صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظیری نیشابوری
  2. »دیوان اشعار
  3. »ترکیبات
  4. »شمارهٔ 3 - این ترکیب بند حین وداع و معاودت از مکه معظمه به هندوستان به طرز عرفای موحد در نعت حضرت سید المرسلین مذیل به اسم ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان بن بیرام خان گفته شده

شمارهٔ 3 - این ترکیب بند حین وداع و معاودت از مکه معظمه به هندوستان به طرز عرفای موحد در نعت حضرت سید المرسلین مذیل به اسم ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان بن بیرام خان گفته شده

شاعر: نظیری نیشابوری

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

صنف: ترکیب بند

بند 1
Toggle stanza 1
11

شب گلابی بر رخم خوابم ز چشم تر زدند

از سجود درگه عشقم گلی بر سر زدند

22

اول شب بانگ نوشانوشم از ذرات خاست

که ندای الصلوة آمد همه ساغر زدند

33

قبله کردم قصد در چشمم در تارسا نمود

کعبه بستم نقش بر رویم بت آزر زدند

44

از نم میزاب و تار سبحه حاجت خواستم

قرعه بر شط شراب و بر خم کافر زدند

55

گردن سرخ صراطی حلق قربانی نمود

کز شراب شعله بارش بر گلو خنجر زدند

66

مرهم از آب و گل دیر مغان می ساختند

هرکه از خار مغیلانش به پا نشتر زدند

77

گر شدم مجنون ز حرفم داستان ها ساختند

ور شدم منصور دارم بر سر منبر زدند

88

از خرابات محبت یافت هرکس هرچه یافت

کعبه را هم حلقه ای پی گم کنان بر در زدند

99

بولهب از کعبه، ابراهیم از بتخانه خاست

واژگون نعلیست هرجا گونه دیگر زدند

1010

شرع شارع بهر عامست ارنه اهل عشق را

جذبه چون گردید غالب دوش بر رهبر زدند

1111

غیرعاشق نیست کس را ره به معراج وصال

جبرئیلش را گره در راه بر شهپر زدند

1212

آب خضر و جام اسکندر به پشت پا زدیم

خیمه ما بر کنار چشمه کوثر زدند

1313

هر کجا رفتم بدوش روزگارم بار بود

کعبه را محمل کجا بر ناقه لاغر زدند

1414

گر کشم از مکه سر، ترسانم از کردار خویش

طایرانش سنگ عبرت پیل را بر سر زدند

1515

کعبه است اینجا ملک حیران کار افتاده است

آسمان را در گل این خانه بار افتاده است

بند 2
Toggle stanza 2
1616

دیده ام را از جمال کعبه بینا کرده اند

توشه راه خراباتم مهیا کرده اند

1717

خوش تماشاییست گبری سجده می آرد به دیر

دامن عرش و نقاب کعبه بالا کرده اند

1818

برهمن گویا همی سوزد که هر سو در منا

آتشی از خون بسمل بر سر پا کرده اند

1919

آتشین پایی ز وادی می رسد کاندر حرم

ریگ ها را سایه پرورد مصلا کرده اند

2020

از گل و آبش فرح می بارد این آن خانه است

کش خضر سقا و ابراهیم بنا کرده اند

2121

نشئه می سازند رنگین نغمه می سازند خوش

آتش قندیل و آب سبحه یک جا کرده اند

2222

بوسه بر سنگ سیاه او به گستاخی مزن

مردمان دیده را زین سرمه بینا کرده اند

2323

یوسفان را بر سر چاهش سبو بشکسته اند

حوریان را در ره وادیش سودا کرده اند

2424

هم ازین جنسست گر بت را سجود آورده اند

هم به این نقش است گر وصف چلیپا آورده اند

2525

کیش و مذهب را زبان دان گر شوی معنی یکی است

مصحف و انجیل را از هم مجزا کرده اند

2626

قتل اسماعیل رمزی بود این افشاگران

لوح صحرا را به خون کشته انشا کرده اند

2727

زاهد و فاسق به وسعت گنجد آنجایی که اوست

این فقیهان راه حق را تنگ بر ما کرده اند

2828

کعبه را مستانه لبیک آرم از میقات عشق

کز الستم هم به این لبیک گویا کرده اند

2929

عشق می بگرفته پا و سر کبابم سوخته

آتش این هیمه را بسیار گیرا کرده اند

3030

عشقم از کوبی برون آورده از بس تنگیش

کعبه را گه قبله گاهی دیر ترسا کرده اند

3131

مستیم تا پیشگاهی برده از بس وسعتش

خاک عقبا بر سر مشغول دنیا کرده اند

3232

بر سر هر چشمه خالی صد سبو می کرده ام

خضر گم کردست راهی را که من طی کرده ام

بند 3
Toggle stanza 3
3333

این قدر دانم که با نظاره چشمم آشناست

آن که حیران رخ اویم نمی دانم کجاست

3434

پای تا سر محو در نظاره گشتم همچو شمع

درنظر افزود چندانی که از جسمم بکاست

3535

سیل دیدار آمد و خاشاک هستی پاک برد

این که اکنون غوطه در وی می خورم بحر فناست

3636

خواب ازان آشفته تر دیدم که تعبیرش کنی

برنمی آرد قیامت سر ازین شوری که خاست

3737

جمله اجزای وجودم را منور ساخت عشق

سایه پیش آفتاب و مس به نزد کیمیاست

3838

دارم از اقبال عشق اندیشه آزادگی

گر هوایی در سر سروست از باد صباست

3939

بر سر مرغان وادی گل فشانی می کنم

کز سرشگم در کف پا خار در نشو و نماست

4040

در قیامت خون بهای دیده گریان من

دستگاه روز بازار شهیدان مناست

4141

ای صبا خیز و کف خاکی دگر زان کو بیار

نور شد در دیده آن گردی که گفتی توتیاست

4242

قطع گفتن کن که خاموشی درین صف واعظست

ترک دانش کن که نادانی درین ره مقتداست

4343

تا به صدر آشنایی حیرت اندر حیرتست

دیده ای وا کن که بینایی درین ره پیشواست

4444

از سر اخلاص پا بردار مقصد در دلست

از حضور دل زبان بگشا اجابت در دعاست

4545

طرف و سعی حاجیان اظهار شوقی بیش نیست

آن که من می جویمش نی در حرم نی در صفاست

4646

از جهان چندش که جستم هیچ بانگی برنخاست

خم که در میخانه پر گردید از می بی صداست

4747

خیر بادی کعبه را گفتم که سنگ راه بود

پی به دل بردم که راهش سوی آن درگاه بود

بند 4
Toggle stanza 4
4848

گوشه ای خفتم که راهم را سر و پایان نبود

لنگر افکندم که کشتی در خور طوفان نبود

4949

مرغ بینش را شکستم پر که طیران کند داشت

رخت دانش را بریدم پی کزین میدان نبود

5050

سر به سر بازار حکمت کور دیدم خلق را

توتیای حق شناسی در همه دکان نبود

5151

شیشه بر صد که شکستم باده موسی نداشت

غوطه در صد چشمه خوردم چشمه حیوان نبود

5252

اهل معنی را ز صحبت سبزه ای از گل نرست

قوم وادی را ز عرفان تره ای بر خوان نبود

5353

دیده یعقوب بر دیوار و در وا شد دریغ

غیر بوی پیرهن در کلبه احزان نبود

5454

دل به حسرت بر در از نظاره مجلس گداخت

جان به درگه سوخت کش زین بیشتر فرمان نبود

5555

تا نگه کردم عنان برتافت کز یک جلوه اش

پاره پاره دل چو طور موسی عمران نبود

5656

زخم زد اما به جولانی ز خاکم بر نداشت

کاین چنین گو در خور آن دست و آن چوگان نبود

5757

خون ما در گردن بی باک عشق پرده در

حسن تا در ره بود این فتنه در دوران نبود

5858

در بن هر خار صد لیلی است از دیدار او

وادیی دیدی که مجنونی درو حیران نبود

5959

این حجاب از بود ما باشد وگرنه پیش ازین

برقع صورت به پیش چهره جانان نبود

6060

حسن پرتو بر جهان افکند ورنه پیش ازین

ذره دل آشفته و پروانه سرگردان نبود

6161

پرده از عالم برافتد گر برآید آشکار

ما عدم بودیم آن روزی که او پنهان نبود

6262

برنتابد فر حق جز کبریای احمدی

غیر یک دل در دو عالم قابل جولان نبود

6363

احمد مرسل که باطن مشرق انوار داشت

دوست را آیینه بر اندازه دیدار داشت

بند 5
Toggle stanza 5
6464

تا زمین شد مولد و مأوای خیرالمرسلین

صد شرف در منزلت بر آسمان دارد زمین

6565

این جهان در علم او شاخ گیا در بوستان

وین فلک با فضل او بال مگس در انگبین

6666

طور صد موسی برانگیزد ز خاک آستان

شمع صد عیسی برافروزد به باد آستین

6767

آب درجو داشت آن فصلی که عالم بود خاک

دست در گل داشت آن روزی که آدم بود طین

6868

شکل اول را چو کلک آفرینش نقش بست

زو جواز آفرین می خواست صورت آفرین

6969

صنع را مشاطه کل علم را آیینه دار

در بر و پهلوی آدم دیده حوا را جنین

7070

ذیل قدرش چهره آرا بود از اول خاک را

گر نبودی سجده او موی رستی از جبین

7171

گر نگرداند به آیین شریعت چرخ را

پنبه گردد باز تار و پود ایام و سنین

7272

نزد عقل من ز تصدیق نبوت برتر است

رسم او ما راست مذهب کار او ما راست دین

7373

منزلت بنگر که اقرار به او ایمان ماست

خصم اگر گوید کلام اوست قرآن مبین

7474

گل نگار از جلوه اش فرش رخ خلد برین

عطرروب از روضه اش جاروب زلف حور عین

7575

صورت شق القمر بر چرخ می دانی چه بود؟

خاتمی می کرد در انگشت بشکستش نگین

7676

گر نیفتد سایه اش بر خاک چندان دور نیست

بی مکان را هم مکان شد بی نشان را هم نشین

7777

چون سبق کز طفل ماند ماند ازو لوح و قلم

چون قفس کز مرغ ماند ماند ازو عرش برین

7878

گر به یک دم طی کند هفت آسمان نبود عجب

جبرئیلش در رکابست و براقش زیر زین

7979

دیده اش از سرمه «مازاغ » روشن کرده اند

منزلش در «لانبی بعدی » معین کرده اند

بند 6
Toggle stanza 6
8080

مطرب مستم ز خلوتگاه سلطان آمده

سرخوش از احسان شده با خود به الحان آمده

8181

شعله گردم ولی از خار وادی خاسته

سوخته ابرم ولی بر کعبه گریان آمده

8282

وادی از دنبال من گه بر کتف بگریسته

کعبه استقبال من زمزم به دامان آمده

8383

ما به جانان بسته ایم احرام از میقات عشق

کعبه ما قبله گبر و مسلمان آمده

8484

نی هوای کعبه دارم بعد ازین نی فکر دیر

مقصد من بارگاه خان خانان آمده

8585

آن که در ظلمات تنهایی خیال مدح او

تشنه طبعان سخن را آب حیوان آمده

8686

هر که را طومار عهد نیک بختی واکنند

ساعت مولود او بینند عنوان آمده

8787

طبع من سنگیست از تحمید او گویا شده

نظم من خاکیست از مدحش درو جان آمده

8888

گنج از هر نکته ام پیدا توان کردن که او

پای تا سر در مدیح خویش پنهان آمده

8989

سنگ از من لعل گردد خاک از من زر شود

آب و رنگ آفتابم جانب کان آمده

9090

شکرست این نوع لفظ از شکرستان خاسته

بلبلست این جنس خاطر از گلستان آمده

9191

در نمکزار حقوقش خاطرم افتاده بود

خود نمک گردید و سوی نمکدان آمده

9292

بر کف اسکندر امروز آب حیوان دیده اند

مژده الیاس را خضر از بیابان آمده

9393

بلبل مستم پیام نوبهار آورده ام

تازه تر صوتی به باغ از صوت پار آورده ام

بند 7
Toggle stanza 7
9494

هرکجا دامن ز چشم خونفشان افشانده ام

موج خونین بر سر هفت آسمان افشانده ام

9595

پا و دست از مسند و پهلوی جم دزدیده ام

دوش و سر از تاج و تشریف کیان افشانده ام

9696

هم به آن سر بار شوقت را به دوش آورده ام

همه به آن پا دست در راهت ز جان افشانده ام

9797

شرم دارم گر ز نزدیکان تو نامم برند

با چنین دوری که جان بر آستان افشانده ام

9898

لذت درد محبت کی فراموشم شود؟

این نمک را من به مغز استخوان افشانده ام

9999

قسمتم جز بر همان مهمانسرای خود مباد

از کباب دل پرست آن جا که خوان افشانده ام

100100

دور را مهمان گستاخم به بازی بارها

نقل بر ساقی و می بر میزبان افشانده ام

101101

تا چه گل ها بشکفد کز سرگذشت زلف تو

شب عبیری بر دماغ میهمان افشانده ام

102102

در بیان آرزومندی سری شوریده است

هر نقط کز خامه مشکین فشان افشانده ام

103103

بلبل باغم که شاخ و برگ بر گل چیده ام

شبنم صبحم که بر خورشید جان افشانده ام

104104

مست شوقم خرده بر زشت و نکوی من مگیر

از نسیم تست گر گل گر خزان افشانده ام

105105

گرچه با تو در سفر کوته عنانی کرده ام

جان و دل از پی بر آن دست و عنان افشانده ام

106106

کار با ضعف دل افتادست و اشگ عاجزی

جعبه خالی کرده بر دشمن کمان افشانده ام

107107

همتی در کار دل کن کز مزار عافیت

خاک سرگردانیش بر خان و مان افشانده ام

108108

هرکه رخ تابد ازین دولتسرا گمراه باد

کعبه هم لبیک گوی خاک این درگاه باد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دانش از روزگار بیرون شد

همه کار جهان دگرگون شد

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»ترکیبات»شمارهٔ 2 - این ترکیب نیز در سوک مفخرالشعرا خواجه حسین ثنایی گفته شده

اگلی نظم

لب خوش نگشته خنده ره جنگ می زند

در بزم مرگ ناله بر آهنگ می زند

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»ترکیبات»شمارهٔ 4 - این ترکیب بند ایضا در مرثیه همایون نژاد شاهزاده مراد مغفور رضوان الله علیه گفته شده

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور