خیام»نوروزنامه»بخش 22 - حکایتبخش 22 - حکایتشاعر: خیامآغازاختتامآغازاختتامنقل کریںگویند بهرام گور روزی پیش نعمان منذر ایستاده بود که پروردگار او بود، بیک کمان دو تیر انداخت و دو مرغ را بدان دو تیر از هوا فرود آورد، نعمان گفت ای پسر تا جهان بوده است نه چون تو تیر انداز بود و نه تا جهان باشد خواهد بود،◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمسام نریمان (را) پرسیدند که « ای پیروزگرِ سالار! آرایشِ رزم چیست؟» جواب داد که « حمیدِ شاه (؟حمیّتِ شاه) و دانشِ سپهبد به آرای و مبارزِ هنری که زره دارد و با کمان جنگ جوید.»خیام»نوروزنامه»بخش 21 - حکایتاگلی نظمگویند روزی حکیمی پسر خویش را پند میداد گفت «ای پسر ، اسپ دوست دار و کمان عزیز دار و بیحصار مباش و حصار بیمترس مدار.» گفت «ای پدر ، اسپ و کمان دانستم. حصار و مترس از کجا؟» گفت « حصار، مبارزست و مترس زره » یعنی بیزره مباش تا توانی.خیام»نوروزنامه»بخش 23 - حکایتماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمسام نریمان (را) پرسیدند که « ای پیروزگرِ سالار! آرایشِ رزم چیست؟» جواب داد که « حمیدِ شاه (؟حمیّتِ شاه) و دانشِ سپهبد به آرای و مبارزِ هنری که زره دارد و با کمان جنگ جوید.»خیام»نوروزنامه»بخش 21 - حکایت
اگلی نظمگویند روزی حکیمی پسر خویش را پند میداد گفت «ای پسر ، اسپ دوست دار و کمان عزیز دار و بیحصار مباش و حصار بیمترس مدار.» گفت «ای پدر ، اسپ و کمان دانستم. حصار و مترس از کجا؟» گفت « حصار، مبارزست و مترس زره » یعنی بیزره مباش تا توانی.خیام»نوروزنامه»بخش 23 - حکایت