صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »هشت بهشت
  4. »بخش 1 - آغاز کتاب و منتخب یکی از داستان‌های هشت بهشت

بخش 1 - آغاز کتاب و منتخب یکی از داستان‌های هشت بهشت

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

ای گشایندهٔ خزاین جود

نقش پیوند کارگاه وجود

2

همه هستی ز ملک تا ملکوت

یک رقم زان جریدهٔ جبروت

3

هست بی نیست آشکار و نهفت

توئی و جز ترا نشاید گفت

4

ای به صد لطف کارسازنده

بنده را از کرم نوازنده

5

آمدم بر در تو بی‌خودوار

با خودم دار بی خودم مگذار

6

به کرم رخت خواجگیم بسوز

بنده‌ام خوان و بندگی آموز

7

دور کن باد خسروی ز سرم

پر کن از خاک بندگی بصرم

8

آن چنان ره به خویش کن بازم

کز تو با دیگری نپردازم

9

سخن آن به که بعد حمد خدای

بود از نعت خواجهٔ دو سرای

10

بهترین نقطهٔ رسل بشمار

آسمان دایره است او پرگار

11

چار یارش بچار سوی یقین

چهار رکن و چهار صفهٔ دین

12

آن بزرگان که همنشین ویند

روشن از پرتو یقین ویند

13

گویم افسانه‌های طبع فزای

از لب لعبت فسانه سرای

14

هر فسانه صراحیئی ز شراب

دور مستی و بلک داروی خواب

15

هر یکی را بهشت نام کنم

حور و کوثر درو تمام کنم

16

پس نویسم به کلک مشک سرشت

نام این هشت خانه هشت بهشت

17

تا کسی کاندرو گذر یابد

بی قیامت بهشت دریابد

18

گنج پیمای این خزینهٔ پر

از خزینه چنین گشاید در

19

کافتاب جمال بهرامی

چو شد از نور در جهان نامی

20

پدرش رخت زندگانی بست

او به جای پدر به تخت نشست

21

هر کرا دید در خود پیشی

داد با شغل دولتش خویشی

22

کاردارش نشد به روی زمین

جز خردمند و راستکار و امین

23

عهدهٔ ملک چو بر ایشان بست

خود بفارغدلی به باده نشست

24

عیش می کرد و کام دل می راند

باده می خورد و گنج می افشاند

25

جستی از مطربان چابک دست

آنچه بی می توان شد از وی مست

26

حاضر خدمتش غلامی چند

گشته همتاش در کمان و کمند

27

خاص‌تر ز آن همه کنیزی بود

افتی در ته سپهر کبود

28

بس که کردی بهر دلی آرام

به دلارا میش برآمده نام

29

قامتی در خوشی چو عمر دراز

هوس انگیزتر ز عشق مجاز

30

بر چو نارنج نو به شاخ درخت

سخت رسته ز صحبت دل سخت

31

چو به دنبال چشم کرده نگاه

برده صد ره رونده را از راه

32

نیم دزدیده خنده زیر لبش

کرده تعلیم دزدی عجبش

33

سختی تلخ در لبی چو نبات

مرگ را داده چاشنی ز حیات

34

گیسوی پیچ پیچش از سرناز

داده بر دست فتنه رشته دراز

35

تنی از نازکی درونه فریب

پای تا سر همه لطافت و زیب

36

در تماشاش روز و شب بهرام

همچو جمشید در نظارهٔ جام

37

ره سوی صیدگاه بی گاهش

آهوی شیر گیر همراهش

38

داشت میلی تمام در نخچیر

گور صد شیر کنده بود به تیر

39

رغبتش جز به صید گور نبود

با دگر وحشیانش زور نبود

40

گور چندان فکندی از سر شور

که شدی پشته‌ها چون گنبد گور

41

با مدادان که این غزالهٔ نور

مشک شب را نهفت در کافور

42

شاه بهرام هم به عادت خویش

توسنان شکار جست به پیش

43

اشقر خاص زیر ران آورد

لرزه در باد مهرگان آورد

44

نازنین را به همرکیبی خویش

کرد همراه ناشکیبی خویش

45

شاه بهرام و ترک بهرامی

کرده صیدش بصد دلارامی

46

هر دو پویه زنان به راه شدند

صید جویان به صیدگاه شدند

47

زین میان ناگه از کرانهٔ دشت

آهوئی چند پیش شاه گذشت

48

گفت با شه غزال شیر انداز

کاهو آمد به سوی شیر فراز

49

هر یکی را ز تو چنان جویم

کانچنان افگنی که من گویم

50

ناوکی زن بر آهوی ساده

که شود ماده نر نرش ماده

51

شاه دریافت خورده دانی او

تاخت مرکب به هم عنانی او

52

به خدنگی دو شاخ از آهوی نر

برد زانگونه کو نداشت خبر

53

ضربه فرق او از انسان راند

که ازو تا به ماده فرق نماند

54

کار نر چو به مادگی پرداخت

سوی ماده که نر کند در تاخت

55

دو یک انداز را بهم پیوست

بس بر آهو روانه کرد ز شست

56

هر دو در سر چنان نشاندش غرق

که دو شاخ پدید کرد ز فرق

57

زان دو شرط هنر که در خورد کرد

کرد نر ماده ماده را نر کرد

58

کرد چون خواهش صنم همه راست

از وی انصاف آن هنر درخواست

59

پاسخش داد ماه نوش لبان

کی کمال تو عقده بند زبان

60

این هنر قدت خداوندی

جادویی بود نی هنرمندی

61

لیک از انجا که راست اندیش است

دستها را ز دستها پیشی است

62

بین که تا نفگی ز بینش پیش

بینش خویش را به بینش خویش

63

کانج ازین گرده‌هات نغز نمود

نیز ازین نغز تر تواند بود

64

شاه را طیره کرد گفتارش

زعفران گشت رنگ گلنارش

65

گفت کای در خور جفا بدی

این چه گستاخیست و بی خردی

66

من که کارم همه نمونه بود

دیگری به ز من چگونه بود

67

این سخن گفت و پی به کین افشرد

او فگندش زین و مرکب برد

68

ماند بی خویشتن صنم تا دیر

تشنه و غرق آب و از جان سیر

69

بس به صد خستگی ز جا برخاست

راه صحرا گرفت و می شد راست

70

از کف پای خارهای چو تیر

می گذشتش چو سوزنی ز حریر

71

پا که از برگ گل فکار شود

چون شود چون به زیر خار شود

72

کس نه همراه و رهنماش مگر

سایه در زیر و آفتاب ز بر

73

می‌نمود اندران پریشانی

گفته و کرده را پشیمانی

74

قدری چو برین نمط بشتافت

گذر اندر سواد دیهی یافت

75

آن دهی بود بر کرانهٔ دشت

کادمی هیچ از آن طرف نگذشت

76

آمد آن مه دران خرابه شتاب

همچو مهتاب کوفتد به خراب

77

در شد اندر تریچ دهقانی

در سفال شکسته ریحانی

78

بود دهقان جوانی آزاده

هم هنرمند و هم ملک زاده

79

طرفه بر بط زنی گزیده سرود

دست چون ابر و برق بر سر رود

80

باز دانسته پرده‌ها را راز

مضحک و مبکی و منوم ساز

81

چون نگه کرد سرو سیمین را

روی گل رنگ و زلف مشکین را

82

ماند حیران که این چه جانور است

وندرین دشتش از کجا گذر است

83

این پری از کجا پرید اینجا

ور پری نیست چون رسید اینجا

84

گفت کای چشم بد ز روی تو دور

کیستی تو بدین لطافت و نور

85

ملکی با پری و یا مردم

خبری ده که با خبر گردم

86

صنم تن گدل ز تنگ دلی

داد بیرون دمی به صد خجلی

87

گفت یک یک ز جان بی آرام

قصهٔ خویش و غصهٔ بهرام

88

گفت ز آنجا که کارنامهٔ تست

شرف ما به بارنامهٔ تست

89

چون تو شایسته خداوندی

من پذیرفتمت به فرزندی

90

گر قناعت کین به خشک و تری

حاضر خدمتم به ماحضری

91

خواجه زان اختر فلک مایه

بر زمین بوسه داد چون سایه

92

از هنرها که بود حاصل او

از دل خویش ریخت در دل او

93

کرد استاد در همه جای

خاصه در پرده بریشم ونای

94

چند گه جادوئی شد اندر ساز

که بکشتی و زنده کردی باز

95

این خبر شهره گشت در آفاق

کز جهان جادوئی برامد طاق

96

کاهو از دشت سوی خود خواند

کشد و باز زنده گرداند

97

گفت و گویی بهر کران افتاد

غلغلی در همه جهان افتاد

98

از پژوهندگان در گاهی

یافت دارای دولت آگاهی

99

زان هوسها که بود در بهرام

زین خبر در دلش نماند آرام

100

بامدادان عنان به صحرا داد

سرو را باد و باد را پا داد

101

چون تمنای آن تماشا داشت

رفت جائی که آن تمنا داشت

102

گفت بهرام کارزو داریم

که هنرهات پیش چشم آریم

103

نازنین را که آن همه رم و رام

بود بهر شکنجهٔ بهرام

104

زان تمنای شه که در خور یافت

جای جولان خویشتن دریافت

105

گشت همراه شیر گیری شاه

نازند راه آوان زان راه

106

چو زد آهو بسی و گور انداخت

لحن آهو نواز را بنواخت

107

آهوان رمیده با دل ریش

پای کوبان درامدند ز پیش

108

چو سوی خویش خواندشان به سرود

پرده خواب راست کرد به رود

109

در زمان کان نفس فرو بردند

همه خفتند گوئیا مردند

110

چون دمی دیده‌ها بهم بستند

ساخت آن جسته را که برجستند

111

زان نمونه که شرح نتوان داد

زنده را کشت و کشته را جان داد

112

دید شه نیز سحرمندی او

بست چشمش ز چشم بندی او

113

لیکن آورد همچو طراران

بر گهر طعنهٔ خریداران

114

کاین چنین‌ها بسی است اندر دهر

هر کسی دارد از طلسمی بهر

115

کاردانی به کشوری نبود

که ازو کار دانتری نبود

116

در شکر خنده شد بت شیرین

گفت آری از ان ما همه این

117

زیرکان در هنر بوند تمام

لیک بهتر زمانه از بهرام

118

شاه آواز آشنا بشناخت

ناوکش را نشانهٔ جان ساخت

119

داد منزل به جان مشتاقش

در برآورد چون به غلطاقش

120

زد ز عذر گناه خود نفسی

عذرهای گذشته خواست بسی

121

بس به صد شادی و دلارامی

باز بردش به تخت بهرامی

122

دل کزان پیش مهربان بودش

پیش از ان شد که پیش از ان بودش

123

شاه فرمود کان دو صورت حال

آید اندر نمونهٔ تمثال

124

نقش بندان بخانهٔ تصویر

در خور نق نگاشته و سریر

125

پور منذر که بود نعمان نام

در سبق هم جریدهٔ بهرام

126

شه ز بس دانش و معانی اور

وز بزرگی و کاردانی او

127

در همه ملک اشارتش داده

دستگاه و زارتش داده

128

چون ز صحرا نوردی بهرام

مصلحت را گسسته دید عنان

129

جست دانای کار مردی چند

تجربت یافته ز چرخ بلند

130

دادشان یادگارهای گران

در خور پیشگاه تاجوران

131

کاورند از برای خلوت بخت

هفت دختر ز هفت صاحب تخت

132

رهروان بعد هفت ماه خرام

آوریدند هفت ماه تمام

133

چون قوی شد بنای پردهٔ راز

کرد نعمان بنای دیگر ساز

134

بر لب جوی مرغزاری جست

کز بهشتش نمونه بود درست

135

خواند معمار کاردان را پیش

باز گفتش خیال خاطر خویش

136

از زمین تا فراز گنبد مهر

هفت گنبد برآوری چو سپهر

137

بود بنای کاردان مردی

کز زمین آسمان بنا کردی

138

شیده نامی که هر چه پیدا کرد

خلق را زان نمونه شیدا کرد

139

هفت گنبد چو رنگ و بوی گرفت

جا در و هفت ماه روی گرفت

140

هر یکی هم به رنگ مسکن خویش

جامه را رنگ داده بر تن خویش

141

چون شد اسباب هفت خانه تمام

باز گفتند قصه با بهرام

142

کانچه نعمان کاردان آراست

زاد می زادگان نیاید راست

143

شاه کاین مژدهٔ نشاط شنود

میل طبعش عنان ز دست ربود

144

چون رسید اندران خجسته سواد

گشت بر لاله کرد و بر شمشاد

145

بوی گلهاش مغز پرور گشت

مغزش از بوی گل معطر گشت

146

بیشتر شد به بوستان فراخ

میوه بر میوه دید شاخ به شاخ

147

چون درامد به کار خانه نو

دید هر سو نگار خانه نو

148

جنتی بر ز جور زیبا دید

جان ز نظاره ناشکیبا دید

149

مجلسی یافت پر ز نعمت و کام

با حریفان نو نوشت به جام

150

آن چنان شد به روی خوبان شاد

کش ز عیش گذشته نامد یاد

151

خواند نعمان کاردان را پیش

بخششی کردش از نهایت بیش

152

آفرین گفت بر چنان رائی

که بر آراست آن چنان جائی

153

روز شنبه که باد مشک انگیز

شد به دامان صبح غالیه بیز

154

شه به گنبد سرای مشکین شد

خانه زو همچو نافه چین شد

155

ماه هند و نژاد رومی چهر

خاست از خوابگاه ناز به مهر

156

کرد چون ساقیان برعنائی

نقل ریزی و مجلس آرائی

157

ز اول بامداد تا گه شام

عشرت و عیش بود و باده و جام

158

شه ز مستی نمود رغبت خواب

هم ز گل مست بود و هم ز شراب

159

جانش از ذوق بوسه مفتون بود

مستی نقلش از می افزون بود

160

زان پری پیکر بهشتی وش

خواست کافسانهٔ سراید خوش

161

گفت وقتی به روزگار نخست

بود شاهی به شهر یاری چست

162

در سر اندیب پایه تختش

قدم آدم افسر بختش

163

هوسی بودش از دل افروزی

در چه کار دانش آموزی

164

داشت پیوسته چون نکو رایان

میل با زیرکان دانایان

165

سه پسر داشت هوشمند و جوان

هم توانگر به علم و هم بتوان

166

خواند روزی نهانی از اغیار

هر یکی را جدا به پرسش کار

167

گفت اول به اولین فرزند

که مرا شد بنفشه سرو بلند

168

قرعه بر تست پادشاهی را

رونق ماه تا به ماهی را

169

آن بنا نو کنی به داد و به جود

که جهان خوش بود خدا خشنود

170

ناتوان را برفق پیش آئی

با توانا کنی توانائی

171

به شبانی رمه نگهداری

گوسپند ان به گرگ نگذاری

172

پور دانا به خاک سود کلاه

گفت جاوید باد دولت شاه

173

تا توئی ملک بر کسی نه سزاست

بی تو خود زیستن ز بهر چراست

174

مور با آنکه در سریر شود

کی سلیمان تخت گیر شود

175

شه دران آزمایش کارش

چون پسنیده دید گفتارش

176

در دلش صد هزار تحسین خواند

واشکارش به خشم بیرون راند

177

خواند فرزند دومین را پیش

خاص کردش به آزمایش خویش

178

با فسونگر زبان به افسون داد

ماجرای گذشته بیرون داد

179

پسر زیرک از خردمندی

کرد پرسنده را زبان بندی

180

گفت ما را به جان و بینائی

کردنی شد هر آنچه فرمائی

181

لیک پیشت حدیث تاج و سریر

عیب باشد ز بنده عیب مگیر

182

دیرمان تو که تا توئی بر جای

دیگری کی نهد به مسند پای

183

وان زمان کاین زمانه گذران

با تو نیز آن کند که با دگران

184

مهتری هست آخر از من خرد

بار سر جز به دوش نتوان برد

185

شاه زو هم گره در ابرو کرد

وز حضور خودش به یک سو کرد

186

روی در خرد کاردان آورد

خرده‌ای باز در میان آورد

187

داد پاسخ جوان کارشناس

که ز طفلان نکو نیاید پاس

188

شاه چون دید کان سه گوهر پاک

می‌شناسند گوهر از خاشاک

189

شادمان شد ز بخت فرخ خویش

سود بر خاک بندگی رخ خویش

190

لیکن از پیش بینی و پی غور

با جگر گوشگان شد اندر شور

191

داد فرمان که هر سه بدر منیر

پیش گیرنده ره ز پیش سریر

192

تا حد ملک شهریار بود

هر که ماند گناهکار بود

193

زین سخن هر سه تن ز جای شدند

توشه بستند و ره گرای شدند

194

ره نوشتند بی شکیب و سکون

تا شدند از دیارشان بیرون

195

در رسیدند تا به اقلیمی

که از آن بود ملکشان نیمی

196

روزی از گردش ستاره و ماه

می نوشتند سوی شهری راه

197

تا که از پیش زنگی چون قیر

تک زنان سویشان گذشت چو نیر

198

گفت کای رهروان زیبا روی

شتری دید کس روان زین سوی

199

زان سه برنا یکی زبان بگشاد

نقش نادیده را روان بگشاد

200

گفت کان گمشده که رفت از دست

یک طرف کور هست گفتا هست

201

دومین باز کرد لب خندان

گفت او را کمست یک دندان

202

سومین هوشمند با تمیز

گفت یک پای لنگ دارد نیز

203

گفت چون راست شد نشانی او

بایدم ره به هم عنانی او

204

باز گفتند هر یکیش جواب

که همین راه گیر و رو بشتاب

205

مرد پوینده راه پیش گرفت

رفت و دنبال کار خویش گرفت

206

آن جوانان براه گام به گام

می نمودند نرم نرم خرام

207

تا زمانیکه گرم گشت سپهر

موج آتش فشاند چشمه مهر

208

زیر عالی درخت انبه شاخ

کش دو پرتاب بود سایه فراخ

209

در رسیدند رنجدیده ز راه

میل کردن سوی آب و گیاه

210

چشمه دیدند دست و پا شستند

بر گل و سبزه خوابگه جستند

211

چون ز یاد خوش درونه نواز

نرگس مستشان شد اندر ناز

212

ساربان باز در رسید چو باد

با زبانی چو خنجر پولاد

213

گفت این سوی تا بیک فرسنگ

پایم از تاختن نداشت درنگ

214

دیده گردی از آن رمیده ندید

گرد چه بود که آفریده ندید

215

گفت ازیشان یکی که بشنو گفت

هر چه دیدیم چون توانش نهفت

216

هست بارش دو سوی رویاروی

روغن این سوی و انگبین آن سوی

217

دومین کرد روی کار بر او

هست گفتا زنی سوار بر او

218

سومین گفت زن گرانبار است

وز گرانیش کار دشوارست

219

ساربان زانهمه نشان درست

گرد شک را ز پیش خاطر شست

220

آگهی چون نداشت از فن شان

چنگ در زد سبک بدامنشان

221

زان نفیر و فغان کزو برخاست

گرد گشتند خلق از چپ و راست

222

تا نهایت بران قرار افتاد

که بباید شدن چو کار افتاد

223

ملک عهد را خبر کردن

راه انصاف را نظر کردن

224

ساربان ماجرای حال که بود

وانهمه پاسخ و سوال که بود

225

گفت اول دعای دولت شاه

که بمان تا بود سپید و سیاه

226

ماسه بر نامسافریم و غریب

در تک و پویه زاری و خورد نصیب

227

می‌بریدیم ره ز گرش دهر

نارسیدیم بر در این شهر

228

او شتر جست و ما به لابه و لاغ

تازه کردیم نقش او را داغ

229

شد ملک گرم از این حکایت و گفت

کانچه پیداست چون توانش نهفت

230

برده را بازده بهانه مکن

خویشتن را به بد نشانه مکن

231

این سخن گفت و چون ستمکاران

بندشان کرد چون گنهکاران

232

آن جوانان نغز با فرهنگ

سوی زندان شدند با دل تنگ

233

شتر یاوه گشته با همه ساز

بر در ساربان رسید فراز

234

مردی آمد که در فلان کهسار

بر درختیش مانده بود مهار

235

من بران سو شدم بخار کشی

دیدم و کردمش مهار کشی

236

زن که بالاش بود گفت نشان

تا من آوردمش بر تو کشان

237

ساربان دادش آنچه واجب بود

بس به سوی ملک روان شد زود

238

گفت باشد که من ز دولت شاه

یافتم هر چه یاوه و گشت ز راه

239

شتر و هر چه بود بار بر او

وان عروسی که بد سوار براو

240

شه نظر سوی عدل فرماید

بندیان را ز بند بگشاید

241

شه ز آزار به گناهی چند

از جگر بر کشید آهی چند

242

خواندشان با هزار خجلت و شرم

نرم دل کردشان به پرسش نرم

243

وانگهی دادشان ز بند خلاص

خلعتی داد هر یکی را خاص

244

پس بپرسیدشان که قصه خویش

باز پاید نمودن از کم و بیش

245

کانچه مردم ندید پیکر او

چون نشانی دهد ز جوهر او

246

ماجرا گرد رست باشد و راست

خواسته بی کران دهم بی خواست

247

ور کم و بیش در میان آید

سر شمشیر در زبان آید

248

پس یکی زان سه تن زبان بگشاد

گفت بادی همیشه خرم و شاد

249

من که کوریش را نشان گفتم

بینشم ره نمود زان گفتم

250

همه یک سوی دیدم اندر راه

خوردنش از درخت و خاره گیاه

251

دومین گفت کز ره فرهنگ

من بیک پای ازانش گفتم لنگ

252

کانچنان دیدمش براه نشان

که به یک پای رفته بود کشان

253

برگ و شاخی که خورد کرده او

دیدم افتاده نمی خورد او

254

هر چه ناخورده می نمود در او

برگ یک یک درست بود در او

255

شاه گفتا که آن سه چیز نخست

هر چه گفتید راست بود و درست

256

سه دیگر بدانش و تمیز

روشن وراست گفت باید نیز

257

بازیکتن زبان راز گشاد

وانچه درپرده بود باز گشاد

258

گفت کاول دمی که از من رفت

ماجرا ز انگبین و روغن رفت

259

وان چنان بد که در خس و خاشاک

دیدم آلایشی چکیده به خاک

260

مگس افکنده بود یک سو شور

سوی دیگر قطار لشکر مور

261

هر چه در وی دوید مور به جهد

حکم کردم که روغن است نه شهد

262

وانچه سویش مگس نمود هجوم

به فراست شد انگبین معلوم

263

آن چنان دیدمش که گشت یقین

اثر زانو شتر به زمین

264

گشت پیدا ز پهلوی زانو

نقش نعلین‌های کدبانو

265

گفت سوم که رای من بنهفت

زان سبب حامل و گرانش گفت

266

کاندران جای کان جمازه نشین

بر جمازه سوار شد ز زمین

267

گفتم این حامل گرانبار است

کزمین خاستنش دشوار است

268

شاه کز هر سه تن شنید جواب

بنده شد زان فراستی به صواب

269

هر یکی را به صد نوا و نواخت

ساخت برگی چنان که باید ساخت

270

زان نمو دارد ور بینی‌شان

کرد رغبت به همنشینی‌شان

271

منزلی دادشان درون سرای

تا بود نزدشان به خلوت جای

272

دل چو گشتیش فارغ از همه کار

تازه کردی نشاط را بازار

273

با حریفان تو و به تنهائی

باده خوردی به مجلس آرائی

274

گوش کردی دم نهانی شان

بهره جستی ز کاردانی‌شان

275

آنگهی گفت جمله را خندان

کافرین بر شما خردمندان

276

با شما دوستان با تمیز

یافتم بهره‌مندی از همه چیز

277

با شما عیش موجب هنر است

هر چه پیش است سود بیشتر است

278

لیک گردندهٔ جهان پیمای

نتوان بند کرد در یک جای

279

ازین نمط خواست عذرها بسیار

بس بهر یک سپرد صد دینار

280

هر سه از بخت شادمانهٔ خویش

ره گرفتند سوی خانه خویش ...

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

شکر حق را که از خزاین غیب

ریخت چندان جواهرم در جیب

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»هشت بهشت»بخش 2 - پایان سرودن مثنوی‌های خمسه

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور