آن ترک نازنین که جهانی شکار اوست
دلها اسیر سلسله مشکبار اوست
اندیشه نیست گر طلب جان کند زمن
اندیشه من از دل نااستوار اوست
بادا بقای زلف و رخ و قامت و لبش
یک جان من که سوخته هر چهار اوست
آن ناخدای ترس، همه روز مست ناز
دیوانه چو من همه شب در خمار اوست
گر دل برد ز دست ببر گو که حق اوست
ور جان کند شکار بکن گو که کار اوست
دل شد ز دست و سوز دلم ماند، هم خوشم
کاین داغ در درونه من یادگار اوست
خونم که آب می کنی، ای دیده، رنج نیست
لیکن میا ز دیده که آنجا گذار اوست
ما را ز آرزوی لبت جان به لب رسید
ای بخت، آنکه همچو تویی در کنار اوست
خسرو، گرت خیال پرستش امان دهد
زنهارش استوار نداری که یار اوست
زمین
یار من آن که لطف خداوند یار اوست
بیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 93
در هر دلی که ریشه کند پیچ و تاب عشق
پیوسته همچو زلف، سرش در کنار اوست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1936
ماری است نی که مهره دل بیقرار اوست
جاروب سینه ها نفس بی غبار اوست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1937
فارسی متن کا ماخذ: گنجور