صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 10 - صفت خَوَرْنَق و ناپیدا شدن نعمان

بخش 10 - صفت خَوَرْنَق و ناپیدا شدن نعمان

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چون خَوَرْنَق به فرّ بهرامی

روضه‌ای شد بدان دلارامی

22

که‌آسمان قبلهٔ زمین خواندش

و‌آفرینش بهار چین خواندش

33

آمدند از خبر شنیدن او

صدهزار آدمی به دیدن او

44

هرکه می‌دیدش آفرین می‌گفت

آستانش به آستین می‌رفت

55

بر سِدیر خَوَرْنَق از هر باب

بیت‌هایی روانه گشت چو آب

66

تا یمن‌تاب شد سهیل سپهر

آن پرستش، نَه ماه دید و نَه مهر

77

عَدَنی بود در دُرافشانی

یمنی پُر سهیلِ نورانی

88

یمن از نقش او که نامی شد

در جهان چون ارم گرامی شد

99

شد چو برج حمَل جهان‌آرا‌ی

خاصه بهرام کرده بودش جای

1010

چون که بر شد به بام او بهرام

زهره برداشت بر نشاطش جام

1111

کوشگی دید کرده چون گردون

آفتابش درون و ماه برون

1212

آفتاب از درون به جلوه‌گر‌ی

مه ز بیرون چراغ رهگذر‌ی

1313

بر سر او همیشه باد وزان

دور از آن باد کوست باد خزان

1414

چون فرو دید چار گوشهٔ کاخ

ساحتی دید چون بهشت فراخ

1515

از یکی سو رونده آب فرات

به گوارندگی چو آب حیات

1616

وز دگر سوی سدره جوی سدیر

دهی انباشته به روغن و شیر

1717

بادیه پیش و مرغزار از پس

بادش از نافه برگشاده نفس

1818

بود نعمان بر آن کیانی‌بام

به تماشا نشسته با بهرام

1919

گرد بر گرد آن رواق بهشت

سرخیِ لاله دید و سبزی کشت

2020

همه صحرا بساط شوشتر‌ی

جایگاه تَذَرْو و کبکِ دری

2121

گفت: از این خوب‌تر چه شاید بود‌؟

به چنین جای شاد باید بود

2222

بود دستور‌ش آن زمان بر دست

دادگر پیشه‌ای مسیح‌پرست

2323

گفت: کایزد شناختن به درست

خوش‌تر از هر چه در ولایت توست

2424

گر تو ز‌آن معرفت خبر داری

دل از این رنگ و بوی برداری‌

2525

‌زآتش‌انگیزِ آن شرارهٔ گرم

شد دلِ سخت‌کوشِ نعمان نرم

2626

تا فلک، برکشیده هفت حصار

منجنیقی چنین نشد بر کار

2727

چون که نعمان شد از رواق به زیر

در بیابان نهاد روی چو شیر

2828

از سر گنج و مملکت برخاست

دین و دنیا به هم نیاید راست

2929

رخت بربست از آن سلیمانی

چون پری شد ز خلق پنهانی

3030

کس ندیدش دیگر به خانهٔ خویش

اینت کیخسرو زمانهٔ خویش

3131

گر چه منذر بسی نمود شتاب

هاتف دولتش نداد جواب

3232

داشت سوگی چنانک باید داشت

روزکی چند را به غم بگذاشت

3333

غم بسی خورد و جای غم بودش

که سیه گشت خانه زان دودش

3434

چون نبود از سریر و تاج گزیر

باز مشغول شد به تاج و سریر

3535

جور بس کرد و داد پیش آورد

ملک را برقرار خویش آورد

3636

بر سپهدار‌یش به ملک و سپاه

خلعت و دل‌خوشی رسید ز شاه

3737

داشت بهرام را چو جان عزیز

چون پدر بلکه زو نکو‌تر نیز

3838

پسری خوب داشت، «نعمان» نام

شیر یک دایه خورده با بهرام

3939

از سر همدمی و هم‌سالی

نشدی یک زمان ازو خالی

4040

از یکی تخته حرف خواندندی

در یکی بزم دُر فشاندندی

4141

هیچ روزی چو آفتاب از نور

این از آن، آن ازین نگشتی دور

4242

شاهزاده در آن حصار بلند

پرورش می‌گرفت سالی چند

4343

جز به آموختن نبودش رای

بود عقلش به علم راهنما‌ی

4444

تازی و پارسی و یونانی

یاد دادش مغ دبستانی

4545

منذر آن شاه با مهارت و مهر

آیتی بود در شمار سپهر

4646

بود هفت اختر و دوازده برج

پیش او سرگشاده، درج به درج

4747

به خط هندسی عمل کرده

چون مجسطی هزار حل کرده

4848

راصد چرخ آبگون بوده

قطره تا قطره، قطر پیموده

4949

از نهان‌خانه‌های دوراندیش

باز داده خبر به خاطر خویش

5050

چون که شهزاده را به عقل و به رای

دانش‌آموز دید و رمز‌گشا‌ی

5151

تخت و میلش نهاد پیش به مهر

در وی آموخت راز‌های سپهر

5252

هر ضمیری که آن نهانی بود

گر زمینی گر آسمانی بود

5353

همه را یک به یک به هم بردوخت

چون به هم جمله شد درو آموخت

5454

تا چنان بهره‌مند شد بهرام

کاصل هر علم را شناخت تمام

5555

در نمودار زیچ و اصطرلاب

درکشیدی ز روی غیب، نقاب

5656

باز چون تخت و میل بنهادی

گره از کار چرخ بگشادی

5757

چون هنرمند شد به «گفت و شنید»

هنر‌آموز‌یِ سلاح گزید

5858

در سلاح و سواری و تک و تاز

گوی برد از سپهرِ چوگان‌باز

5959

چون از آن پایه نیز گشت بزرگ

پنجهٔ شیر کَند و گردنِ گرگ

6060

تیغ صبح از سِنان‌گزار‌یِ او

سپر افکند با سواری او

6161

آن چنان دوخت سنگِ خاره به تیر

که ندوزند پرنیان و حریر

6262

تیر اگر بر نشانه‌ای راندی

جعبه را بر نشانه بنشاندی

6363

تیغ اگر برزدی به تارک سنگ

آب گشتی و لیک آتش رنگ

6464

پیش نیزه‌ش گر ارزنی بودی

به سنانش چو حلقه بربودی

6565

نیزه‌ش از حلق شیرِ حلقه‌ربا‌ی

تیغش از قفلِ گنجِ حلقه‌گشای

6666

در نظرگاه راست اندازی

یَغلِقش را به موی شد بازی

6767

هر چه دیدی و گر چه بودی دور

زدی ار سایه بود آن گر نور

6868

و‌آن چه او هم ندید در پرتاب

دولتش زد بر آن چه دید صواب

6969

شیر پاسان، پاسگاه رمه

لاف شیر‌ی ازو زدند همه

7070

گاه بر ببر ترک‌تاز‌ی کرد

گاه با شیر شرزه‌باز‌ی کرد

7171

در یمن هر کجا سخن راندند

همه نَجمُ الیَمانی‌اش خواندند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

رفت منذر به اتفاق پدر

بر چنین جستجوی بست کمر

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 9 - صفت سنمار و ساختن قصر خَوَرْنَق

اگلی نظم

چون سهیل جمال بهرامی

از ادیم یمن ستد خامی

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 11 - شکار کردن بهرام و داغ کردن گوران

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور