صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 8 - در شکایت حسودان و منکران

بخش 8 - در شکایت حسودان و منکران

شاعر: نظامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

برجوش دلا که وقت جوش است

گویای جهان چرا خموش است

22

میدان سخن مراست امروز

به زین سخنی کجاست امروز؟

33

اجری‌خور دست‌رنج خویشم

گر محتشمم ز گنج خویشم

44

زین سحر سحرگهی که رانم

مجموعهٔ هفت سُبع خوانم

55

سحری که چنین حلال باشد

منکر شدنش وبال باشد

66

در سحر سخن چنان تمامم

کایینهٔ غیب گشت نامم

77

شمشیر زبانم از فصیحی

دارد سر معجز مسیحی

88

نطقم اثر آن چنان نماید

کز جذر اَصَم زبان گشاید

99

حرفم ز تبِش چنان فروزد

کاَنگشت بر او نهی بسوزد

1010

شعر آب ز جویبار من یافت

آوازه به روزگار من یافت

1111

این بی‌نمکان که نان خورانند

در سایهٔ من جهان خورانند

1212

افکندن صید کار شیر است

روبه ز شکار شیر سیر است

1313

از خوردن من به کام و حلقی

آن به که ز من خورند خلقی

1414

حاسد ز قبول این روایی

دور از من و تو به ژاژ خایی

1515

چون سایه شده به پیش من پست

تعریض مرا گرفته در دست

1616

گر پیشه کنم غزل‌سرایی

او پیش نهد دغل درآیی

1717

گر ساز کنم قصایدی چست

او باز کند قلایدی سست

1818

بازم چو به نظم قصه راند

قصه چه کنم که قصه خواند

1919

من سکه زنم به قالبی خوب

او نیز زند ولیک مقلوب

2020

کَپّی همه آن کند که مردم

پیداست در آب تیره انجم

2121

بر هر جسدی که تابد آن نور

از سایهٔ خویش هست رنجور

2222

سایه که نقیصه‌ساز مرد است

در طنزگری گران‌نورد است

2323

طنزی کند و ندارد آزرم

چون چشمش نیست کی بود شرم؟

2424

پیغمبر کو نداشت سایه

آزاد نبود از این طلایه

2525

دریای محیط را که پاک است

از چرک دهان سگ چه باک است؟

2626

هر چند ز چشم زردگوشان

سرخ است رخم ز خون جوشان

2727

چون بحر کنم کناره‌شویی

اما نه ز روی تلخ‌رویی

2828

زخمی چو چراغ می‌خورم چست

وز خنده چو شمع می‌شوم سست

2929

چون آینه گر نه آهنینم

با سنگ‌دلان چرا نشینم؟

3030

کآن کندن من مبین که مردَم

جان کندن خصم بین ز دردم

3131

در منکر صنعتم بهی نیست

کالا شب چارشنبهی نیست

3232

دزد دُر من به جای مزد است

بد گویدم ار چه بانگ دزد است

3333

دزدان چو به کوی دزد جویند

در کوی دوند و دزد گویند

3434

دُر دزدی من حلال بادش

بد گفتن من وبال باشد

3535

بیند هنر و هنر نداند

بد می‌کند این قدر نداند

3636

گر با بصر است بی‌بصر باد

ور کور شده است کورتر باد

3737

او دزدد و من گدازم از شرم

دزدافشاری است این، نه آزرم

3838

نی‌نی چو به کدیه دل نهاده است

گو خیز و بیا که در گشاده است

3939

آن کاوست نیازمند سودی

گر من بدمی چه چاره بودی

4040

گنج دو جهان در آستینم

در دزدی مفلسی چه بینم؟

4141

واجب صدقه‌ام به زیر دستان

گو خواه بدزد و خواه بستان

4242

دریای دُر است و کان گنجم

از نقب‌زنان چگونه رنجم؟

4343

گنجینه به بند می‌توان داشت

خوبی به سپند می‌توان داشت

4444

مادر که سپندیار دادم

با درع سپندیار زادم

4545

در خط نظامی ار نهی گام

بینی عدد هزار و یک نام

4646

والیاس کالف بری ز لامش

هم با نود و نه است نامش

4747

زین گونه هزار و یک حصارم

با صد کم یک سلیح دارم

4848

هم فارغم از کشیدن رنج

هم ایمنم از بریدن گنج

4949

گنجی که چنین حصار دارد

نَقّاب در او چه‌کار دارد؟

5050

این است که گنج نیست بی‌ مار

هر جا که رطب بود، بود خار

5151

هر ناموری که او جهان داشت

بدنام کنی ز همرهان داشت

5252

یوسف که ز ماه عقد می‌بست

از حقد برادران نمی‌رست

5353

عیسی که دمش نداشت دودی

می‌برد جفای هر جهودی

5454

احمد که سرآمد عرب بود

هم خستهٔ خار بولهب بود

5555

دیر است که تا جهان چنین است

بی نیش مگس کم‌انگبین است

5656

تا من منم از طریق زوری

نازرد ز من جناح موری

5757

دری به خوشاب کس نشُستم

شوریدن کار کس نجستم

5858

زآن جا که نه من حریف خویم

در حق سگی بدی نگویم

5959

بر فسق سگی که شیریم داد

«لاعیب له» دلیریم داد

6060

دانم که غضب نهفته بهتر

وین گفته که شد نگفته بهتر

6161

لیکن به حساب کاردانی

بی‌غیرتی است بی‌زبانی

6262

آن کس که ز شهر آشنایی است

داند که متاع ما کجایی است

6363

وان کو به کژی من کشد دست

خصمش نه منم که جز منی هست

6464

خاموش دلا ز هرزه‌گویی

می‌خور جگری به تازه‌رویی

6565

چون گل به رحیل کوس می‌زن

بر دست کشنده بوس می‌زن

6666

نان خورده ز خون خویش می‌دار

سر نیست کلاه پیش می‌دار

6767

آزار کشی کن و میآزار

کآزرده تو بِه که خلق به‌آزار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون گوهر سرخ صبحگاهی

بنمود سپیدی از سیاهی

نظامی»خمسه»لیلی و مجنون»بخش 7 - سپردن فرزند خویش به فرزند شروانشاه

اگلی نظم

ای چارده ساله قرة‌العین

بالغ نظر علوم کونین

نظامی»خمسه»لیلی و مجنون»بخش 9 - در نصیحت فرزند خود محمد نظامی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور