شاعر: امیرخسرو دهلوی
گر چه از ما واگسستی صحبت دیرینه را
جا مده باری تو در دل دوستان دینه را
خورد عاشق چیست پیکانهای زهرآلود هجر
وصل چون یار تو باشد بازجو لوزینه را
بسکه خوشدل با غمم شبهای درد خویش را
دوست می دارم چو طفل کور دل آدینه را
محتسب گو تا چو من صوفی رسوا را به شهر
گشت فرماید به گردن بسته این پشمینه را
طعنه زد بر بیدلان خسرو که شد زینسان خراب
فرقتت از جان او خوش می کشد این کینه را
زمین
آه از زنگ کدورت پاک سازد سینه را
می شود روشن ز خاکستر سواد آیینه را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 231
صاف کن ای سنگدل با دردمندان سینه را
می کند دربسته آهی خانه آیینه را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 232
هست یک نسبت به نیک و بد دل بی کینه را
نیست صدر و آستانی خانه آیینه را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 233
فارسی متن کا ماخذ: گنجور