صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مجنون و لیلی
  4. »بخش 31 - در ختم این نامهٔ مسلسل مجنون و لیلی، که هر رقمش مقر قلب است و خط کشیدن برونمای حرف گیران، که صحیفهٔ مردمان انگشت پنج کنند، و چون نامه ایشان کسانی بر پیچند، از پیچ پیچ مشتی آتام حسن التفاوت کنند، ان شاء الله که کرام الکاتبین این نامه را سیاه نه پیچاند، یوم نطوی اسماء کطی السجل للکتب

بخش 31 - در ختم این نامهٔ مسلسل مجنون و لیلی، که هر رقمش مقر قلب است و خط کشیدن برونمای حرف گیران، که صحیفهٔ مردمان انگشت پنج کنند، و چون نامه ایشان کسانی بر پیچند، از پیچ پیچ مشتی آتام حسن التفاوت کنند، ان شاء الله که کرام الکاتبین این نامه را سیاه نه پیچاند، یوم نطوی اسماء کطی السجل للکتب

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چون گنج هنر گشاد بختم

نوباوهٔ غیب گشت رختم

22

ارزانی گوهر گران خیز

کرد از همه سو خزنده را تیز

33

می‌خواست بسی دل هوس باز

کز سحر قدیم نو کنم ساز

44

بیرون دهم از دم درونی

با جادوی رفته هم فسونی

55

پی بر، پی او، چنانک دانم

گفتم قدمی زدن توانم

66

از شیوهٔ خود رمیده گشتم

تسلیم همان جریده گشتم

77

چیدم به قلم نمونه‌ای بیش

بر دم ز میان تکلف خویش

88

آرایش پیکر معانی

شستم به سلامت و روانی

99

زان سکه که مرد پر هنر داشت

زین به نتوان نمونه برداشت

1010

گر خود به زلال من شدی غرق

ممکن نشدیش در میان فرق

1111

زین پیش تفاوتی ندانم

کان از دل اوست وین ز جانم

1212

مردم که به زاد توأمانند

هم هر دو به یکدگر نمانند

1313

دو خط که نویسی از یکی دست

هم نوع تفاوتی درو هست

1414

نقاش، که پیکری نشان کرد،

دیگر نتواند آن چنان کرد

1515

مقصود من از بیان این حرف

طرز سخنت و صرفهٔ صرف

1616

کاقبال کسان به زهرهٔ شیر

به زین نتوان ستد به شمشیر

1717

ای آنکه به مرا نهی نام

وز غورهٔ خویش کنی کام

1818

از من نظرت به چشم سوزن

واندر دف تو هزار روزن

1919

گر ما ز هنر تهی میانیم

با روی تو بگوی، تا بدانیم

2020

نبود چو فسانهٔ تو نامی

بیهوده چه لافی از «نظامی»

2121

گفتی: دم اوست مرده رازیست،

آن زان ویست، زان تو چیست؟!

2222

گر زان قدح آری آب خوردم

بی گفت تو اعتراف کردم

2323

صد رحمت ایزدی بران مرد

کز کیسهٔ خود بود جوان مرد

2424

زان کرده‌ام این نوای خوش ساز

تا گوش زمانه را کنم باز

2525

زنده‌ست به معنی اوستادم

ور نیست منش حیات دادم

2626

آن گنج فشان گنجه پرورد

بودست بدین متاع در خورد

2727

وانگه ز جهان فراغ جسته

وز شغل زمانه دست شسته

2828

باری نه به دل مگر همین بار

کاری نه دگر مگر همین کار

2929

گنجی و دلی ز محنت آزاد

آسودگی تمام بنیاد

3030

از هر ملکی و نیک نامی

اسباب معاش را نظامی

3131

مسکین من مستمند بی توش

از سوختگی، چو دیگ، در جوش

3232

شب تا سحر و ز صبح تا شام

در گوشهٔ غم نگیرم آرام

3333

باشم ز برای نفس خود رای

پیش چو خودی، ستاده بر پای

3434

مزدی که دهند، منت داد

وان رنج که من برم، همه باد

3535

چون خر که علف کشد به زاری

ریزند جوش، ولی به خواری

3636

گر از پس هفته‌ای زمانی

یابم ز فراغ دل نشانی

3737

سهلست به فرصتی چنان تنگ،

کاونده چه زر برارد از سنگ؟

3838

ممدوح خجسته را کنم یاد،

یا رغبت سینه را دهم داد؟

3939

بخت این که سخن سبک عنانست

کان دل دل و گنج بر زبانست

4040

کلکم که سرش زبان غیب است

گنجینه گشای کان غیب است

4141

آواز دهد چو در روانی

لبیک زنان دود معانی

4242

از جنبش نظم گرم رفتار

دلالهٔ فکر مانده بی کار

4343

گر از تک و پوی آب و نانم

بودی قدری خلاص جانم

4444

روشن گشتی که از چنین در

آفاق چگونه کردمی پر

4545

با این همه هر که بیند این گنج

معلوم کند حد سخن سنج

4646

از شکر خدای خوش کنم کام

کاغاز صحیفه شد به انجام

4747

نامش که زغیب شد مسجل

«مجنون لیلی» به عکس اول

4848

تاریخ ز هجرت آنچه بگذشت

سالش نودست و شش صد و هشت

4949

امید که هر خرد پناهی

از چشم رضا کند نگاهی

5050

زانکس که نگه کند به تمکین

انصاف طلب کنم، نه تحسین

5151

یارب چو من سیاه نامه

کاراستم این ورق به خامه

5252

هر چند بد آمد این شمارم

چشم از تو، به جز بهی ندارم

5353

شعر، ار چه صلاح کار دین نیست

بر وی، ز شریعت آفرین نیست

5454

این نامه، سزای آفرین باد!

انشاء الله که همچنین باد!

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ماتم کده شد جهان نهان نیست

ماتم زده کیست کاز جهان نیست

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مجنون و لیلی»بخش 30 - این مویهای بی‌جان، به گیسوی منور مادر مغفورهٔ خویش، که تاب الشیب نوری داشت، راست افتاد، و بدین نالهای سوزان، نفس حسن را خاکستر کرده شد و گوهر پاک برادر حسام الدین را، که در میان خاک، خورد مور چه گشت، روشن گردانیده آمد، تعمده الله به غفرانه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور