاردان‌مرد آهسته‌رای

چرا رسم خدمت نیارد بجای‌!

112

در او کرد باید پژوهندگی

که از ما ندارد شکوهندگی

113

ز سر تا قدم دید در شهریار

زر پخته را بر محک زد عیار

114

چو نیکو نگه کرد بشناختش

ز تخت خود آرامگه ساختش

115

خبردار شد زو که اسکندر‌ست

نشست سر تخت را در خورست

116

ز پیروزی هفت چرخ کبود

بسی داد بر شاه عالم درود

117

نپرسید و رخساره پر شرم کرد

نخستین نمودار آزرم کرد

118

نکرد از بنه هیچ بر وی پدید

که بر قفل تو هست ما را کلید

119

سکندر به رسم فرستادگان

نگه‌داشت آیین آزادگان

120

درودی پیاپی رساندش نخست

فرستادگی کرد بر خود درست

121

پس آنگه گزارش گرفت از پیام

که شاه جهان داور نیک‌نام

122

چنین گفت ک‌«ای بانوی نامجوی

ز نام‌آوران جهان بُرده گوی

123

چه افتاد کز ما عنان تافتی‌‌؟

سوی ما یکی روز نشتافتی‌؟

124

زبونی چه دیدی که توسن شدی‌؟

چه بیداد کردم که دشمن شدی‌؟

125

کجا تیغی از تیغ من تیزتر‌؟

ز پیکان من آتش انگیزتر‌؟

126

که از من بدان‌کس پناه آوری

همان به که سر سوی راه آوری

127

به درگاه من پای خاکی کنی

ز جوشیدنم ترسناکی کنی

128

چو من ره بدین مملکت ساختم

بر او سایهٔ دولت انداختم

129

کمر چون نبستی به درگاه من‌؟

چرا روی پیچیدی از راه من‌؟

130

به میخانه و میوه زیبم دهی

به نقل و به ریحان فریبم دهی

131

پذیرفته شد آنچه کردی نخست

پذیرا شو اکنون برای درست

132

مرا دیدن تو به فرهنگ و رای

همایون‌تر آمد ز فر همای

133

چنان کن که فردا به هنگام بار

خرامی سوی درگه شهریار‌»

134

شهنشه چو بگزارد پیغام خویش

به امید پاسخ سرافکند پیش

135

به پاسخ نمودن زن هوشمند

ز یاقوت سر بسته بگشاد بند

136

که آباد بر چون تو شاه دلیر

که پیغام خود گزارد چو شیر

137

چنان آیدم در دل ای پهلوان

که با این سرو سایه خسروان

138

میانجی نه‌ای‌، شاه‌ِ آزاده‌ای

فرستنده‌ای‌، نه فرستاده‌ای

139

پیام تو چون تیغ گردن زند

کرا زهره کاین تیغ بر من زند‌؟

140

ولیکن چو شه تیغ‌بازی کند

سر تیغ او سرفرازی کند

141

ز تیغ سکندر چه رانی سخن‌؟

سکندر تویی چاره خویش کن

142

مرا خواندی و خود به دام آمدی

نظر پخته‌تر کن که خام آمدی

143

فرستادت اقبال من پیش من

زهی طالع دولت‌اندیش‌ِ من

144

جهاندار گفت ای سزاوار تخت

پژوهش مکن جز به فرمان بخت

145

سکندر محیط است و من جوی آب

منه تهمت سایه بر آفتاب

146

مرا چون نهی بر عیار کسی‌؟

که باشد چو من پاسبانش بسی

147

دل خود ز بد عهدی آزاد کن

وزین خوب‌تر شاه را یاد کن

148

سکندر چه گویی چنان بی‌کس است

که حمال پیغام او او بس است

149

به درگاه او بیش از آنست مرد

که او را قدم‌رنجه بایست کرد

150

دگر باره نوشابهٔ هوشمند

ز نوشین‌لب خویش بگشاد بند

151

کزین بیش بر دل‌فریبی مباش

به ناراستی یک رکیبی مباش

152

ستیزه میاور درین داوری

که پیداست نامت به نام‌آوری

153

پیامت بزرگ است و نامت بزرگ

نهفته مکن شیر در چرم گرگ

154

فرستاده را نیست آن دسترس

که با ما به تندی برآرد نفس

155

نه جباری خویش را کم کند

نه در پیش ما پشت را خم کند

156

درآید به تندی و خون‌خوارگی

بجز شه کرا باشد این یارگی‌؟

157

جز اینم نشان‌های پوشیده هست

کزو راز پوشیده آید به‌دست

158

جوابش چنان داد شاه دلیر

که ناید ز روباه پیغام شیر

159

اگر من به چشم تو نام‌آور‌م

سکندر نی‌ام‌، زو پیام آورم

160

مرا با پیام بزرگان چه‌کار‌؟

تصرف نیابد درین پرده بار

161

اگر تندی‌یی زیر پیغام هست

تو دانی و آن کس که این نقش بست

162

اگر در میانجی دلیر آمدم

نه از روبه‌، از نزد شیر آمدم

163

در آیین شاهان و رسم کیان

پیام‌آور‌ان ایمنند از زیان

164

چو پیغام شه با تو کردم پدید

مزن پره قفل را بر کلید

165

جوابم بفرمای گفتن به راز

که تا ره نوردم سوی خانه باز

166

بر آشفت نوشابه زان شیر دل

که پوشید خورشید را زیر گل

167

محابا رها کرد و شد گرم‌خیز

زبان کرد بر پاسخ شاه تیز

168

که با من چه سودست کوشیدنت‌؟

به گل روی خورشید پوشیدنت‌؟

169

بفرمود کارد کنیزی دوان

حریری بر او پیکر خسروان

170

یکی گوشه از شقه آن حریر

بدو داد کین نقش بر دست گیر

171

ببین تا نشان رخ کیست این‌؟

در این کارگاه از پی چیست این‌؟

172

اگر پیکر تست‌، چندین مکوش

به ابروی خویش‌ آسمان را مپوش

173

سکندر به فرمان او ساز کرد

حریر نوشته ز هم باز کرد

174

به عینه درو صورت خویش دید

ولایت به دست بداندیش دید

175

ستیزه در آن کار نامد صواب

فرو ماند یک‌بارگی در جواب

176

بترسید و شد رنگ رویش چو کاه

به دارای خود بُرد خود را پناه

177

چو دانست نوشابه کان تند شیر

هراسان شد‌، از تندی آمد به زیر

178

بدو گفت کای خسرو کامگار

بسی بازی آرد چنین روزگار

179

میندیش و مهر مرا بیش دان

همان خانه را خانهٔ خویش دان

180

ترا من کنیزی پرستنده‌ام

هم آنجا هم اینجا یکی بنده‌ام

181

به تو نقش تو زان نمودم نخست

که تا نقش من بر تو گردد درست

182

اگرچه زنم‌، زن‌سیَر نیستم

ز حال جهان بی‌خبر نیستم

183

منم شیر زن گر تویی شیر مرد

چه ماده چه نر شیر وقت نبرد

184

چو بر جوشم از خشم چون تند میغ

در آب آتش انگیزم‌، از دود تیغ

185

کفل‌گاه شیران برآرم به داغ

ز پیه نهنگان فروزم چراغ

186

ز مهرم مکش سوی پیکار خویش

گرفته مزن بر گرفتار خویش

187

منه خار تا در نیفتی به خار

رهاننده شو تا شوی رستگار

188

تو آنگه که بر من شوی دست‌یاب

زنی بیوه را داده باشی جواب

189

من ار بر تو چربم به هنگام کین

بوم قایم انداز روی زمین

190

درین هم نبردی چو روباه و گرگ

تو سر کوچک آیی و من سر بزرگ

191

چنین آمده‌ست از نقیبان پیر

که با هیچ ناداشت کشتی مگیر

192

که بر جهد آن کز تو چیزی کند

بکوشد به جان تا ترا بفکند

193

تنم گرچه هست از مقیمان شهر

دلم نیست غافل ز شاهان دهر

194

ز هندوستان تا بیابان روم

ز ویران زمین تا به آباد بوم

195

فرستاده‌ام سوی هر کشوری

فراست شناسی و صورتگری

196

بدان تا ز شاهان اقلیم‌گیر

کند صورت هر کسی بر حریر

197

نگارندهٔ صورت از هر دیار

سرانجام نزد من آرد نگار

198

چو آرند صورت به نزدیک من

در او بنگرد رای باریک من

199

گوا خواهم آن نقش را در نبشت

ز هر کس که این از که دارد سرشت

200

چو گویند نقش فلان پادشاست

پذیرم که آن نقش نقشی‌ست راست

201

پس از ناخن پای تا فرق سر

گمارم به هر صورتی بر نظر

202

ز هر سال‌خوردی و هر تازه‌ای

بگیرم به قدر وی اندازه‌ای

203

بد و نیک هر صورتی از قیاس

شناسم که هستم فراست‌شناس

204

شب و روز بی‌چاره‌سازی نی‌ام

درین پرده با خود به بازی نی‌ام

205

ترازوی همّت روان می‌کنم

سبک سنگن خسروان می‌کنم

206

ز هر نقش کان یافتم بر پرند

خیال تو آمد مرا دلپسند

207

که با جان به مهر آشنایی دهد

بر آزرم خسرو گوایی دهد

208

چو گفت این سخن به اسکندر دلیر

ز تخت گرانمایه آمد به زیر

209

فرو ماند شه را در آن دستگاه

که یک تخت را برنتابد دو شاه

210

نبینی دو شاهست شطرنج را

که بر هر دلی نو کند رنج را

211

پریچهره چون از سر تخت خویش

فرود آمد و خدمت آورد پیش

212

عروسانه بر کرسی زر نشست

شهنشاه را گشت پایین‌پرست

213

شه از شرم آن ماهی چون نهنگ

چو زرافه از رنگ می‌شد به رنگ

214

به دل گفت کاین کاردان گر زن است

به فرهنگ مردی دلش روشن است

215

زنی کاو چنین کرد و اینها کند

فرشته بر او آفرین‌ها کند

216

ولی زن نباید که باشد دلیر

که محکم بود کینهٔ ماده‌شیر

217

زنان را ترازو بود سنگ زن

بود سنگ مردان ترازو شکن

218

زن آن به که در پرده پنهان بود

که آهنگ بی‌پرده افغان بود

219

چه خوش گفت جمشید با رای‌زن

که یا پرده یا گور بِهْ جای زن

220

مشو بر زن ایمن که زن پارسا‌ست

که در بسته به گرچه دزد آشنا‌ست

221

دگر باره گفت این چه کمبودگی‌ست؟

شفاعت درین پرده بیهودگی‌ست

222

به تلخی در اندیشه را جوش ده

در افتاده‌ای تن فراموش ده

223

بجای چنین دلبر مهربان

که زیبا سرشت است و شیرین‌زبان

224

گرت دشمن کینه‌ور یافتی

بجز سر بریدن چه بر تافتی‌؟

225

از اینجا اگر برکشم پای خویش

نگهدارم اندازه رای خویش

226

نپوشم دگر رخ چو بیگانگان

نگیرم ره و رسم دیوانگان

227

دل بسته را برگشایم ز بند

گره بر گره چون توانم فکند‌؟

228

چو در طاس رخشنده افتاد مور

رهاننده را چاره باید نه زور

229

شکیبایی آرم در این رنج و تاب

خیالی‌ست گویی که بینم به خواب

230

شنیدم رسن بسته‌ای سوی دار

بر او تازگی رفت چون نوبهار

231

بپرسیدش از مهربانان یکی

که خرم چرایی و عمر اندکی‌؟

232

چنین داد پاسخ که عمر این قدَر

به غم بردنش چون توانم به‌سر‌؟

233

درین بود کایزد رهایی‌ش داد

در آن تیرگی روشنایی‌ش داد

234

بسا قفل کاو را نیابی کلید

گشاینده‌ای ناگه آید پدید

235

ازین در بسی گفت با خویشتن

هم آخر به تسلیم در داد تن

236

تهمتن چو تنها کند ترکتاز

بدو دیو را دست گردد دراز

237

مغنی چو بی‌پرده گوید سرود

زند خنده بر بانگ وی بانگ رود

238

چو لختی منش را بمالید گوش

نشاند آتش طیرگی را ز جوش

239

شکیبندگی دید درمان خویش

به تسلیم دولت سرافکند پیش

240

کمر بست نوشابه چون چاکران

بفرمود تا آن پری پیکران

241

ز هر گونه آرایش خوان کنند

بسیچ خورش‌های الوان کنند

242

کنیزان چون شمع برخاستند

ملوکانه خوانی برآراستند

243

نهادند نزلی ز غایت برون

ز هر بخته‌ای پخته از چند گون

244

رقاق تنک، گردهٔ گرد روی

ز گرد سراپرده تا گرد کوی

245

همان قرصهٔ شکر آمیخته

چو کنجد بر آن گرده‌ها ریخته

246

اباهای نوشین عنبر سرشت

خبر داده از خوردهای بهشت

247

ز بس کوههٔ گاو و ماهی چو کوه

شده در زمین گاو و ماهی ستوه

248

ز مرغ و بره روی رنگین بساط

برآورده پر مرغ‌وار از نشاط

249

مصوص سرایی و ریچار نغز

ز بادام و پسته برآورده مغز

250

ز بس صاف پالوده عطر سای

بسا مغز پالوده کامد بجای

251

ز لوزینهٔ خشک و حلوای تر

به تنگ آمده تنگ‌های شکر

252

فقاع گلابی گل‌شکری

طبرزد فشان از دم عنبری

253

جدا از پی خسرو نیک بخت

بساط زر افکند بالای تخت

254

نهاده یکی خوان خورشید تاب

بر او چار کاسه ز بلور ناب

255

یکی از زر و دیگر از لعل پر

سه دیگر ز یاقوت و چارم ز در

256

چو بر مائده دست‌ها شد دراز

دهان بر خورش راه بگشاد باز

257

به شه گفت نوشابه بگشای دست

بخور زین خورش‌ها که در پیش هست

258

به نوشابه شه گفت کای ساده‌دل

نوا کج مزن تا نمانی خجل

259

در این صحن یاقوت و خوان زرم

همه سنگ شد‌، سنگ را چون خورم‌؟

260

چگونه خورد آدمی سنگ را‌؟

طبیعت کجا خواهد این رنگ را‌؟

261

طعامی بیاور که خوردن توان

به رغبت برو دست کردن توان

262

بخندید نوشابه در روی شاه

که چون سنگ را در گلو نیست راه‌؟

263

چرا از پی سنگ ناخوردنی

کنی داوری‌های ناکردنی‌؟

264

به چیزی چه باید برافراختن‌؟

که نتوان از او طعمه‌ای ساختن‌؟

265

چو ناخوردنی آمد این سفله سنگ

درو سفلگانه چه آریم چنگ‌؟

266

در این ره که از سنگ باید گشاد

چرا سنگ بر سنگ باید نهاد‌؟

267

کسانی که این سنگ برداشتند

نخوردند و چون سنگ بگذاشتند

268

تو نیز ار نه‌ای مرد سنگ‌آزمای

سبک سنگ شو زانچه مانی به‌پای

269

ز بیغارهٔ آن زن نغزگوی

ز ناخورده خوان کرد شه دست‌شوی

270

به نوشابه گفت ای شه بانوان

به از شیر مردان به توش و توان

271

سخن نیک گفتی که جوهر‌پرست

ز جوهر به جز سنگ نارد به‌دست

272

ولیک آنگه این نکته بودی درست

که گوینده جوهر نجستی نخست

273

مرا گر بود گوهری بر کلاه

ز گوهر بنا شد تهی تاج شاه

274

ترا کاسه و خوان پر از گوهر‌ست

ملامت نگر تا که را درخورست

275

چه باید به خوان گوهر اندوختن

مرا گوهر اندازی آموختن

276

زدن خاک در دیدهٔ گوهری

همه خانه یاقوت اسکندری

277

ولیکن چو می‌بینم از رای خویش

سخن‌های تو هست بر جای خویش

278

هزار آفرین بر زن خوب‌رای‌!

که مارا به مردی شود رهنمای

279

ز پند تو ای بانوی پیش‌بین

زدم سکه زر چو زر بر زمین

280

چو نوشابه آن آفرین کرد گوش

زمین را ز لب کرد یاقوت نوش

281

بفرمود کارند خوان‌های خورد

همان نُقلدان‌های نادیده گَرد

282

نخست از همه چاشنی برگرفت

در آن چابکی ماند خسرو شگفت

283

ز خدمت نیاسود چندانکه شاه

ز خوردن بر آسود و شد سوی راه

284

به وقت شدن کرد با شاه عهد

که نارد در آزار نوشابه جهد

285

بفرمود شه تا وثیقت نبشت

بدو داد و شد سوی بزم از بهشت

286

سکندر چو زان شهر شد باز جای

فریب از فلک دید و فتح از خدای

287

بدان رستگاری که بودش هراس

رهاننده را کرد صد ره سپاس

288

شب از روز رخشنده چون گوی برد

چراغی برافروخت شمعی بمرد

289

به تاوان آن گوی زر بر سپهر

بسا گوی سیمین که بنمود چهر

290

شه آسایش و خواب را کار بست

دو لختی در چار دیوار بست

291

برآسود تا صبحدم بر دمید

سپیدی شد اندر سیاهی پدید

292

سر از خواب نوشین برآورد شاه

یکی مجلس آراست چون صبحگاه

293

که خورشید نارنج زرین به‌دست

ترنج فلک را بدو سر شکست

294

پری‌چهره نوشابهٔ نوش‌بَهر

به فال همایون برون شد ز شهر

295

چو رخشنده ماهی که در وقت شام

بر آید ز مشرق‌، چو گردد تمام

296

کنیزان چو پروین به پیرامنش

ز تارک درآموده تا دامنش

297

روان ماهرویان پس پشت او

چو ناهید صد در یک انگشت او

298

پریرخ چو در لشگر شاه دید

جهان در جهان خیل و خرگاه دید

299

ز بس پرنیان‌های زرین‌درفش

هوا گشته گلگون و صحرا بنفش

300

ز بس نوبتی‌های زرین‌نگار

نمی‌برد ره بر در شهریار

301

نشان جست و آمد به درگاه شاه

سر نوبتی دید بر اوج ماه

302

زده بارگاهی بریشم طناب

ستونش زر و میخش از سیم ناب

303

فرود آمد از بارگی‌، بار خواست

زمین‌بوس‌ِ شاه‌ِ جهاندار خواست

304

رقیبان بارش گشادند بار

درآمد به نوبتگه شهریار

305

سران جهان دید در پیشگاه

سرافکنده در سایهٔ یک کلاه

306

کمر بر کمر تاجداران دهر

به پیش جهان‌جوی پیروز بهر

307

چنان کز بسی رونق و نور و تاب

شده چشم بیننده را زَهره آب

308

همه گشته با نقش دیوار جفت

نه یارای جنبش نه آوای گفت

309

عروس حصاری چو دید آن حصار

بلرزید از آن درگه تنگبار

310

زمین بوسه داد‌، آفرین برگرفت

درو مانده آن شیر مردان شگفت

311

بفرمود خسرو که از زر ناب

یکی کرسی آرند چون آفتاب

312

عروسی چنان را نشاند از برش

عروسان دیگر فراز سرش

313

بپرسید و بس مهربانی نمود

بدان آمدن شادمانی نمود

314

نشیننده را چون دل آمد بجای

اشارت چنان رفت با رهنمای

315

که سالار خوان خوردِ خوان آورَد

خورش‌های خوش در میان آورد

316

نخستین ز جلاب نوشین سرشت

زمین گشت چون حوض‌های بهشت

317

یکی جوی از آن حوض نوشین گلاب

نه خسرو که شیرین ندیده به خواب

318

نهادند خوان آنگهی بی دریغ

گراینده شد گرد عنبر به میغ

319

ز هر نعمتی کاید اندر شمار

فرو ریخته کوهی از هر کنار

320

حریری رقاق دو پرویزنی

چو مهتاب تابنده از روشنی

321

همان گردهٔ نرم چون لیف خز

کزو پخته شد گردهٔ گرده پز

322

اباهای الوان ز صد گونه بیش

به خوان‌های زرین نهادند پیش

323

جهان را یکی خورد الوان نبود

کزان خورد چیزی بران خوان نبود

324

چو خوردند چندان که آمد پسند

ز جام و صراحی گشادند پند

325

می‌ ناب خوردند تا نیمروز

چو می در ولایت شد آتش‌فروز

326

نشاط ابروی می‌پرستان گشاد

ز نیروی‌ِ می‌‌، روی‌ِ مستان گشاد

327

پری پیکرانی بدان دلبری

نشستند تا شب به رامش‌گر‌ی

328

چو شب خواست کز غم سپاه آورد

منش سر سوی خوابگاه آورد

329

بدان لعبتان گفت سالار دهر

یک امشب نباید شدن سوی شهر

330

چنانست فرمان که فردا پگاه

براریم بزمی ز ماهی به ماه

331

به رسم فریدون و آیین کی

ستانیم داد دل از رود و می

332

مگر چون برافروزد آتش ز جام

شود کار ما پخته زان خون خام

333

زمانی ز شغل زمین بگذریم

به مرجان پرورده جان پروریم

334

فروزنده گردیم چون گُل به می

بدان کوره از گُل برآریم خوی

335

زمین را به جرعه معنبر کنیم

به سرشوی شادی گِلی‌ تر کنیم

336

پریزادگان بوسه دادند خاک

پریوار هم شاد و هم شرمناک

337

فروزنده نوشابه در بزم شاه

فروزان‌تر از زهره در صبح‌گاه

338

چو شب زیور عنبرین ساز کرد

سر نافهٔ مشک را باز کرد

339

شه از زلف مشگین آن دلگشای

کمندی برآراست عنبر فشان

340

مه و مشتری را به مشگین کمند

فرود آورید از سپهر بلند

341

شب جشن بود آن شب دل‌نواز

پری‌پیکر‌ان چون پری جلوه‌ساز

342

مگر کاتشی برفروزند لعل

در آتش نهند از پی شاه نعل

343

بفرمود شه آتش افروختن

به رسم مغان بوی خوش سوختن

344

ز باده چنان آتشی برفروخت

که میخوارگان را در آن رخت سوخت

345

به رود و می‌و لهوهای دگر

همی‌برد شب را به شادی به‌سر

346

چو شنگرف سودند بر لاجورد

سمور سیه زاد روباه زرد

347

دگر باره در جنبش آمد نشاط

درآموده شد خسروانی بساط

348

چمن باز نو شد به شمشاد و سرو

خرامش درآمد به کبک و تذرو

349

نواگر شدند آن پریچهرگان

نوآیین بود مهر در مهرگان

350

ز بیجاده گون بادهٔ دل‌فروز

فشاندند بیجاده بر روی روز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی آن می‌که محنت‌بَر است

به چون من کسی ده که محنت‌خوَر است

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 32 - رفتن اسکندر به جانب مغرب و زیارت کعبه

اگلی نظم

بیا ساقی از باده جامی بیار

ز بیجاده گون گل پیامی بیار

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 34 - بزم اسکندر با نوشابه

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور