صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 34 - پاسخ خسرو به شیرین

بخش 34 - پاسخ خسرو به شیرین

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

جوابی با هزاران عذر چون قند

گشاد و کرد شیرین را زبان بند

2

که ای داروی چشمم خاک کویت

دلم دیوانهٔ زنجیر مویت

3

ز رخسار تو چشمم باد پر نور

وزان رخسار زیبا چشم بد دور

4

ترا کز آشنایی صد زیان بود

اگر بیگانه گشتی جای آن بود

5

منم کز آستانت سر نتابم

وگر تیغم زنی رخ بر نتابم

6

همی کن هر چه خواهی در حضورم

مکن بهر خدا از خویش دورم

7

من و شبها و جان محنت اندود

ز لرزانی تنی چون سائه دود

8

در صبح امیدم بی کلید است

که پایان شب غم ناپدید است

9

همه روزم بهر سوئی دل و هوش

مگر روزی ز نامت خوش کنم گوش

10

همه شب چشم حسرت در ره باد

مگر وقتی ز بویت دل کنم شاد

11

ز تو چندین غمم در دل نهانی

هنوزت دوست میدارم که جانی

12

به زاری گویمت در ساز با من

مباش از پرده سنگ انداز با من

13

به خسرو گفت کای چشم مرا نور

مباد از روی خوبت چشم من دور

14

مرا کشتی و من از مهربانی

گهت جان خوانم و گه زندگانی

15

غمت در من چنان گشت آتش انگیز

که خاکستر شدم زین آتش تیز

16

هنوز اندر طریق عشق خامم

که می باید هنوز از ننگ و نامم

17

بسی کوشیدم اندر پرده پوشی

که پوشم ناله‌ها را در خموشی

18

چه افتاده است نی نومیدم از خویش

که بهر چون توئی سوزم دل ریش

19

هنوز رخ چو برگ یاسمین است

هنوزم سرو بالا نازنین است

20

هنوزم گیسوان آشفته کارند

هنوزم آهوان مردم شکارند

21

هنوز سیب سیمین نارسیداست

هنوزم درج لولو بی کلید است

22

هنوز ار لب سر خون ریز دارم

هنوز از غمزه پیکان تیز دارم

23

هنوز اندر سرم صد گونه ناز است

هنوز افسانهٔ زلفم دراز است

24

مرا عشقت چنین کرده‌است بی زور

که شیرینم به رویت با همه شور

25

وگر نه من به حسن آن آفتابم

که نتواند فلک دیدن به خوابم

26

سر خود گیر کایندر پایگیر است

که افسونت نه با ما جایگیر است

27

بگفت این و کشید از دل یکی آه

که آتش در گرفت اندر دل شاه

28

چو خسرو پاسخ دل خواه نشنید

به گوش خود ز شیرین آه نشنید

29

فرود آمد ز چشمش سیل اندوه

چو باران بهاری بر سر کوه

30

کنیزی شد صنم را تنگ دل کرد

که ابر از گریه دریا را خجل کرد

31

شکر لب چون شنید این داستان را

شکیبائی نماند آن دلستان را

32

خرد را خواست با خود پای دارد

به مستوری قدم بر جای دارد

33

بسی کوشید جان مستندش

نیامد بند بال سودمندش

34

دل از عقل خیال اندیش برداشت

حجاب نام و ننگ از پیش برداشت

35

ز بی صبری دوید از پرده بیرون

حیا را مقنع از سر کرده بیرون

36

چو آمد پیش آن از ردهٔ خویش

پشیمان از خود و از کردهٔ خویش

37

به زاری پای شه بوسید غمناک

چو آب چشم خود غلطید در خاک

38

چو شه این دید دودش در سر افتاد

ز پشت زین چو بیهوشان در افتاد

39

فتاده هر دو تن تا دیر ماندند

به دل تشنه بدیده سیر ماندند

40

چو باز آمد ز صفرا هر دو را هوش

صنم بر خاست با صد عذر چون نوش

41

به خواهش دست زد در دامن شاه

به قصرش برد و خالی کرد درگاه

42

نماز شام بود و شمع در تاب

که آن خورشید شد مهمان مهتاب

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به زاری گفت کای جانم بتو شاد

غمت شادی فزای جان من باد

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»خسرو و شیرین»بخش 33 - گفتگوی خسرو و شیرین

اگلی نظم

چو فرخ ساعتی باشد که تقدیر

دو عاشق را کند با هم به تدبیر

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»خسرو و شیرین»بخش 35 - غزل سرائی باربد از زبان خسرو

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور