صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »هشت بهشت
  4. »بخش 1 - آغاز کتاب و منتخب یکی از داستان‌های هشت بهشت

بخش 1 - آغاز کتاب و منتخب یکی از داستان‌های هشت بهشت

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ای گشایندهٔ خزاین جود

نقش پیوند کارگاه وجود

22

همه هستی ز ملک تا ملکوت

یک رقم زان جریدهٔ جبروت

33

هست بی نیست آشکار و نهفت

توئی و جز ترا نشاید گفت

44

ای به صد لطف کارسازنده

بنده را از کرم نوازنده

55

آمدم بر در تو بی‌خودوار

با خودم دار بی خودم مگذار

66

به کرم رخت خواجگیم بسوز

بنده‌ام خوان و بندگی آموز

77

دور کن باد خسروی ز سرم

پر کن از خاک بندگی بصرم

88

آن چنان ره به خویش کن بازم

کز تو با دیگری نپردازم

99

سخن آن به که بعد حمد خدای

بود از نعت خواجهٔ دو سرای

1010

بهترین نقطهٔ رسل بشمار

آسمان دایره است او پرگار

1111

چار یارش بچار سوی یقین

چهار رکن و چهار صفهٔ دین

1212

آن بزرگان که همنشین ویند

روشن از پرتو یقین ویند

1313

گویم افسانه‌های طبع فزای

از لب لعبت فسانه سرای

1414

هر فسانه صراحیئی ز شراب

دور مستی و بلک داروی خواب

1515

هر یکی را بهشت نام کنم

حور و کوثر درو تمام کنم

1616

پس نویسم به کلک مشک سرشت

نام این هشت خانه هشت بهشت

1717

تا کسی کاندرو گذر یابد

بی قیامت بهشت دریابد

1818

گنج پیمای این خزینهٔ پر

از خزینه چنین گشاید در

1919

کافتاب جمال بهرامی

چو شد از نور در جهان نامی

2020

پدرش رخت زندگانی بست

او به جای پدر به تخت نشست

2121

هر کرا دید در خود پیشی

داد با شغل دولتش خویشی

2222

کاردارش نشد به روی زمین

جز خردمند و راستکار و امین

2323

عهدهٔ ملک چو بر ایشان بست

خود بفارغدلی به باده نشست

2424

عیش می کرد و کام دل می راند

باده می خورد و گنج می افشاند

2525

جستی از مطربان چابک دست

آنچه بی می توان شد از وی مست

2626

حاضر خدمتش غلامی چند

گشته همتاش در کمان و کمند

2727

خاص‌تر ز آن همه کنیزی بود

افتی در ته سپهر کبود

2828

بس که کردی بهر دلی آرام

به دلارا میش برآمده نام

2929

قامتی در خوشی چو عمر دراز

هوس انگیزتر ز عشق مجاز

3030

بر چو نارنج نو به شاخ درخت

سخت رسته ز صحبت دل سخت

3131

چو به دنبال چشم کرده نگاه

برده صد ره رونده را از راه

3232

نیم دزدیده خنده زیر لبش

کرده تعلیم دزدی عجبش

3333

سختی تلخ در لبی چو نبات

مرگ را داده چاشنی ز حیات

3434

گیسوی پیچ پیچش از سرناز

داده بر دست فتنه رشته دراز

3535

تنی از نازکی درونه فریب

پای تا سر همه لطافت و زیب

3636

در تماشاش روز و شب بهرام

همچو جمشید در نظارهٔ جام

3737

ره سوی صیدگاه بی گاهش

آهوی شیر گیر همراهش

3838

داشت میلی تمام در نخچیر

گور صد شیر کنده بود به تیر

3939

رغبتش جز به صید گور نبود

با دگر وحشیانش زور نبود

4040

گور چندان فکندی از سر شور

که شدی پشته‌ها چون گنبد گور

4141

با مدادان که این غزالهٔ نور

مشک شب را نهفت در کافور

4242

شاه بهرام هم به عادت خویش

توسنان شکار جست به پیش

4343

اشقر خاص زیر ران آورد

لرزه در باد مهرگان آورد

4444

نازنین را به همرکیبی خویش

کرد همراه ناشکیبی خویش

4545

شاه بهرام و ترک بهرامی

کرده صیدش بصد دلارامی

4646

هر دو پویه زنان به راه شدند

صید جویان به صیدگاه شدند

4747

زین میان ناگه از کرانهٔ دشت

آهوئی چند پیش شاه گذشت

4848

گفت با شه غزال شیر انداز

کاهو آمد به سوی شیر فراز

4949

هر یکی را ز تو چنان جویم

کانچنان افگنی که من گویم

5050

ناوکی زن بر آهوی ساده

که شود ماده نر نرش ماده

5151

شاه دریافت خورده دانی او

تاخت مرکب به هم عنانی او

5252

به خدنگی دو شاخ از آهوی نر

برد زانگونه کو نداشت خبر

5353

ضربه فرق او از انسان راند

که ازو تا به ماده فرق نماند

5454

کار نر چو به مادگی پرداخت

سوی ماده که نر کند در تاخت

5555

دو یک انداز را بهم پیوست

بس بر آهو روانه کرد ز شست

5656

هر دو در سر چنان نشاندش غرق

که دو شاخ پدید کرد ز فرق

5757

زان دو شرط هنر که در خورد کرد

کرد نر ماده ماده را نر کرد

5858

کرد چون خواهش صنم همه راست

از وی انصاف آن هنر درخواست

5959

پاسخش داد ماه نوش لبان

کی کمال تو عقده بند زبان

6060

این هنر قدت خداوندی

جادویی بود نی هنرمندی

6161

لیک از انجا که راست اندیش است

دستها را ز دستها پیشی است

6262

بین که تا نفگی ز بینش پیش

بینش خویش را به بینش خویش

6363

کانج ازین گرده‌هات نغز نمود

نیز ازین نغز تر تواند بود

6464

شاه را طیره کرد گفتارش

زعفران گشت رنگ گلنارش

6565

گفت کای در خور جفا بدی

این چه گستاخیست و بی خردی

6666

من که کارم همه نمونه بود

دیگری به ز من چگونه بود

6767

این سخن گفت و پی به کین افشرد

او فگندش زین و مرکب برد

6868

ماند بی خویشتن صنم تا دیر

تشنه و غرق آب و از جان سیر

6969

بس به صد خستگی ز جا برخاست

راه صحرا گرفت و می شد راست

7070

از کف پای خارهای چو تیر

می گذشتش چو سوزنی ز حریر

7171

پا که از برگ گل فکار شود

چون شود چون به زیر خار شود

7272

کس نه همراه و رهنماش مگر

سایه در زیر و آفتاب ز بر

7373

می‌نمود اندران پریشانی

گفته و کرده را پشیمانی

7474

قدری چو برین نمط بشتافت

گذر اندر سواد دیهی یافت

7575

آن دهی بود بر کرانهٔ دشت

کادمی هیچ از آن طرف نگذشت

7676

آمد آن مه دران خرابه شتاب

همچو مهتاب کوفتد به خراب

7777

در شد اندر تریچ دهقانی

در سفال شکسته ریحانی

7878

بود دهقان جوانی آزاده

هم هنرمند و هم ملک زاده

7979

طرفه بر بط زنی گزیده سرود

دست چون ابر و برق بر سر رود

8080

باز دانسته پرده‌ها را راز

مضحک و مبکی و منوم ساز

8181

چون نگه کرد سرو سیمین را

روی گل رنگ و زلف مشکین را

8282

ماند حیران که این چه جانور است

وندرین دشتش از کجا گذر است

8383

این پری از کجا پرید اینجا

ور پری نیست چون رسید اینجا

8484

گفت کای چشم بد ز روی تو دور

کیستی تو بدین لطافت و نور

8585

ملکی با پری و یا مردم

خبری ده که با خبر گردم

8686

صنم تن گدل ز تنگ دلی

داد بیرون دمی به صد خجلی

8787

گفت یک یک ز جان بی آرام

قصهٔ خویش و غصهٔ بهرام

8888

گفت ز آنجا که کارنامهٔ تست

شرف ما به بارنامهٔ تست

8989

چون تو شایسته خداوندی

من پذیرفتمت به فرزندی

9090

گر قناعت کین به خشک و تری

حاضر خدمتم به ماحضری

9191

خواجه زان اختر فلک مایه

بر زمین بوسه داد چون سایه

9292

از هنرها که بود حاصل او

از دل خویش ریخت در دل او

9393

کرد استاد در همه جای

خاصه در پرده بریشم ونای

9494

چند گه جادوئی شد اندر ساز

که بکشتی و زنده کردی باز

9595

این خبر شهره گشت در آفاق

کز جهان جادوئی برامد طاق

9696

کاهو از دشت سوی خود خواند

کشد و باز زنده گرداند

9797

گفت و گویی بهر کران افتاد

غلغلی در همه جهان افتاد

9898

از پژوهندگان در گاهی

یافت دارای دولت آگاهی

9999

زان هوسها که بود در بهرام

زین خبر در دلش نماند آرام

100100

بامدادان عنان به صحرا داد

سرو را باد و باد را پا داد

101101

چون تمنای آن تماشا داشت

رفت جائی که آن تمنا داشت

102102

گفت بهرام کارزو داریم

که هنرهات پیش چشم آریم

103103

نازنین را که آن همه رم و رام

بود بهر شکنجهٔ بهرام

104104

زان تمنای شه که در خور یافت

جای جولان خویشتن دریافت

105105

گشت همراه شیر گیری شاه

نازند راه آوان زان راه

106106

چو زد آهو بسی و گور انداخت

لحن آهو نواز را بنواخت

107107

آهوان رمیده با دل ریش

پای کوبان درامدند ز پیش

108108

چو سوی خویش خواندشان به سرود

پرده خواب راست کرد به رود

109109

در زمان کان نفس فرو بردند

همه خفتند گوئیا مردند

110110

چون دمی دیده‌ها بهم بستند

ساخت آن جسته را که برجستند

111111

زان نمونه که شرح نتوان داد

زنده را کشت و کشته را جان داد

112112

دید شه نیز سحرمندی او

بست چشمش ز چشم بندی او

113113

لیکن آورد همچو طراران

بر گهر طعنهٔ خریداران

114114

کاین چنین‌ها بسی است اندر دهر

هر کسی دارد از طلسمی بهر

115115

کاردانی به کشوری نبود

که ازو کار دانتری نبود

116116

در شکر خنده شد بت شیرین

گفت آری از ان ما همه این

117117

زیرکان در هنر بوند تمام

لیک بهتر زمانه از بهرام

118118

شاه آواز آشنا بشناخت

ناوکش را نشانهٔ جان ساخت

119119

داد منزل به جان مشتاقش

در برآورد چون به غلطاقش

120120

زد ز عذر گناه خود نفسی

عذرهای گذشته خواست بسی

121121

بس به صد شادی و دلارامی

باز بردش به تخت بهرامی

122122

دل کزان پیش مهربان بودش

پیش از ان شد که پیش از ان بودش

123123

شاه فرمود کان دو صورت حال

آید اندر نمونهٔ تمثال

124124

نقش بندان بخانهٔ تصویر

در خور نق نگاشته و سریر

125125

پور منذر که بود نعمان نام

در سبق هم جریدهٔ بهرام

126126

شه ز بس دانش و معانی اور

وز بزرگی و کاردانی او

127127

در همه ملک اشارتش داده

دستگاه و زارتش داده

128128

چون ز صحرا نوردی بهرام

مصلحت را گسسته دید عنان

129129

جست دانای کار مردی چند

تجربت یافته ز چرخ بلند

130130

دادشان یادگارهای گران

در خور پیشگاه تاجوران

131131

کاورند از برای خلوت بخت

هفت دختر ز هفت صاحب تخت

132132

رهروان بعد هفت ماه خرام

آوریدند هفت ماه تمام

133133

چون قوی شد بنای پردهٔ راز

کرد نعمان بنای دیگر ساز

134134

بر لب جوی مرغزاری جست

کز بهشتش نمونه بود درست

135135

خواند معمار کاردان را پیش

باز گفتش خیال خاطر خویش

136136

از زمین تا فراز گنبد مهر

هفت گنبد برآوری چو سپهر

137137

بود بنای کاردان مردی

کز زمین آسمان بنا کردی

138138

شیده نامی که هر چه پیدا کرد

خلق را زان نمونه شیدا کرد

139139

هفت گنبد چو رنگ و بوی گرفت

جا در و هفت ماه روی گرفت

140140

هر یکی هم به رنگ مسکن خویش

جامه را رنگ داده بر تن خویش

141141

چون شد اسباب هفت خانه تمام

باز گفتند قصه با بهرام

142142

کانچه نعمان کاردان آراست

زاد می زادگان نیاید راست

143143

شاه کاین مژدهٔ نشاط شنود

میل طبعش عنان ز دست ربود

144144

چون رسید اندران خجسته سواد

گشت بر لاله کرد و بر شمشاد

145145

بوی گلهاش مغز پرور گشت

مغزش از بوی گل معطر گشت

146146

بیشتر شد به بوستان فراخ

میوه بر میوه دید شاخ به شاخ

147147

چون درامد به کار خانه نو

دید هر سو نگار خانه نو

148148

جنتی بر ز جور زیبا دید

جان ز نظاره ناشکیبا دید

149149

مجلسی یافت پر ز نعمت و کام

با حریفان نو نوشت به جام

150150

آن چنان شد به روی خوبان شاد

کش ز عیش گذشته نامد یاد

151151

خواند نعمان کاردان را پیش

بخششی کردش از نهایت بیش

152152

آفرین گفت بر چنان رائی

که بر آراست آن چنان جائی

153153

روز شنبه که باد مشک انگیز

شد به دامان صبح غالیه بیز

154154

شه به گنبد سرای مشکین شد

خانه زو همچو نافه چین شد

155155

ماه هند و نژاد رومی چهر

خاست از خوابگاه ناز به مهر

156156

کرد چون ساقیان برعنائی

نقل ریزی و مجلس آرائی

157157

ز اول بامداد تا گه شام

عشرت و عیش بود و باده و جام

158158

شه ز مستی نمود رغبت خواب

هم ز گل مست بود و هم ز شراب

159159

جانش از ذوق بوسه مفتون بود

مستی نقلش از می افزون بود

160160

زان پری پیکر بهشتی وش

خواست کافسانهٔ سراید خوش

161161

گفت وقتی به روزگار نخست

بود شاهی به شهر یاری چست

162162

در سر اندیب پایه تختش

قدم آدم افسر بختش

163163

هوسی بودش از دل افروزی

در چه کار دانش آموزی

164164

داشت پیوسته چون نکو رایان

میل با زیرکان دانایان

165165

سه پسر داشت هوشمند و جوان

هم توانگر به علم و هم بتوان

166166

خواند روزی نهانی از اغیار

هر یکی را جدا به پرسش کار

167167

گفت اول به اولین فرزند

که مرا شد بنفشه سرو بلند

168168

قرعه بر تست پادشاهی را

رونق ماه تا به ماهی را

169169

آن بنا نو کنی به داد و به جود

که جهان خوش بود خدا خشنود

170170

ناتوان را برفق پیش آئی

با توانا کنی توانائی

171171

به شبانی رمه نگهداری

گوسپند ان به گرگ نگذاری

172172

پور دانا به خاک سود کلاه

گفت جاوید باد دولت شاه

173173

تا توئی ملک بر کسی نه سزاست

بی تو خود زیستن ز بهر چراست

174174

مور با آنکه در سریر شود

کی سلیمان تخت گیر شود

175175

شه دران آزمایش کارش

چون پسنیده دید گفتارش

176176

در دلش صد هزار تحسین خواند

واشکارش به خشم بیرون راند

177177

خواند فرزند دومین را پیش

خاص کردش به آزمایش خویش

178178

با فسونگر زبان به افسون داد

ماجرای گذشته بیرون داد

179179

پسر زیرک از خردمندی

کرد پرسنده را زبان بندی

180180

گفت ما را به جان و بینائی

کردنی شد هر آنچه فرمائی

181181

لیک پیشت حدیث تاج و سریر

عیب باشد ز بنده عیب مگیر

182182

دیرمان تو که تا توئی بر جای

دیگری کی نهد به مسند پای

183183

وان زمان کاین زمانه گذران

با تو نیز آن کند که با دگران

184184

مهتری هست آخر از من خرد

بار سر جز به دوش نتوان برد

185185

شاه زو هم گره در ابرو کرد

وز حضور خودش به یک سو کرد

186186

روی در خرد کاردان آورد

خرده‌ای باز در میان آورد

187187

داد پاسخ جوان کارشناس

که ز طفلان نکو نیاید پاس

188188

شاه چون دید کان سه گوهر پاک

می‌شناسند گوهر از خاشاک

189189

شادمان شد ز بخت فرخ خویش

سود بر خاک بندگی رخ خویش

190190

لیکن از پیش بینی و پی غور

با جگر گوشگان شد اندر شور

191191

داد فرمان که هر سه بدر منیر

پیش گیرنده ره ز پیش سریر

192192

تا حد ملک شهریار بود

هر که ماند گناهکار بود

193193

زین سخن هر سه تن ز جای شدند

توشه بستند و ره گرای شدند

194194

ره نوشتند بی شکیب و سکون

تا شدند از دیارشان بیرون

195195

در رسیدند تا به اقلیمی

که از آن بود ملکشان نیمی

196196

روزی از گردش ستاره و ماه

می نوشتند سوی شهری راه

197197

تا که از پیش زنگی چون قیر

تک زنان سویشان گذشت چو نیر

198198

گفت کای رهروان زیبا روی

شتری دید کس روان زین سوی

199199

زان سه برنا یکی زبان بگشاد

نقش نادیده را روان بگشاد

200200

گفت کان گمشده که رفت از دست

یک طرف کور هست گفتا هست

201201

دومین باز کرد لب خندان

گفت او را کمست یک دندان

202202

سومین هوشمند با تمیز

گفت یک پای لنگ دارد نیز

203203

گفت چون راست شد نشانی او

بایدم ره به هم عنانی او

204204

باز گفتند هر یکیش جواب

که همین راه گیر و رو بشتاب

205205

مرد پوینده راه پیش گرفت

رفت و دنبال کار خویش گرفت

206206

آن جوانان براه گام به گام

می نمودند نرم نرم خرام

207207

تا زمانیکه گرم گشت سپهر

موج آتش فشاند چشمه مهر

208208

زیر عالی درخت انبه شاخ

کش دو پرتاب بود سایه فراخ

209209

در رسیدند رنجدیده ز راه

میل کردن سوی آب و گیاه

210210

چشمه دیدند دست و پا شستند

بر گل و سبزه خوابگه جستند

211211

چون ز یاد خوش درونه نواز

نرگس مستشان شد اندر ناز

212212

ساربان باز در رسید چو باد

با زبانی چو خنجر پولاد

213213

گفت این سوی تا بیک فرسنگ

پایم از تاختن نداشت درنگ

214214

دیده گردی از آن رمیده ندید

گرد چه بود که آفریده ندید

215215

گفت ازیشان یکی که بشنو گفت

هر چه دیدیم چون توانش نهفت

216216

هست بارش دو سوی رویاروی

روغن این سوی و انگبین آن سوی

217217

دومین کرد روی کار بر او

هست گفتا زنی سوار بر او

218218

سومین گفت زن گرانبار است

وز گرانیش کار دشوارست

219219

ساربان زانهمه نشان درست

گرد شک را ز پیش خاطر شست

220220

آگهی چون نداشت از فن شان

چنگ در زد سبک بدامنشان

221221

زان نفیر و فغان کزو برخاست

گرد گشتند خلق از چپ و راست

222222

تا نهایت بران قرار افتاد

که بباید شدن چو کار افتاد

223223

ملک عهد را خبر کردن

راه انصاف را نظر کردن

224224

ساربان ماجرای حال که بود

وانهمه پاسخ و سوال که بود

225225

گفت اول دعای دولت شاه

که بمان تا بود سپید و سیاه

226226

ماسه بر نامسافریم و غریب

در تک و پویه زاری و خورد نصیب

227227

می‌بریدیم ره ز گرش دهر

نارسیدیم بر در این شهر

228228

او شتر جست و ما به لابه و لاغ

تازه کردیم نقش او را داغ

229229

شد ملک گرم از این حکایت و گفت

کانچه پیداست چون توانش نهفت

230230

برده را بازده بهانه مکن

خویشتن را به بد نشانه مکن

231231

این سخن گفت و چون ستمکاران

بندشان کرد چون گنهکاران

232232

آن جوانان نغز با فرهنگ

سوی زندان شدند با دل تنگ

233233

شتر یاوه گشته با همه ساز

بر در ساربان رسید فراز

234234

مردی آمد که در فلان کهسار

بر درختیش مانده بود مهار

235235

من بران سو شدم بخار کشی

دیدم و کردمش مهار کشی

236236

زن که بالاش بود گفت نشان

تا من آوردمش بر تو کشان

237237

ساربان دادش آنچه واجب بود

بس به سوی ملک روان شد زود

238238

گفت باشد که من ز دولت شاه

یافتم هر چه یاوه و گشت ز راه

239239

شتر و هر چه بود بار بر او

وان عروسی که بد سوار براو

240240

شه نظر سوی عدل فرماید

بندیان را ز بند بگشاید

241241

شه ز آزار به گناهی چند

از جگر بر کشید آهی چند

242242

خواندشان با هزار خجلت و شرم

نرم دل کردشان به پرسش نرم

243243

وانگهی دادشان ز بند خلاص

خلعتی داد هر یکی را خاص

244244

پس بپرسیدشان که قصه خویش

باز پاید نمودن از کم و بیش

245245

کانچه مردم ندید پیکر او

چون نشانی دهد ز جوهر او

246246

ماجرا گرد رست باشد و راست

خواسته بی کران دهم بی خواست

247247

ور کم و بیش در میان آید

سر شمشیر در زبان آید

248248

پس یکی زان سه تن زبان بگشاد

گفت بادی همیشه خرم و شاد

249249

من که کوریش را نشان گفتم

بینشم ره نمود زان گفتم

250250

همه یک سوی دیدم اندر راه

خوردنش از درخت و خاره گیاه

251251

دومین گفت کز ره فرهنگ

من بیک پای ازانش گفتم لنگ

252252

کانچنان دیدمش براه نشان

که به یک پای رفته بود کشان

253253

برگ و شاخی که خورد کرده او

دیدم افتاده نمی خورد او

254254

هر چه ناخورده می نمود در او

برگ یک یک درست بود در او

255255

شاه گفتا که آن سه چیز نخست

هر چه گفتید راست بود و درست

256256

سه دیگر بدانش و تمیز

روشن وراست گفت باید نیز

257257

بازیکتن زبان راز گشاد

وانچه درپرده بود باز گشاد

258258

گفت کاول دمی که از من رفت

ماجرا ز انگبین و روغن رفت

259259

وان چنان بد که در خس و خاشاک

دیدم آلایشی چکیده به خاک

260260

مگس افکنده بود یک سو شور

سوی دیگر قطار لشکر مور

261261

هر چه در وی دوید مور به جهد

حکم کردم که روغن است نه شهد

262262

وانچه سویش مگس نمود هجوم

به فراست شد انگبین معلوم

263263

آن چنان دیدمش که گشت یقین

اثر زانو شتر به زمین

264264

گشت پیدا ز پهلوی زانو

نقش نعلین‌های کدبانو

265265

گفت سوم که رای من بنهفت

زان سبب حامل و گرانش گفت

266266

کاندران جای کان جمازه نشین

بر جمازه سوار شد ز زمین

267267

گفتم این حامل گرانبار است

کزمین خاستنش دشوار است

268268

شاه کز هر سه تن شنید جواب

بنده شد زان فراستی به صواب

269269

هر یکی را به صد نوا و نواخت

ساخت برگی چنان که باید ساخت

270270

زان نمو دارد ور بینی‌شان

کرد رغبت به همنشینی‌شان

271271

منزلی دادشان درون سرای

تا بود نزدشان به خلوت جای

272272

دل چو گشتیش فارغ از همه کار

تازه کردی نشاط را بازار

273273

با حریفان تو و به تنهائی

باده خوردی به مجلس آرائی

274274

گوش کردی دم نهانی شان

بهره جستی ز کاردانی‌شان

275275

آنگهی گفت جمله را خندان

کافرین بر شما خردمندان

276276

با شما دوستان با تمیز

یافتم بهره‌مندی از همه چیز

277277

با شما عیش موجب هنر است

هر چه پیش است سود بیشتر است

278278

لیک گردندهٔ جهان پیمای

نتوان بند کرد در یک جای

279279

ازین نمط خواست عذرها بسیار

بس بهر یک سپرد صد دینار

280280

هر سه از بخت شادمانهٔ خویش

ره گرفتند سوی خانه خویش ...

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

شکر حق را که از خزاین غیب

ریخت چندان جواهرم در جیب

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»هشت بهشت»بخش 2 - پایان سرودن مثنوی‌های خمسه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور