شاعر: امیرخسرو دهلوی
یار من گویند آنجا گاه گاهی بگذرد
راضیم گر در دلش از بعد ماهی بگذرد
بیهشم در راهش افتاده، مرا آگه کنید
گر درین ره سرو بالا کج کلاهی بگذرد
ای صبا، جانم ببر، در خاک کویش کن نثار
گر درین ره نگذرد آخر به راهی بگذرد
حال پامالان راه خویش می پرسی، مپرس
وای بر موران دران شارع که شاهی بگذرد
نیست آن دولت که بوسم پای میمونت، ولی
پای آن بوسم که در کوی تو گاهی بگذرد
غمزه با صدها بلای خویش نابخشودنیست
دیدن شاهی که با زین سان سپاهی بگذرد
خلق در فریاد و تو خوش میروی، من چون زیم؟
وه که گر ناگاهی از من تیر آهی بگذرد
زاه گرمم رو سیه شد روز، هم داری روا
کاینچنین روز سیه بر رو سیاهی بگذرد؟
در زنخدانت دل خسرو فتاد و غرق شد
همچو آن مستی که بر بالای چاهی بگذرد
زمین
یک سر مو گر هوس از فکر جاهی بگذرد
پشم ما بالد به حدی کز کلاهی بگذرد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1071
چون سوار آن خسرو خوبان به راهی بگذرد
با وی از جانهای مشتاقان سپاهی بگذرد
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 406
گر به کوی عاشقان آن ماه گاهی بگذرد
بر گدایان همچنان باشد که شاهی بگذرد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 675
فارسی متن کا ماخذ: گنجور