شاعر: امیرخسرو دهلوی
اگر چه از تو دل خسته و غمین دارم
بدین خوشم که بتی چون تو نازنین دارم
برای آن که کشم پیش چشم بیمارت
متاع عافیت اینک در آستین دارم
به بند زلف تو زنجیر جان خود سازم
دل ستم زده را چند گه براین دارم
به وصل تو چه بیارم نمود گستاخی
که شحنه ای چو فراق تو در کمین دارم
به ناز بینی و بدخو شدی و هم بد نیست
که دلبری چو تو بدخوی و نازنین دارم
مرا اگر چه که بر دست غم فروخته ای
هنوز داغ غلامیت بر جبین دارم
اگر چه خسرو روی زمین شدم به سخن
هم از وفا سوی تو روی بر زمین دارم
زمین
چو خامه معنی نازک در آستین دارم
چرا ز سرزنش تیغ دل غمین دارم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5721
ز من حذر نکنی گر لباس دین دارم
نهفته کافرم و بت در آستین دارم
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 249
همیشه گریه تلخی در آستین دارم
به نرخ زهر فروشم گر انگبین دارم
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 454
فارسی متن کا ماخذ: گنجور