صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »مجنون و لیلی
  4. »بخش 29 - خبر یافتن مجنون دردمند، از بیماری لیلی، و از حلقهٔ سگان بیابان زنجیر گسستن، و به حلقه زدن در لیلی آمدن، و از پیش جنازهٔ لیلی را در حلقهٔ رحیل دیدن، و نثار شاهانه از دیده ریختن، و به موافقت محفه عروس، سوی شبستان لحد، بر عزم خلوت صحیحه روان شدن

بخش 29 - خبر یافتن مجنون دردمند، از بیماری لیلی، و از حلقهٔ سگان بیابان زنجیر گسستن، و به حلقه زدن در لیلی آمدن، و از پیش جنازهٔ لیلی را در حلقهٔ رحیل دیدن، و نثار شاهانه از دیده ریختن، و به موافقت محفه عروس، سوی شبستان لحد، بر عزم خلوت صحیحه روان شدن

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

خوانندهٔ این خط کهن‌سال

زین گونه نمود صورت حال

22

کان بت چو ازین سرای غم رفت

با همرهٔ عشق در عدم رفت

33

مادر که بدید حال لیلی

برداشت به نوحه وای ویلی

44

آهی ز جگر چنان برآورد

کاختر ز دَمَش فغان برآورد

55

خویشان بهم آمدند دل تنگ

رخساره، ز خون دیده گل رنگ

66

کردند، به درد، پیرهن چاک

دستار شرف زدند بر خاک

77

مجنون ز خبر کشی وفادار

آگه شده بود زحمت یار

88

آزرده دل و جگر دریده

بر در، به عیادتش رسیده

99

کامد ز درون در نفیری

وز خانه پدید شد سریری

1010

لیلی گویان برادر و خویش

ایشان ز پس و جنازهٔ در پیش

1111

بردند برون جنازهٔ ماه

برخاست فغان ز کوچه و راه

1212

عاشق که نظاره‌ای چنان دید

برداشت قدم که هم عنان دید

1313

در پیش جنازه رفت خندان

نی درد، و نه داغ دردمندان

1414

از دیده ره جنازه میروفت

می‌گفت سرود و پای می‌کوفت

1515

نظم از سرو جد و حال میخواند

خوش خوش غزل وصال میخواند

1616

کالمنه الله، از چنین روز

کز هجر برست، جان پر سوز

1717

در بزم وصال، خوش نشستیم

وز ننگ فراق، باز رستیم

1818

بی منت دیده روی بینیم

بی زحمت لعل بوسه چینیم

1919

بی پردهٔ خلق، جلوه سازیم

بی طعنهٔ خصم، عشق بازیم

2020

آن دست که از جهان بداریم

در گردن یکدگر در آریم

2121

هم خانه شویم موی در موی

هم خوابه بُویم روی بر روی

2222

زین خواب دراز بی ملامت

سر بر نکنیم تا قیامت

2323

باید لحدی به تنگی آراست

تا هر دو جسد یکی شود راست

2424

نَبوَد من خسته را درین شور

خلوت کده‌ای نکوتر از گور

2525

نی بینش دیده بان بافسوس

نی دیده کشی ز چشم جاسوس

2626

افتاده، دو یار داغ دیده

وز غم، به اجل فراغ دیده

2727

ای کامده‌ای به طعن مجنون،

مردت خوانم، گر آیی اکنون

2828

زین سان همه ره ترانه می‌زد

رقص خوش عاشقانه می‌زد

2929

آنرا که درونه زنده وش بود

زین زمزمهٔ فراق خوش بود

3030

وانکس که نداشت لذت درد

در گریهٔ زار خنده می‌کرد

3131

خلقی به گمان که مرد بی هوش

از بی خودی آمده است در جوش

3232

می‌رفت، بدان ترنم و تاب

تا خوابگهٔ نگار خوش خواب

3333

چون شد که آنکه دور افلاک

در خاک نهد ودیعت خاک

3434

گریان، جگر زمین گشادند

وان کان نمک درو نهادند

3535

مجنون ز میان انجمن جست

وافتاد به دخمهٔ لحد پست

3636

بگرفت عروس را در آغوش

رو داشت بر روی و دوش بر دوش

3737

دو اختر سعد را به پاکی

افتاد قران به برج خاکی

3838

خویشان صنم ز شرم آن کار

جستند به غیرت اندر ان غار

3939

تاساز کنند، خشم و خون ریز

بر کشته زنند خنجر تیز

4040

چون دست به پنجه در زدندش

پی‌چاک غضب بسر زدندش

4141

او از سر و پنجه بی خبر بود

پنجش به شکنجهٔ دگر بود

4242

با هم شده بود پوست با پوست

پرواز نموده دوست با دوست

4343

کردند به جنبش آزمونش

از جان رمقی نداشت خونش

4444

بازو که حمایل صنم گشت

از هم نگشاد، بس که خم گشت

4545

افتاد به مغزشان غباری

کز یار جدا کنند یاری

4646

پیری دو سه از بزرگواران

گفتند به چشم سیل باران

4747

کاین کار نه شهوت هواییست

سِرّی ز خزینهٔ خداییست

4848

ورنه به هوس، کس نجوید

کز جان عزیز دست شوید

4949

خوش وقت کسی که از دل پاک

در راه وفا چنین شود خاک

5050

وصل ار چه بر اهل دل وبالست

وصلی که چنین بود، حلالست

5151

گر عاشقی این مقام دارد،

تقوای جهان چه نام دارد؟

5252

تا هر دو، نه در مغاک بودند

ز آلایش نفس پاک بودند

5353

و امروز که شهربند خاکند

پیداست که خود چگونه پاکند!

5454

اولیٰ بُوَد از چنین نشانی

پاکیزه تنی به پاک جانی

5555

در هم مکنید حال ایشان

در گردن ما وبال ایشان

5656

از سوز دل، آن حکایت زار

کرد آن همه را، درون دل کار

5757

کردند، به درد اشک ریزی

بر هر دو فتاده خاک بیزی

5858

زان روضه که در گداز گشتند

گریان سوی خانه باز گشتند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

آمد چو خزان به غارت باغ

بنشست به جای بلبلان زاغ

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مجنون و لیلی»بخش 28 - صفت برگ ریز، و دوادو باد خزان، و از آسیب صدمات حوادث، سر نهادن سرو لیلی در خاک، و بی بالش ماندن

اگلی نظم

ماتم کده شد جهان نهان نیست

ماتم زده کیست کاز جهان نیست

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مجنون و لیلی»بخش 30 - این مویهای بی‌جان، به گیسوی منور مادر مغفورهٔ خویش، که تاب الشیب نوری داشت، راست افتاد، و بدین نالهای سوزان، نفس حسن را خاکستر کرده شد و گوهر پاک برادر حسام الدین را، که در میان خاک، خورد مور چه گشت، روشن گردانیده آمد، تعمده الله به غفرانه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور