صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 9 - ستایش اتابیک اعظم نصرةالدین ابوبکربن محمد

بخش 9 - ستایش اتابیک اعظم نصرةالدین ابوبکربن محمد

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ساقی آن آب یاقوت‌وار

در افکن بدان جام یاقوت بار

22

سفالینه جامی که می جان اوست

سفالین زمین خاک ریحان اوست

33

علم برکش ای آفتاب بلند

خرامان شو ای ابر مشگین پرند

44

بنال ای دل رعد چون کوس شاه

بخند ای لب برق چون صبحگاه

55

به بار ای هوا قطره ناب را

بگیر ای صدف در کن این آب را

66

برا ای در از قعر دریای خویش

ز تاج سر شاه کن جای خویش

77

شهی که آرزومند معراج توست

زمین بوس او درةالتاج توست

88

سکندر شکوهی که در جمله ساز

شکوه سکندر بدو گشت باز

99

زمین زنده‌دار آسمان زنده کن

جهان گیر دشمن پراکنده کن

1010

طرفدار مغرب به مردانگی

قدر خان مشرق به فرزانگی

1111

جهان پهلوان نصرةالدین که هست

بر اعدای خود چون فلک چیره‌دست

1212

مخالف پس اندیش و او پیش بین

بداندیش کم مهر و او بیش‌کین

1313

خداوند شمشیر و تخت و کلاه

سه نوبت زن پنج نوبت پناه

1414

به رستم رکابی روان کرده رخش

هم اورنگ پیرای و هم تاج بخش

1515

شهان را ز رسمی که آیین بود

کلید آهنین گنج زرین بود

1616

جز او کاهن تیغ روشن کند

کلید از زر و گنج از آهن کند

1717

چو آب فرات آشکارانواز

چو سرچشمه نیل پنهان گداز

1818

اگر سایه بر آفتاب افکند

در آن چشمهٔ آتش آب افکند

1919

وگر ماه نو را براتی دهد

ز نقص کمالش نجاتی دهد

2020

گر انعام او بر شمارد کسی

بدان تا کند شکر نعمت بسی

2121

ز شکر وی آن نعمت افزون بود

ولی نعمتی بیش از این چون بود

2222

فلک وار با هر که بندد کمر

بر آب افکند چون زمینش سیر

2323

بریزد در آشوب چون میغ او

سر تیغ کوه از سر تیغ او

2424

هر آنچ او نموده گه کارزار

نه رستم نموده نه اسفندیار

2525

صلاح جهان آن شب آمد پدید

که از مولد این صبح صادق دمید

2626

کجا گام زد خنگ پدرام او

زمین یافت سرسبزی از گام او

2727

به هر دایره کو زده ترکتاز

ز پرگار خطش گره کرده باز

2828

بران بقعه کاو بارگی تاخته

زمین گنج قارون برانداخته

2929

بر آن دژ که او رایت انگیخته

سر کوتوال از دژ آویخته

3030

اگر دیگران کاصلشان آدمیست

همه مردمند او همه مردمیست

3131

ندانم کس از مردم روشناس

کزان مردمی نیست بر وی سپاس

3232

ز بس ناز و نعمت کزو رانده‌اند

ولی‌نعمت عالمش خوانده‌اند

3333

اگر مرده‌ای سر آرد ز گور

بگیرد همه شهر و بازار شور

3434

هزاران دل مرده از عدل شاه

شود زنده و خصم ناید به راه

3535

چو عیسی بسی مرده را زنده کرد

به خلقی چنین خلق را بنده کرد

3636

جهان بود چون کان گوهر خراب

به آبادی افتاد ازین آفتاب

3737

زمین دوزخی بود بی کار و کشت

به ابری چنین تازه شد چون بهشت

3838

ز هر نعمتی کایدش نو به نو

دهد بخش خواهندگان جو به جو

3939

به هر نیکوی چون خرد پی‌برد

جهان یاد نیک از جهان کی بود

4040

گر از نخل طوبی رسد در بهشت

به هر کوشکی شاخ عنبر سرشت

4141

رسد شرق تا غرب احسان او

به هر خانه‌ای نعمت خوان او

4242

زهی بارگاهی که چون آفتاب

ز مشرق به مغرب رساند طناب

4343

به کیخسروی نامش افتاده چست

نسب کرده بر کیقبادی درست

4444

به هر وادیی کو عنان تافته

در منه به دامن درم یافته

4545

ز کنجش زمین کیسه بر دوخته

سمن سیم و خیری زر اندوخته

4646

کجا گنج دانی پشیزی در او

که از گنج او نیست چیزی در او

4747

چو از تاج او شد فلک سر بلند

سرش باد از آن تاج فیروزمند

4848

زهی خضر و اسکندر کاینات

که هم ملک داری هم آب حیات

4949

چو اسکندری شاه کشورگشای

چو خضر از ره افتاده را رهنمای

5050

همه چیز داری که آن درخورست

نداری یکی چیز و آن همسرست

5151

چو دریا نگویم گران سایه‌ای

همانا که چون کان گرانمایه‌ای

5252

چو در صید شیران شعار افکنی

به تیری دو پیکر شکار افکنی

5353

چو در جنگ پیلان گشائی کمند

دهی شاه قنوج را پیل بند

5454

اگر شیر گور افکند وقت زور

تو شیر افکنی بلکه بهرام گور

5555

چه دولت که در بند کار تو نیست

چه مقصود کان در کنار تو نیست

5656

بسا گردن سخت کیمخت چرم

که شد چون دوال از رکاب تو نرم

5757

دو شخص ایمنند از تو کایی به جوش

یکی نرم گردن یکی سفته گوش

5858

به عذر از تو بدخواه جان می‌برد

بدین عهد رایت جهان می‌برد

5959

چو برگشت گرد جهان روزگار

ز شش پادشه ماند شش یادگار

6060

کلاه از کیومرث تختگیر

ز جمشید تیغ از فریدون سریر

6161

ز کیخسرو آن جام گیتی نمای

که احکام انجم درو یافت جای

6262

فروزنده آیینهٔ گوهری

نمودار تاریخ اسکندری

6363

همان خاتم لعل بر دوخته

به مهر سلیمانی افروخته

6464

بدین گونه شش چیز در حرف تست

گواه سخن نام شش حرف تست

6565

جز این نیز بینم تو را شش خصال

که بادی برومند ازو ماه و سال

6666

یکی آنکه از گنج آراسته

دهی آرزوهای ناخواسته

6767

دویم مردمی کردن بی قیاس

عوض باز ناجستن از حق‌شناس

6868

سوم دل به شفقت برآراستن

ستمدیده را داد دل خواستن

6969

چهارم علم بر ثریا زدن

چو خورشید لشگر به تنها زدن

7070

همان پنجم از مجرم عذر خواه

ز روی کرم عفو کردن گناه

7171

ششم عهد و پیمان نگهداشتن

وفا داری از یاد نگذاشتن

7272

ز تو شش جهت بی روائی مباد

وز این شش خصالت جدائی مباد

7373

به پرواز ملکت دو شاهین به کار

یکی در خزینه یکی در شکار

7474

دو مار از برای تو توفیر سنج

یکی مار مهره یکی مار گنج

7575

جهان خسروا زیر هفت آسمان

طرفدار پنجم توئی بی گمان

7676

جهان را به فرمان چندین بلاد

ستون در تست ذات العماد

7777

همه شب که مه طوف گردون کند

چراغ ترا روغن افزون کند

7878

همه روز خورشید با تاج زر

به پائین تخت تو بندد کمر

7979

سپارنده پادشاهی به تو

سپرد از جهان هر چه خواهی به تو

8080

بدان داد ملکت که شاهی کنی

چو داور شوی داد خواهی کنی

8181

که بازی کند بر پریشه زور

نه پیلی نهد پای بر پشت مور

8282

سپاس از خداوند گیتی پناه

که بیشست از این قصه انصاف شاه

8383

به انصاف شه چشم دارم یکی

که بیند در این داستان اندکی

8484

گر افسانه‌ای بیند از کار دور

نه سایه بر او گستراند نه نور

8585

وگر بیند از در در او موج موج

سراینده را سر برآرد به اوج

8686

در این گنجنامه زر از جهان

کلید بسی گنج کردم نهان

8787

کسی کان کلید زر آرد به دست

طلسم بسی گنج داند شکست

8888

وگر گنج پنهان نیارد پدید

شود خرم آخر به زرین کلید

8989

تو دانی که این گوهر نیم سفت

چه گنجینه‌ها دارد اندر نهفت

9090

نشاط از تو دارد گهر سفتنم

سزاوار توست آفرین گفتنم

9191

خرد کاسمان را زمین می‌کند

برین آفرین آفرین می‌کند

9292

چو فرمان چنین آمد از شهریار

که بر نام ما نقش بند این نگار

9393

به گفتار شه مغز را تر کنم

بگفت کان مغز در سر کنم

9494

فرستم عروسی بدان بزمگاه

کزو چشم روشن شود بزم شاه

9595

عروسی چنین شاه را بنده باد

بران فحل آفاق فرخنده باد

9696

به اندازه آنکه نزدیک و دور

چراغ جهان تاب را هست نور

9797

گل باغ شه عالم افروز باد

چراغ شبش مشعل روز باد

9898

دریده دهن بد سگالش چو داغ

زبان سوخته دشمنش چون چراغ

9999

نظامی چو دولت در ایوان او

شب و روز باد آفرین خوان او

100100

ز چشم بد آن کس نیابد گزند

که پیوسته سوزد بر آتش سپند

101101

ز سحر آن سرا را نیابی خراب

که دارد سفالینه‌ای پر سداب

102102

سداب و سپند رقیبان شاه

دعای نظامی است در صبحگاه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی آن ارغوانی شراب

به من ده که تا مست گردم خراب

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 8 - تعلیم خضر در گفتن داستان

اگلی نظم

بیا ساقی آن راحت‌انگیز روح

بده تا صبوحی کنم در صبوح

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 10 - فرو گفتن داستان به طریق ایجاز

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور