صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 16 - پیکار اسکندر با لشگر زنگبار

بخش 16 - پیکار اسکندر با لشگر زنگبار

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ساقی آن می‌ که رومی‌وش‌ست

به من ده که طبعم چو زنگی خوَشست

22

مگر با من این بی‌محابا پلنگ

چو رومی و زنگی نباشد دو رنگ

33

فریبنده راهی شد این راه دور

که بر چرخ هفتم توان دید نور

44

درین ره فرشته ز ره می‌رود

که آید یکی دیو و ده می‌رود

55

به معیار این چارسو رهروی

نسنجد دو جو تا ندزدد جوی

66

قراضه قراضه رباید نخست

ربایند ازو چون که گردد درست

77

به جو می‌ستاند ز دهقان پیر

به من می‌فرستند به دیوان میر

88

ز من رخت این همرهان دور باد

زبانم بر این نکته معذور باد

99

از این آشنایان بیگانه‌خو‌ی

دورویی نگر‌، یک‌زبانی مجوی

1010

دو سوراخ چون روبه‌ِ حیله‌ساز

یکی سوی شهوت یکی سوی آز

1111

ولیکن چو کژدم به هنگام هوش

نه سوراخ دیده نه سوراخ گوش

1212

گزارش‌گر‌ِ راز‌های نهفت

ز تاریخ دهقان چنین باز گفت

1313

که چون شاه چین زین بر ابرَش نهاد

فلک نعل زنگی بر آتش نهاد

1414

سپهر از کمینْ مِهر بیرون جهاند

ستاره ز کفْ مهره بیرون فشاند

1515

جهان از دلیران لشکر‌شکن

کشیده چو انجم بسی انجمن

1616

از آیینه پیل و زنگ شتر

صدف را شبه رست بر جای دُر

1717

ز پویه که پی بر زمین می‌فشرد

در اندام گاو استخوان گشت خرد

1818

شه روم رسم کیان تازه کرد

ز نوبت جهان را پرآوازه کرد

1919

بر آراست لشگر به آیین روم

چو آرایش نقش بر مهر موم

2020

ز رومی تنی بود بس مهربان

زبان‌آور‌ی آگه از هر زبان

2121

دلیر و سخنگوی و دانش‌پرست

به تیر و به شمشیر گستاخ‌دست

2222

کشیده دَمش طوطیان را به دام

سخن‌پرور‌ی طوطیانوش نام

2323

به شیرین سخن‌های مردم‌فریب

ربوده نیوشندگان را شکیب

2424

ندیم سکندر به بی‌گاه و گاه

محاسب در احکام خورشید و ماه

2525

سکندر به حکم پیام‌آور‌ی

بر خویش خواندش به نام‌آور‌ی

2626

بفرمود تا هیچ نارد درنگ

شتابان شود سوی سالار زنگ

2727

رسانَد بدو بیم شمشیر شاه

مگر بشنود باز گردد ز راه

2828

به زنگی زبان رهنمونی کند

که آهن در آتش زبونی کند

2929

جوانمرد گل‌چهره چون سرو بن

ز رومی به زنگی رساند این سخن

3030

که دارنده تاج و شمشیر و تخت

روان کرد رایت به نیروی بخت

3131

جوان‌دولت و تیز و گردنکش‌ست

گه خشم سوزنده چون آتش‌ست

3232

چو بر شاخ آهو کشد چرم گور

بدوزد سر مور بر پای مور

3333

چنان به که با او مدارا کنی

بنالی و عذر آشکارا کنی

3434

نباید که آن آتش آید به تاب

که ننشیند آنگه به دریای آب

3535

به مهرش روان باید آراستن

مبارک نشد کین ازو خواستن

3636

جهانش گه صلح و جنگ آزمود

ز جنگش زیان دید و از صلح سود

3737

شه زنگ چون گوش کرد آن سخن

بپیچید بر خود چو مار کهن

3838

دماغش ز گرمی برآمد به جوش

برآورد چون رعد غران خروش

3939

بفرمود تا طوطیانوش را

کشند و برند از تنش هوش را

4040

ربودنْش آن دیوساران ز جای

چو که‌برگ را مهرهٔ کهربای

4141

بریدند در تشت زرّین سرش

به خون غرقه شد نازنین پیکر‌ش

4242

چو پرخون شد آن تشت زرین‌، چه کرد‌؟

بخوردش چو آبی و آبی نخورد

4343

کسانی که بودند با او به راه

شدند آب در دیده نزدیک شاه

4444

نمودند کان رومی خوب‌چهر

چه بد دید از آن زنگی‌ِ سرد مهر

4545

شه از بهر آن سرو شمشاد رنگ

چنان سوخت کز تاب آتش خدنگ

4646

به خون ریختن شد دل‌انگیخته

ز خون چنان بی‌گنه ریخته

4747

شد از رومیان رنگ یکبارگی

که دیدند از آنگونه خونخوارگی

4848

سیاهان ازان کار‌، دندان سفید

ز خنده لب رومیان ناامید

4949

شب آن به که پوشیده‌دندان بود

که آن لحظه میرد که خندان بود

5050

سکندر به آهستگی یک دو روز

