شاعر: امیرخسرو دهلوی
ترا از وجه دل بردن ورای حسن آن باشد
که دیگر خوبرویان را ندانم آن چنان باشد
لبانت آن چنان بوسم که جانم بر لبان آید
کنارت آن زمان گیرم که عمرم در میان باشد
تو خود کی بر سرم آیی و این دولت دهد دستم
نثار خاک پایت را کمینه تحفه جان باشد
بیفشان جرعه ای، ساقی، که آیی بر سرم روزی
که خشت قالبم خاک سر کوی مغان باشد
خیال قد و رویش را درون دیده جا کردم
که جای سرو و گل آن به که در آب روان باشد
ز حال زار بیماران و زلف شام شبگیرش
کسی داند که چون خسرو ضعیف و ناتوان باشد
زمین
چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد
چو دیدی روز روشن را چه جای پاسبان باشد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 568
چو برقی میجهد چیزی عجب آن دلستان باشد
از آن گوشه چه میتابد عجب آن لعل کان باشد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 577
سَرِ جانان ندارد هر که او را خوفِ جان باشد
به جان گر صحبت جانان برآید رایگان باشد
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 196
نه هر بیرون که بپسندی درونش همچنان باشد
بسا حلوای صابونی که زهرش در میان باشد
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 31
خوشا دردی که از چشم بداندیشان نهان باشد
خوشا چاکی که چون خرما به جیب استخوان باشد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3093
کسی را کاین چنین زلف و بناگوش آن چنان باشد
اگر در دیده و دل جای دارد جای آن باشد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 434
فارسی متن کا ماخذ: گنجور