شاعر: امیرخسرو دهلوی
در دیده چه کار آید؟ این اشک چو بارانم
بر دیده اگر، جانا، سروی چو تو بنشانم
خود را به سر کویت بدنام ابد کردم
از هر چه جز این کردم، از کرده پشیمانم
جانم به فدات آن دم کز بعد دو سه بوسه
گویم که یکی دیگر گویی تو که نتوانم
از تیغ جفایم کش بی هیچ دیت، زیرا
زین بیش نمی ارزد در نرخ وفا جانم
گر با تو غمی گویم، در خواب کنی خود را
این درد دل است آخر، افسانه نمی خوانم
تو نام کرم گیری من جور و ستم خوانم
گر چه به زبان گویی، من نام تو می دانم
جانی دگرم باید شکرانه فرمانت
آن لحظه که در کشتن آید ز تو فرمانم
چاک دلم، ای محرم، چون دوخت نمی دانی
ضایع چه کنی رشته در چاک گریبانم؟
عشق بت و بیم جان این نقد به کف تا کی؟
خسرو، به غزل بر گو تا دست برافشانم
زمین
در عشق سلیمانی من همدم مرغانم
هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1466
این شکل که من دارم ای خواجه که را مانم
یک لحظه پری شکلم یک لحظه پری خوانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1467
آن دوست که من دارم وآن یار که من دانم
شیریندهنی دارد، دور از لب و دندانم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 412
فارسی متن کا ماخذ: گنجور