گذشت از سر خشم اندیشه‌سوز

5151

شباهنگ چون برزد از کوه دود

بر آهنگ‌ِ شب مرغ دَستان نمود

5252

برآویخت هندوی چرخ از کمر

به هارونی شب جَرس‌های زر

5353

جلاجل‌زنان گفت هارون‌شاه

که شه تاجور باد و دشمن تباه

5454

طلایه برون شد به ره‌داشتن

یتاقی به نوبت نگه‌داشتن

5555

دگر روز کاورد گردون شتاب

برون زد سر از کنج کوه آفتاب

5656

بغرید کوس از در شهریار

جهان شد ز بانگ جرس بی‌قرار

5757

تبیره‌زن از خارش چرم خام

لبیشه درافکند شب را به کام

5858

در آمد به شورش دَم گاو‌دُم

به خمبک زدن خام رویینه خم

5959

ترازوی پولاد سنجان به میل

ز کفه به کفه همی‌راند سیل

6060

سنان‌ِ سَر‌خشت‌، خفتان‌شکاف

برون رفت از فُلکهٔ پشت و ناف

6161

ز قاروره و یاسج و بید‌برگ

قواره قواره شده دِرع و ترگ

6262

ز هرینِ حمله ز هرایِ تیغ

شده آب خون در دل تند میغ

6363

چو لشگر به لشگر درآورد روی

مبارز برون آمد از هر دو سوی

6464

بسی یک به دیگر درآویختند

بسی خون به ناورد‌گه ریختند

6565

سبق برد بر لشگر روم زنگ

چو بر گور‌ِ پی بر‌کشیده پلنگ

6666

خرابی درآورد زنگی به روم

ز هر بوم افغان برآورد بوم

6767

که رومی بترسید از آن پیش خورد

که با طوطیا‌نوش زنگی چه کرد

6868

درافکند خون دلاور به جام

بخورد از سر خامی آن خون خام

6969

چو زنگی نمود آنچنان بازی‌یی

ز رومی نیامد عنان‌تازی‌یی

7070

بدانست سالار لشگر‌شناس

که در رومی از زنگی آمد هراس

7171

چو لشگر هراسان شود در ستیز

سگالش نسازد مگر بر گریز

7272

وزیر خردمند را خواند پیش

خبر دادش از راز پنهان خویش

7373

که بددل شدند این سپاه دلیر

ز شمشیر ناخورده گشتند سیر

7474

به لشگر توان کردن این کارزار

به تنها چه برخیزد از یک سوار

7575

ز خون خوردن طوطیانوش گرد

همه لشگر از بیم خواهند مرد

7676

کند هر یک آیین ترس آشکار

نیابد ز ترسندگان هیچ کار

7777

چو بد‌دل شد این لشگر جنگجو‌ی

بیار آب و دست از دلیری بشوی

7878

همان زنگیان چیره‌دستی کنند

چو پیلان آشفته مستی کنند

7979

چه دستان توان آوریدن به دست

کزان زنگیان را درآید شکست

8080

برانداز رایی که یاری دهد

ازین وحشتم رستگاری دهد

8181

جهاندیده دستور فریاد رس

گشاد از سر کاردانی نفس

8282

که شاها خرد رهنمون تو باد

ظفر یار و دشمن زبون تو باد

8383

جهان‌داور آفرینش‌پناه

پناه تو باد ای جهانگیر شاه

8484

به‌هر‌جا که روی آری از کوه و دشت

بهی بادت از چرخ پیروز گشت

8585

سیاهان که ماران‌ِ مردم‌زنند

نه مردم‌، همانا که اهریمنند

8686

اگر رومی اندیشد از جنگ زنگ

عجب نیست کاین ماهی است آن نهنگ

8787

ز مردم کشی ترس باشد بسی

ز مردم‌خور‌ی چون نترسد کسی‌؟

8888

گر آزرم خواهیم از این سگدلان

نخوانندمان عاقلان عاقلان

8989

وگر جای خالی کنیم از نبرد

ز گیتی برآرند یکباره گرد

9090

بلی گر ز ما داشتندی هراس

میانجی بر ایشان نهادی سپاس

9191

میانجی که باشد‌؟ که بس بیهشند

وگر راست خواهی‌، میانجی‌کُشند

9292

یکی چاره باید برانداختن

به تزویر مردم‌خور‌ی ساختن

9393

گرفتن تنی چند زنگی ز راه

گرفتار کردن در این بارگاه

9494

نشستن تو را خامش و خشمناک

درانداختن زنگیان را به خاک

9595

یکی را سر از تن بریدن به درد

به مطبخ فرستادن از بهر خورد

9696

به زنگی زبان گفتن این را بشوی

بپز تا خورد خسرو نامجوی

9797

بفرمای تا مطبخی در نهفت

نهد جفته و آن را کند خاک جفت

9898

بجوشد سر گوسپندی سیاه

تهی ز استخوان آورد نزد شاه

9999

شه آن چرم ناپختهٔ نیم خام

بِدَرَد بخاید به حرصی تمام

100100

بگوید که ‌«مغزش بیارید نیز

کزین نغزتر کس نخورده‌ست چیز

101101

اگر هیچ دانستمی در نخست

که زنگی‌خوری داردم تندرست

102102

اسیران رومی نپروردمی

همه زنگی‌ِ خوش‌نمک خوردمی‌»

103103

چو آن آدمی‌خواره یابد خبر

که هست آدمی‌خواره‌ای زو بتر

104104

بدین ترس بگذارد آن کین ِگرم

که آهن به آهن توان کرد نرم

105105

گر این چاره‌ساز‌ی به دست آوریم

بر آن چیره‌دستان شکست آوریم

106106

به گرگی ز گرگان توانیم رست

که بر جهل جز جهل نارد شکست

107107

بفرمود شه تا دلیران روم

نمایند چالش در آن مرز و بوم

108108

کمین بر گذرگاه زنگ آورند

تنی چند زنگی به چنگ آورند

109109

شدند آن دلیران فرمان‌پذیر

گرفتند از آن زنگیی چند اسیر

110110

به نوبتگه شاه بردندشان

به سرهنگ نوبت سپردندشان

111111

درآوردشان نوبتی‌دار شاه

قفایی ز خون سرخ و رویی سیاه

112112

شه از خشمناکی چو غرنده شیر

که آرد گوزن گران را به زیر

113113

یکی را بفرمود تا زان گروه

ببُرند سر چون یکی پاره کوه

114114

به مطبخ سپردند کاین را بگیر

بساز آنچه شه را بود ناگزیر

115115

دگرگونه با مطبخی رفته راز

که چون ساز می‌باید آن ترکتاز

116116

دگر زنگیان پیش خسرو به‌پای

فرومانده عاجز در آن رسم و رای

117117

چو فرمود خسرو که خوان آورند

بساط خورش در میان آورند

118118

بیاورد خوان زیرک هوشمند

بر او لفچه‌های سر گوسپند

119119

شه از هم درید آن خورش را به‌زور

چو شیری که او بردرد چرم گور

120120

بیایستگی خورد و جنباند سر

که خوردی ندیدم بدین‌سان دگر‌!

121121

چو زنگی به خوردن چنین دلکش‌ست

کبابی دگر خوردنم ناخوش‌ست

122122

همه ساق زنگی خورم در شراب

کزان خوش‌نمک‌تر نیابم کباب

123123

به‌رغم سیاهان شه پیل‌بند

مزور همی‌خورد از آن گوسفند

124124

چو ترسنده اژدها کردشان

چو ماران به صحرا رها کردشان

125125

شدند آن سیاهان بر شاه زنگ

خبر باز دادند از آن روز تنگ

126126

که این اژدها‌خوی‌ِ مردم‌خیال

نهنگی است کاورده بر ما زوال

127127

چنان می‌خورد زنگی خام را

که زنگی خورد مغز بادام را‌!

128128

سر لفجنان را که آرد به بند

خورد چون سر و لفجه گوسفند

129129

دل زنگیان را درآمد هراس

که از پرنیان سر برون زد پلاس

130130

فرو پژمرید آتش انگیزشان

ز گرمی نشست آتش تیزشان

131131

چو روز دگر مرغ بگشود بال

تهی شد دماغ سپهر از خیال

132132

به غول سیه بانگ برزد خروس

در آمد به غریدن آواز کوس

133133

شغب‌های شیپور از آهنگ تیز

چو صور اسرافیل در رستخیز

134134

ز نعره برآوردن گاو دم

شده ز آسمان زهرهٔ گاو گم

135135

دهل‌های گرگینه چرم از خروش

درآورده مغز جهان را به جوش

136136

ز شوریدگی تنبک زخم ریز

دماغ فلک سفته از زخم تیز

137137

دل ترکتازان در آن دار و گیر

برآورده از نای ترکی نفیر

138138

زمین لرزه مقرعه در دماغ

زده آتشین مقرعه چون چراغ

139139

روارو زنان تیر پولاد سای

در اندام شیران پولاد خای

140140

پلارک چنان تاف از روی تیغ

که در شب ستاره ز تاریک میغ

141141

دو لشگر دگر باره برخاستند

دگرگونه صف‌ها برآراستند

142142

دو ابر از دو سو در خروش آمدند

دو دریای آتش به جوش آمدند

143143

برآمیخته لشگر روم و زنگ

سپید و سیه چون گراز دو رنگ

144144

سم باد پایان پولاد نعل

به خون دلیران زمین کرده لعل

145145

ترنگ کمان‌های بازو شکن

بسی خلق را برده از خویشتن

146146

درفشیدن تیغ آیینه تاب

درفشان‌تر از چشمهٔ آفتاب

147147

زده لشگر روم رایت بلند

زمین در کمان آسمان در کمند

148148

به قلب اندر اسکندر فیلقوس

جناحی بر آراسته چون عروس

149149

ز پیش سپه زنگی قیرگون

جناحی برآورده چون بیستون

150150

صف زنده پیلان به یک‌جا گروه

چو گِردِ گریوه کمرهای کوه

151151

مژه چون سنان چشم‌ها چون عقیق

ز خرطوم تا دم در آهن غریق

152152

دگرگونه بر هر یکی تخت عاج

برو زنگی‌یی بر سر از مشک تاج

153153

چو آواز بر پیل سرکش زدی

زدی آتش ار خود بر آتش زدی

154154

ز پس پیل کامد به چالش برون

شد از پای پیلان زمین نیلگون

155155

پیاده‌روان گرد پیل بلند

به هر گوشه‌ای کرده صد پیل بند

156156

چو آیین پیکار شد ساخته

منش‌ها شد از مهر پرداخته

157157

ستمگر سیاهی زراجه بنام

ز لشگر گه زنگ بگشاد گام

158158

در‌آمد چو پیل استخوانی به‌دست

کزو پیل را استخوان می‌شکست

159159

سیه‌مار‌ی افسون گرگی در او

سرآماسی از سر بزرگی در او

160160

دهانش فراخ و سیه چون لوید

کزو چشم بیننده گشتی سپید

161161

خمی از خماهن برانگیخته

به خم‌ها سکاهن برو ریخته

162162

بر و سینه‌ای همچو پولاد ترس

حدیث تنومندی آن خود مپرس

163163

علم دیده‌ای پرچمی بر سرش؟

نمی‌گشت یک موی از آن پیکرش

164164

گر آنجا بود طاسکی سرنگون

دو دیده برو همچو دو طاس خون

165165

بسی خویشتن را به زنگی ستود

که سوزان‌تر از آتشم زیر دود

166166

زراجه منم پیل پولاد خای

که بر پشت پیلان کشم پیل پای

167167

چو در پیل پای قدح می‌کنم

به یک پیل پا پیل را پی کنم

168168

چو در معرکه برکشم تیغ تیز

به کوهه کنم کوه را ریزریز

169169

گرم شیر پیش آید و گر هُزبر

بر او سیل بارم چو غرنده ابر

170170

فرس بفکند جوش من نیل را

رخ من پیاده نهد پیل را

171171

سلاح از تنم رسته چو شیر نر

ز پولاد دارم سلاحی دگر

172172

چو الماس و آهن رگ تن مرا

چه حاجت به الماس و آهن مرا‌؟

173173

چو گردن برآرم به گردن‌کشی

نه زابی هراسم نه از آتشی

174174

درم پهلوی پهلوانان به تیغ

خورم گرده گردنان بی دریغ

175175

به مردم‌کشی اژدها پیکرم

نه مردم‌کشم‌، بلکه مردم‌خورم‌!

176176

مرا در جهان از کسی شرم نیست

ستیزه بسی هست و آزرم نیست

177177

ستیزنده را دارد آزرم سست

خر از زیر پالان برآید درست

178178

چو من زنگی آنگه که خندان بود

سیه شیری الماس دندان بود

179179

بگفت این و برزد به ابرو شکنج

چو ماری که پیچد ز سودای گنج

180180

ز رومی سواری توانا و چست

بر آن آتش افکند خود را نخست

181181

به آتش کشی باز مالید گوش

چو پروانه‌ای کایدش خون به‌جوش

182182

درآمد برو زنگی چنگ سود

به یک ضربت از تن سرش را ربود

183183

دگر کینه‌خواهی درآمد به جنگ

فلک هم درآورد پایش به سنگ

184184

چنین تا به مقدار هفتاد مرد

به تیغ آمد از رومیان در نبرد

185185

دگر هیچکس را نیامد نیاز

که با آن زبانی شود رزم‌ساز

186186

دل از جای شد لشگر روم را

چو از کورهٔ آتشین موم را

187187

چو کرد آن زبانی سپه را زبون

نیامد بناورد او کس برون

188188

سر گردنان شاه گردون گرای

ز پرگار موکب تهی کرد جای

189189

بر آراست بر جنگ زنگی بسیچ

به زنگی‌کشی نیزه را داد پیچ

190190

زده بر میان گوهر آگین کمر

در آورده پولاد هندی به سر

191191

به تن بر یکی آسمان‌گون زره

چو مرغول زنگی گره به گره

192192

یمانی یکی تیغ زهر آبجوش

حمایل فروهشته از طرف دوش

193193

کمندی چو ابروی طمغاچیان

به خم چون کمان گوشه چاچیان

194194

لحیفی برافکنده بر پشت بور

درآمد به زین آن تن پیل زور

195195

عنان تکاور به دولت سپرد

نمود آن قوی دست را دستبرد

196196

به کبک دری چون درآید عقاب‌؟

چگونه جهد بر زمین آفتاب‌؟

197197

از آن تیزتر خسرو پیلتن

به تندی درآمد به آن اهرمن

198198

بزد بانگ بر وی که‌ای زاغ پیر‌!

عقاب جوان آمد‌، آرام گیر‌!

199199

اگر بر نتابی عنان را ز راه

کنم بر تو عالم چو رویت سیاه

200200

سیه‌روی از آنی که از تیغ تیز

درین حربگه کرد خواهی گریز

201201

مرو تا به‌خون سرخ‌رویت کنم

مسلسل‌تر از جعد مویت کنم

202202

فتد زنگ بر تیغ آیینه رنگ

من آیینه‌ام کز من افتاد زنگ

203203

سپیده برد روی از چشم درد

برد تیغ من سرخی از روی زرد

204204

چه لافی که من دیو مردم‌خور‌م‌؟

مرا خور که از دیو مردم برم

205205

ندانی تو پیگار شمشیر سخت

بیاموزمت من به بازوی بخت

206206

گر آیی ز جایی نگهدار جای

و گرنه سرت بسپرم زیر پای

207207

من آن روم‌سالار تازی‌هشم

که چون دشنه صبح زنگی‌کشم

208208

چو هندی زنم بر سر زنده پیل

زند پیلبان جامه در خم نیل

209209

چو ز آهن کنم حلقه در گوش سنگ

به زنگه رود گوش سالار زنگ

210210

چو گفت این سخن در رکاب ایستاد

برآورد بازو‌، عنان برگشاد

211211

برو حمله‌ای برد چون شیر مست

یکی گُرزهٔ شیر پیکر به دست

212212

ز سختی که زد بر سرش گُرز را

برافتاد تب لرزه البرز را

213213

به یک زخم آن گُرز پولاد لخت

ستد جان از آن آبنوسی درخت

214214

سرو گردن و سینه و پای و دست

ز پا تا به خرد درهم شکست

215215

چو کار زراجه ز راحت برید

یکی محنت دیگر آمد پدید

216216

سیاهی به کردار نخل بلند

هراسان ازو دیدهٔ نخل بند

217217

به خسرو درآمد چو تند اژدها

بر او کرد زخمی چو آتش رها

218218

نشد کارگر تیغ بر درع شاه

بغرید زنگی چو ابر سیاه

219219

چو دارای روم آن سیه را بدید

نهنگ سیاه از میان برکشید

220220

چنان ضربتی زد بر آن نخل بن

که شیر جوان بر گوزن کهن

221221

سر زنگی نخل بالا فتاد

چو زنگی که از نخل خرما فتاد

222222

دگر زنگیی رفت سوی مصاف

زبان برگشاده به مشتی گزاف

223223

که ابری سیاه آمد از کوه زنگ

نبارد مگر اژدها و نهنگ

224224

سیه کولهٔ گرد بازو منم

گران کوه را هم ترازو منم

225225

ز تن برکنم گردن پیل را

به دم درکشم چشمهٔ نیل را

226226

بر آن کس که جانش به آهن گزم

بسی جامها در سکاهن رزم

227227

جهان جوی چون دید کان یافه گوی

ز خون ناف خود را کند نافه بوی

228228

سر تیغ بر گردن افراختش

در آن یافه گفتن سر انداختش

229229

از آن سهمگن‌تر سیاهی قوی

عنان راند بر چالش خسروی

230230

چنان زد برو تیغ زنگار خورد

که زنگی ز گردش درآمد به گَرد

231231

سیاهی دگر زین بر ادهم نهاد

به زخمی دگر دیده بر هم نهاد

232232

دگر تا شب از نامداران زنگ

نیامد کسی را تمنای جنگ

233233

جهاندار با فتح دمساز گشت

شبانگه به آرامگه بازگشت

234234

چو گلنارگون کسوت آفتاب

کبودی گرفت از خم نیل آب

235235

نگهبان این مار پیکر درفش

زر اندود بر پرنیان بنفش

236236

رقیبان لشگر به آیین پاس

نگهبان‌تر از مرد انجم شناس

237237

یزکداری از دیده نگذاشتند

یتاقی که رسمی است می‌داشتند

238238

سحرگه که آمد به نیک اختری

گل سرخ بر طاق نیلوفری

239239

سکندر برون آمد از خوابگاه

برآراست بر حرب دشمن سپاه

240240

روان کرد رخش عنانتاب را

برانگیخت چون آتش آن آب را

241241

به قلب اندرون پای خود را فشرد

به‌هر پهلوی پهلوی را سپرد

242242

چپ و راست را بست از آهن حصار

فرو برد چون کوه بیخ استوار

243243

همان لشگر زنگ و خیل حبش

به هر گوشه‌ای گشته شمشیرکش

244244

حبش بر یمین بربری بر یسار

به قلب اندرون زنگی دیوسار

245245

چو نوبت زن شاه زد کوس جنگ

جرس دار زنگی بجنباند زنگ

246246

در آمد به غریدن ابر سیاه

ز ماهی تف تیغ برشد به ماه

247247

چنان آمد از هر دو لشگر غریو

کزان هول دیوانه شد مغز دیو

248248

گره بر گلوها فروبست گرد

ز بی خونی اندامها گشت زرد

249249

ز گُرز گران سنگ و شمشیر تیز

میانجی همی جست راه گریز

250250

ز بس شورش رق روئینه طاس

به گردون گردان در آمد هراس

251251

ز خر مهرهٔ مغز پرداخته

زمین مغز کوه از سر انداخته

252252

ز رویین دز کوس تندر خروش

به دزهای رویین درافتاد جوش

253253

ز نای دمیده بر آهنگ دور

گمان بود کامد سرافیل و صور

254254

ز بس کوفتن بر زمین گُرز و تیغ

ز هر غار بر شد غباری به میغ

255255

ز منقار پولاد پران خدنگ

گره بسته خون در دل خاره سنگ

256256

کمان کج ابرو به مژگان تیر

ز پستان جوشن برآورده شیر

257257

کمند گره دادهٔ پیچ پیچ

به جز گرد گردن نمی‌گشت هیچ

258258

چو هندوی بازیگر گرم خیز

معلق زنان هندوی تیغ تیز

259259

ز موزونی ضربهای سنان

به رقص آمده اسب زیر عنان

260260

به زنبورهٔ تیر زنبور نیش

شده آهن و سنگ را روی ریش

261261

زمین خسته از خون انجیدگان

هوا بسته از آه رنجیدگان

262262

برآراسته قلب شاه از نبرد

چو کوهی که انباشد از لاجورد

263263

همان تیغزن زنگی سخت کوش

برآورده چون زنگ زنگی خروش

264264

کفیده دل و بر لب آورده کف

دهن باز کرده چو پشت کشف

265265

چو از هر دو سو گشت قلب استوار

ز هر دو سپه رفت بیرون سوار

266266

نمودند بسیار مردانگی

هم از زیرکی هم ز دیوانگی

267267

برآورد زنگی ز رومی هلاک

که این نازنین بود و آن هولناک

268268

شه از نازنین لشگر اندیشه کرد

که از نازنینان نیاید نبرد

269269

به دل گفت آن به که شیری کنم

درین ترسناکان دلیری کنم

270270

چو لشگر زبون شد در این تاختن

به خود باید این رزم را ساختن

271271

برون شد دگر باره چون آفتاب

که آرد به خونریزی شب شتاب

272272

تنی چند را زان سپاه درشت

به یک زخم یک زخم چون سگ بکشت

273273

کسی کان چنان دید بنیاد او

تهی کرد پهلو ز پولاد او

274274

سپهدار رومی چو بی جنگ ماند

تکاور سوی لشگر زنگ راند

275275

پلنگر که او بود سالار زنگ

بدانست کامد ز دریا نهنگ

276276

به یاران خود گفت کاین صید خام

کجا جان برد چون در آید به دام

277277

سلیحی ملک وار ترتیب کرد

به جوشن بر از تیغ ترکیب کرد

278278

بپوشید خفتانی از کرگدن

مکوکب به زر زاستین تا بدن

279279

یکی خود پولاد آیینه فام

نهاد از بر فرق چون سیم خام

280280

درفشان یکی تیغ چون چشم گور

پلارک درو رفته چون پای مور

281281

برآهیخت و آمد بر تند شیر

نشاید شدن سوی شیران دلیر

282282

بغرید کای شیر صید آزمای

هماوردت آمد مشو باز جای

283283

مرو تا نبرد دلیران کنیم

درین رزمگه جنگ شیران کنیم

284284

ببینیم کز ما بلندی کراست

درین کار فیروزمندی کراست

285285

ز جوشیدن زنگی خامکار

بجوشید خون در دل شهریار

286286

چو بدخواه کین در خروش آورد

ستیزنده را خون به جوش آورد

287287

سکندر بدو گفت چندین ملاف

مران بیهده پیش مردان گزاف

288288

ز مردانگی لاف چندین مزن

هراسان شو از سایهٔ خویشتن

289289

بترس ار چه شیری ز شیرافکنان

دلیری مکن با دلیر افکنان

290290

تنی را که نتوانی از جای برد

به پرخاش او پی چه خواهی فشرد ؟

291291

به پهلوی شیر آنگهی دست کش

که داری به شیر افکنی دستخوش

292292

به تاراج خود ترکتازی کنی

که گنجشک باشی و بازی کنی

293293

بیا تا بگردیم میدان خوشست

ببینیم کز ما که سختی کشست

294294

گرفته مزن در حریف افکنی

گرفته شوی گر گرفته زنی

295295

بر آشفت زنگی ز گفتار شاه

به چالش درآمد چو دود سیاه

296296

فروهشت بر ترک شه تیغ را

ز برق آتشی کی رسد میغ را

297297

برآشفته شد شاه از آن زشت روی

چو تیغ از تنش سر برآورد موی

298298

به تندی یکی تیغ زد بر تنش

نشد کارگر زخم بر جوشنش

299299

بسی جمله بر یکدیگر ساختند

یکی زخم کاری نینداختند

300300

بدینگونه تا شب درآمد بسر

نشد زخم کس در میان کارگر

301301

چو زنگی شد از جنگ خسرو ستوه

بدو گفت خورشید شد سوی کوه

302302

شب آمد شبیخون رها کردنیست

به میعاد فردا وفا کردنیست

303303

سیه کار شب چون شود شحنه سود

برون آید آتش ز گردنده دود

304304

کنم با تو کاری در این کارزار

که اندر گریزی به سوراخ مار

305305

به شرطی که چون صبح راند سپاه

تو را نیز چون صبح بینم پگاه

306306

بگفت این و از حربگه بازگشت

برین داستان شاه دمساز گشت

307307

به مهلت ز شب عذر خواه آمدند

ز میدان سوی خوابگاه آمدند

308308

چو روز دگر چشمهٔ آفتاب

برانگیخت آتش ز دریای آب

309309

دو لشگر به هم برکشیدند کوس

چو شطرنجی از عاج و از آبنوس

310310

تذروان رومی و زاغان زنگ

شده سینهٔ باز یعنی دو رنگ

311311

سیاهان چو شب رومیان چون چراغ

کم و بیش چون زاغ و چون چشم زاغ

312312

برآمد یکی ابر زنگار گون

فرو ریخت از دیده دریای خون

313313

در آن سیل کز پای شد تا به فرق

یکی تشنه مانده یکی گشته غرق

314314

جهان خسرو آهنگ پیکار کرد

به بدخواه بر چشم بد کار کرد

315315

برآراست بازار ناورد را

برانگیخت ز آب روان گرد را

316316

کژ اکندی از گور چشمه حریر

بپوشید و فارغ شد از تیغ و تیر

317317

یکی درع رخشندهٔ چشمه دار

که در چشم نامد یکی چشمه وار

318318

سنان کش یکی نیزهٔ سی ارش

به آب جگر یافته پرورش

319319

حمایل یکی تیغ هندی چو آب

به گوهرتر از چشمهٔ آفتاب

320320

کلاهی ز پولاد چین بر سرش

که گوهر به رشک آمد از گوهرش

321321

برآویخته ناچخی زهردار

به وقت زدن تلخ چون زهر مار

322322

نشست از بر بارهٔ کوه فش

به دیدن همایون به رفتار خوش

323323

روان کرد مرکب به میعادگاه

پذیره که دشمن کی آید ز راه

324324

نیامد پلنگر که پژمرده بود

به اندیشه لنگر فرو برده بود

325325

دگر زنگیی را چو عفریت مست

فرستاد تا گوهر آرد به دست

326326

به یک ناچخ شه که بر وی رسید

ز زنگی رگ زندگانی برید

327327

دگر دیوی آمد چو یکپاره کوه

کزو چشم بینندگان شد ستوه

328328

همان خورد کان ناسزای دگر

چنین چند را خاک خارید سر

329329

سیه روی‌تر زان یکی دیوسار

به پیچش درآمد چو پیچنده مار

330330

بر او نیز شه ناچخی راند زود

به زخمی برآورد ازو نیز دود

331331

سیاهی دگر زان ستمگاره‌تر

به حرب آمد از شیر خونخواره‌تر

332332

همان شربت یار پیشینه خوَرد

زمانه همان کار پیشینه کرد

333333

نیامد دگر کس به میدان دلیر

که ترسیده بودند از آن تند شیر

334334

عنان داد خسرو سوی خیل زنگ

برون خواست بدخواه خود را به جنگ

335335

پلنگر چو دید آن چنان دستبرد

شد اندامش از زخم ناخورده خرد

336336

اگر خواست ورنه جنیبت جهاند

سوی حربگه کام و ناکام راند

337337

عنان بر شه افکند چالش کنان

به صد خاریش بخت مالش کنان

338338

بسی زخمها زد به نیروی سخت

نشد کارگر بر خداوند بخت

339339

شه شیر زهره بر آن پیل زور

بجوشید چون شیر بر صید گور

340340

پناهنده را یاد کرد از نخست

نیت کرد بر کامگاری درست

341341

طریدی بناورد زنگی نمود

که بر نقطه پرگار تنگی نمود

342342

به چالشگری سوی او راند رخش

برابر سیه خنده زد چون درخش

343343

چنان زد بر او ناچخ نه گره

که هم کالبد سفته شد هم زره

344344

به یک باد شد کشتی خصم خرد

فرو ماند لنگر پلنگر به مرد

345345

بفرمود شاه از سر بارگی

که لشگر بجنبد به یکبارگی

346346

سپاه از دو سو جنبش انگیختند

شب و روز را درهم آمیختند

347347

ز بیم چکاچک که آمد ز تیر

کفن گشت در زیر جوشن حریر

348348

ترنگا ترنگ درفشنده تیغ

به مه درقها را برآورده میغ

349349

تنوره ز تفتیدن آفتاب

به سوزندگی چون تنوری بتاب

350350

ز جوشیدن سر به سرسام تیز

جهان کرده از روشنایی گریز

351351

ز بس زنگی کشته بر خاک راه

زمین گشته در آسمان رو سیاه

352352

عقیق از شبه آتش افروخته

شبه گشته در آسمان سیه سوخته

353353

سبک شد شبه گشت گوهر گران

چنین است خود رسم گوهر گران

354354

اسیر سمنبر بشد مشک بید

غراب سیه صید باز سپید

355355

سراسیمگی در منش تاخته

ز رخت خرد خانه پرداخته

356356

ز دلدادن چاوشان دلیر

دلاور شده گور بر جنگ شیر

357357

ز گفتن که هوی و دگر باره‌ هان

برآورده سر های و هوی از جهان

358358

ستیز دو لشگر چو از حد گذشت

زمانه یکی را ورق در نوشت

359359

قوی دست را فتح شد رهنمون

به زنهار خواهی درآمد زبون

360360

در آن تاختن لشگر رومیان

به زنگی کشی بسته هر سو میان

361361

سکندر به شمشیر بگشاد دست

به بازار زنگی در آمد شکست

362362

چو زنگی درآمد به زنگانه رود

ز شهرود رومی برآمد سرود

363363

سر رایت شاه بر شد به ماه

ز غوغای زنگی تهی گشت راه

364364

فرو ریخت باران رحمت ز میغ

فرو  گشت زنگار زنگی ز تیغ

365365

ستاده ملک زیر زرین درفش

ز سیفور بر تن قبای بنفش

366366

ز هر سو کشان زنگیی چون نهنگ

به گردن در افسار یا پالهنگ

367367

کسی را که زیر علم تاختند

به فرمان خسرو سر انداختند

368368

در آن وادی از زنگیان کس نماند

وگر ماند جز بخش کرکس نماند

369369

گروهی که بر پیل کردند زور

فتادند چون پیله در پای مور

370370

کری‌بنده کو بار مردم کشد

گهی شم کشد‌، گه بریشم کشد

371371

چو خصمان گرفتار خواری شدند

حبش در میان زینهاری شدند

372372

شه آن وحشیان را که بود از حبش

نفرمود کشتن در آن کشمکش

373373

ببخشود بر سختی کارشان

به شمشیر خود داد زنهارشان

374374

بفرمود تا داغشان برکشند

حبش زین سبب داغ بر آتشند

375375

فروزنده‌شان کرد از آن گرم داغ

کز آتش فروزنده گردد چراغ

376376

ز بس غارت آورردن از بهر شاه

غنیمت نگنجید در عرضگاه

377377

چو شاه آن متاع گران سنج دید

چو دریا یکی دشت پر گنج دید

378378

به جز گوهرین جام و زرین عمود

به خروار عنبر به انبار عود

379379

هم از زر کانی هم از لعل و در

بسی چرم و قنطارها کرده پر

380380

ز کافور چون سیم صحرا ستوه

ز سیم چو کافور صد پاره کوه

381381

همان زنده پیلان گنجینه کش

همان تازی اسبان طاووس وش

382382

همان برده بومی و بربری

سبق برده بر ماه و بر مشتری

383383

ز برگستوانهای گوهر نگار

همان چرم زرافهٔ آبدار

384384

همه روی صحرا پر از خواسته

به گنجینه و گوهر آراسته

385385

شه از فتح زنگی و تاراج گنج

برآسود ایمن شد از درد و رنج

386386

به عبرت در آن کشتگان بنگریست

بخندید پیدا و پنهان گریست

387387

که چندین خلایق در این داروگیر

چرا کشت باید به شمشیر و تیر ؟

388388

خطا گر بر ایشان نهم نارواست

ور از خود خطا بینم اینهم خطاست

389389

فلک را سر انداختن شد سرشت

نشاید کشیدن سر از سرنوشت

390390

چو دود از پی لاجوردی نقاب

سر از گنبد لاجوردی متاب

391391

فلکها که چون لاجوردی خزند

همه جامه لاجوردی رزند

392392

درین پردهٔ کج سرودی مگوی

در این خاک شوریده آبی مجوی

393393

که داند که این خاک انگیخته

به خون چه دلهاست آمیخته ؟

394394

همه راه اگر نیست بیننده کور

ادیم گوزنست و کیمخت گور

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی آن شربت جانفزا‌ی

به من ده که دارم غمی جانگزا‌ی

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 15 - تظلم مصریان از زنگیان پیش اسکندر

اگلی نظم

بیا ساقی از می مرا مست کن

چو می در دهی نُقل بر دست کن

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 17 - باز گشتن اسکندر از جنگ زنگ با فیروزی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور