صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مجنون و لیلی
  4. »بخش 12 - خراب شدن مجنون به اول دور عشق، و از مستی، در پایهاء کو افتادن، و خبر یافتن پدر، وسوی آن بی خبر دویدن، و از آب دیده و باد سینه سلسله در پای مجنون کردن، و زنجیر کشانش پیش مادر آوردن

بخش 12 - خراب شدن مجنون به اول دور عشق، و از مستی، در پایهاء کو افتادن، و خبر یافتن پدر، وسوی آن بی خبر دویدن، و از آب دیده و باد سینه سلسله در پای مجنون کردن، و زنجیر کشانش پیش مادر آوردن

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چون ماند پری‌وش حصاری

در حجرهٔ غم به سوگواری

22

قیس از هوس جمال دلبند

در درس ادب دوید یک چند

33

در گوشهٔ صحن و کنج دیوار

می‌کرد سرود عشق تکرار

44

بی صرفه همی شتافت چون کور

بی رشته همی تنید چون مور

55

آهی به جگر فرود می‌خورد

والماس به سینه خرد می‌کرد

66

زین گونه به چاره‌ای که دانست

می‌کرد شکیب تاتوانست

77

چون سیل غمش رسید بر فرق

از پرده برون فتاد چون برق

88

بیرون شد و کرد پیرهن چاک

و افگند به تارک از زمین خاک

99

گریان به زمین فتاد بی تاب

بر خاک، مراغه کرد چون آب

1010

برداشت ز خانه راه صحرا

چون خضر نمود میل خضرا

1111

می‌رفت چو باد کوه بر کوه

خلقی ز پسش دوان به انبوه

1212

هر کس ز لطافت جوانیش

می‌خورد، فسوس زندگانیش

1313

اینش ز درونه پند می‌داد

وانش به جفا گزند می‌داد

1414

طفلان به نظاره سنگ در دست

اینش زد و آن شکست و آن خست

1515

با این شغبی که در گذر بود

دیوانه ز خویش بی خبر بود

1616

می‌راند ز آب دیده رودی

می‌گفت، چو بی‌دلان، سرودی

1717

می‌زد ز درون جان دم سرد

زآن باد چو ریگ رقص می‌کرد

1818

چون گشت یقین که مرد دل ریش

دارد سفری دراز در پیش

1919

زین غم همه در گداز گشتند

گریان به قبیله باز گشتند

2020

رازش به زمانه عام کردند

مجنون زمانش نام کردند

2121

بردند خبر ز روزگارش

سوی پدر بزرگوارش

2222

کان رو که تو می‌فشاندیش گرد

ز آسیب زمانه لطمه‌ای خورد

2323

گر در پی او شوی به پرواز

باشد که هنوز یابیش باز

2424

پیر از خبری چنان جگر دوز

زد نعرهٔ از درون پر سوز

2525

خون از جگر دریده می‌ریخت

نی نی که جگر ز دیده می‌ریخت

2626

هر جا جگرش به چشم تر بود

کش دل سوی گوشه جگر بود

2727

از دم همه خون جگر همی کرد

و ز بی جگری جگر همی خورد

2828

اشکش به جگر نمک نه کم داشت

گویی نمک و جگر بهم داشت

2929

وان مادر دردمند پر جوش

کان قصه شنید گشت بی هوش

3030

غلطید به خاک تیره مویان

آن گمشده را به خاک جویان

3131

موی از دل ناامید می‌کند

پیچه ز سر سپید می‌کند

3232

بیچاره پدر دوید بیرون

همراه سرشک و همدمش خون

3333

می‌رفت ز سوز دل شتابان

فریاد کنان بهر بیابان

3434

چون گشت بسی به دشت و کهسار

از کوه شنید نالهٔ زار

3535

اندر پی آن ترانه زد گام

افگنده ز اشک، باده در جام

3636

دریافت حریف را چو مستان

با زمزمهٔ هزار دستان

3737

می‌گفت دران فراق خون ریز

با خود غزلی جراحت انگیز

3838

چون چشم پدر فتاد بر وی

شد سست ز سختی غمش پی

3939

چون سوختگان دوید سویش

بنشست به گریه پیش رویش

4040

دیدش چو چراغ مرده بی‌نور

دور از من و تو، ز خویشتن دور

4141

چون روی پدر بدید فرزند

لختی دل پاره یافت پیوند

4242

خم کرد تن ستم رسیده

مالید به پای پیر دیده

4343

پیر، از جگر کباب گشته

رخ شست، به خون آب گشته

4444

بگریست برو به خسته جانی

بوسید سرش به مهربانی

4545

می‌سوخت به زاری از گزندش

می‌داد ز سوز سینه پندش:

4646

کای شمع دل و چراغ دیده

وی میوهٔ جان و باغ دیده

4747

با آن خردی که داشت رایت،

چون در وحل اوفتاد پایت؟

4848

درد که نهاد بر تو این بار؟

سودای که کرد با تو این کار؟

4949

باد که وزید بر چراغت؟

آه که به سینه کرد داغت؟

5050

بودم به گمان که گاه پیری

مونس شوی ام به دستگیری

5151

رو در که کنم که در چنین سوز؟

روزی به شب آرم اندرین روز

5252

دریاب که عمر بر سر آمد

طوفان اجل به سر در آمد

5353

پیری هوس جوانیم برد

مرگ آمد و زندگانیم برد

5454

چندین نه بس است تخلی دهر؟

دیگر، چه کنی تو عیش من زهر؟

5555

آتش که به شعله خوی دارد،

روغن زدنش چه روی دارد؟

5656

من خود ز زمانه پا براهم،

تو رشته چه می‌بری به چاهم؟

5757

تنگست دلم، مپوی چندین

دل تنگی من مجوی چندین

5858

ای جان پدر، به خانه باز آی

وی مرغ، به آشیانه باز آی

5959

بشتاب که نادرین غم آباد

پیش از اجلم رسی به فریاد

6060

زین پس که بجستنم شتابی

جوئیم بسی، ولی نیابی

6161

وان مادر تو که در نقابست

او هم ز غمت چو من خرابست

6262

زان پیش که دیده را کند پیش،

محروم مدارش از رخ خویش

6363

ماییم دو تیره روز بی کس

یک دیده به چشم ما تویی، بس

6464

مپسند که از جمال تو دور

بی دیده شویم و بلکه بی نور

6565

آخر پدر توام، نه اغیار

بیگانه مشو چنین به یک بار

6666

بیمار اگر چه دردناکست

بیمار پرست در هلاکست

6767

ز آنجا که یکیست خون و پیوند

مرگ پدرست رنج فرزند

6868

ز آزردن دست و پا توان زیست،

ز آزار جگر کجا توان زیست؟

6969

این جای نه جای تست، برخیز

وین کار نه کار تست، بگریز

7070

گیرم که به غم زبون توان بود،

بی خانه و جای، چون توان بود؟

7171

گر زآن منی، از آن من باش

ور نه به مراد خویشتن باش

7272

هر چند که عشق جمله در دست

نیرو شکن صلاح مردست

7373

مرد ار چه به سوزدش، همه تن

دودی ندهد، برون ز روزن

7474

مسپار بدست دیو تن را

گرد آر عنان خویشتن را

7575

زین غم همه گر مراد یارست

غم هیچ مخور که در کنارست

7676

گر بر مه آسمان نهی هوش

کوشم که رسانمت در آغوش

7777

آن مه که دلت ازو خرابست

لیلیست نه آخر آفتابست

7878

ننشینم تا به چاره و رای

با او ننشانمت به یک جای

7979

لیکن نکنی چو دیو را بند

دیوانه نشد سزای پیوند

8080

این دیو دلی رها کن از خوی

مردم شو و راه مردمی جوی

8181

تا بود که ز عون بخت پر نور

هم خوابه شود فرشته با حور!

8282

مجنون چو نوید کام بشنود

بنشست ز مغزش اندکی دود

8383

با پیر به شرم گفت گریان

کای ز آتش من دل تو بریان

8484

از من به من آنچه یک گزندست

دانم که ترا هزار چندست

8585

لیکن چکنم، که نفس خود کام

از حیله و دم نمی‌شود رام

8686

خوگیر، که از بلا گریزم،

از بند قضا کجا گریزم؟

8787

بی چاره وجود سست تدبیر

مرغیست به ریسمان تقدیر

8888

آن روز که بودم از غم آزاد

می‌بود برای خود دلم شاد

8989

و اکنون که نه بر قرار خویشم

این هم نه باختیار خویشم

9090

پروانهٔ شمع را که فرمود

کاو از تن خود برآورد دود؟

9191

آنک آفت آسمان نداند

داند چو دران شکنجه ماند

9292

گر کار به دست خویش بودی

کار همه خلق پیش بودی

9393

چون نیست ز مردم آنچه زاید

تسلیم شدم بهر چه آید

9494

تا یاری جان به قالبم هست

جان بدهم و یار ندهم از دست

9595

با همسر او شوم چو افسر

یا در سر کار او کنم سر

9696

های ای پدر من و سر من

من گوهر تو تو افسر من

9797

زین گونه که بهر من دویدی

آزرده شدی و رنج دیدی

9898

غم خوارگیم فگندت از زیست

ور تو نخوری غم، دگر کیست؟

9999

زین غم چو مرا قرار بر تست

غم زآن منست و بار بر تست

100100

درد دل خسته را دوا کن

وآن وعده که کرده‌ای وفا کن!

101101

پذرفت پدر که سخت کوشد

کالا خرد و درم فروشد

102102

آن چاره کند که تا تواند

دیوانه به ماه نو رساند

103103

مجنون به وثیقتی چنان چست

شد با پدر و رضای او جست

104104

با هم دو ستم کش زمانه

رفتند ز دشت سوی خانه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون رفت به گوش هر کس این راز

وز هر طرفی برآمد آواز

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مجنون و لیلی»بخش 11 - پرده برداشتن دمهای سرد از روی لیلی، و دیدن مادر پژمردگی آن گل، و شمه‌ای ازان پرده دریدگی در دماغ پدرش دمیدن، و روان کردن پیر، آب از دو دیده، و لیلی را، چون ریحان سفالین، در گوشهٔ محنت، پای در گل کردن

اگلی نظم

گوینده، حکایت آن چنان کرد

کان خسته چو با پدر روان کرد

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مجنون و لیلی»بخش 13 - تنقیه کردن مادر، دماغ مجنون را، به داروی تلخ نصیحت، و از در لفظه، و شیرینی زبان، مفرح سودای او ساختن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور