صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. خیام
  2. »نوروزنامه
  3. »بخش 2 - آغاز کتاب نوروز نامه

بخش 2 - آغاز کتاب نوروز نامه

شاعر: خیام

درین کتاب که بیان کرده آمد در کشف حقیقت نوروز که به نزدیک ملوک عجم کدام روز بوده است و کدام پادشاه نهاده است و چرا بزرگ داشته‌اند آن را و دیگر آیین پادشاهان و سیرت ایشان در هر کاری مختصر کرده آید، ان شاء الله تعالی. اما سبب نهادن نوروز آن بوده است که چون بدانستند که آفتاب را دو دور بود: یکی آنک هر سیصد و شصت و پنج روز و ربعی از شبانه‌روز به اول دقیقه حمل باز آید به همان وقت و روز که رفته بود بدین دقیقه نتواند آمدن؛ چه هر سال از مدت همی کم شود. و چون جمشید آن روز را دریافت «نوروز» نام نهاد و جشن آیین آورد. و پس از آن پادشاهان و دیگر مردمان بدو اقتدا کردند. و قصه آن چنان‌ست که چون گیومرت اول از ملوک عجم به پادشاهی بنشست خواست که ایام سال و ماه را نام نهد و تاریخ سازد تا مردمان آن را بدانند. بنگریست که آن روز بامداد آفتاب به اول دقیقه حمل آمد. موبدان عجم را گرد کرد و بفرمود که تاریخ ازین جا آغاز کنند. موبدان جمع آمدند و تاریخ نهادند. و چنین گفتند موبدان عجم -که دانا آن روزگار بوده‌اند- که «ایزد تبارک و تعالی دوانزده فریشته آفریده است. از آن، چهار فرشته بر آسمان‌ها گماشته است تا آسمان را به هر چه اندروست از اهرمنان نگاه دارند. و چهار فریشته را بر چهار گوشهٔ جهان گماشته است تا اهرمنان را گذر ندهند که از کوه قاف بر گذرند». و چنین گویند که «چهار فرشته در آسمان‌ها و زمین‌ها می‌گردند و اهرمنان را دور می‌دارند از خلایق». و چنین می‌گویند که «این جهان اندر میان آن جهان چون خانه‌ای‌ست نو اندر سرای کهن برآورده. و ایزد تعالی آفتاب را از نور بیافرید و آسمان‌ها و زمین‌ها را بدو پرورش داد. و جهانیان چشم به روی دارند که نوری‌ست از نورهای ایزد تعالی. و اندر وی با جلال و تعظیم نگرند که در آفرینش وی ایزد تعالی را عنایت بیش از دیگران بوده است». و گویند مثال این چنان‌ست که ملکی بزرگ اشارت کند به خلیفتی از خلفای خویش که او را بزرگ دارند و حق هنر وی بدانند که هر که وی را بزرگ داشته است ملک را بزرگ داشته باشد. و گویند «چون ایزد تبارک و تعالی بدان هنگام که فرمان فرستاد که ثبات بر گیرد تا تابش و منفعت او به همه چیزها برسد، آفتاب از سر حمل برفت و آسمان او را بگردانید و تاریکی از روشنایی جدا گشت و شب و روز پدیدار شد و آن آغازی شد مر تاریخ این جهان را. و پس از آن به هزار و چهارصد و شصت و یک سال به همان دقیقه و همان روز باز رسید، و آن مدت هفتاد (و سه بار قران) کیوان و اورمزد باشد که آن را قران اصغر خوانند. و این قران هر بیست سال باشد. و هر گاه که آفتاب دور خویشتن سپری کند و بدین جای برسد و زحل و مشتری را به همین برج که هبوط زحل اندر اوست قران بود با مقابله این برج میزان که زحل اندر اوست یک دور این جا و یک دور آن جا برین ترتیب که یاد کرده آمد. و جایگاه کواکب نموده شد، چنانک آفتاب از سر حمل روان شد. و زحل و مشتری با دیگر کواکب آن جا بودند. به فرمان ایزد تعالی حال‌های عالم دیگرگون گشت، و چیزها، نو بدید آمد؛ مانند آنک در خورد عالم و گردش بود. چون آن وقت را دریافتند ملکان عجم، از بهر بزرگ داشت آفتاب را و از بهر آنکه هر کس این روز را در نتوانستندی یافت نشان کردند. و این روز را جشن ساختند. و عالمیان را خبر دادند تا همگنان آن را بدانند و آن تاریخ را نگاه دارند. و چنین گویند که «چون گیومرت این روز را آغاز تاریخ کرد، هر سال آفتاب را (و چون یک دور آفتاب بگشت در مدت سیصد و شصت و پنج روز) به دوانزده قسمت کرد هر بخشی سی روز، و هر یکی را از آن نامی نهاد و به فریشته‌ای باز بست از آن دوانزده فرشته که ایزد تبارک و تعالی ایشان را بر عالم گماشته است». پس آنگاه دور بزرگ را که سیصد و شصت و پنج روز و ربعی از شبانه‌روزی‌ست سال بزرگ نام کرد و به چهار قسم کرد. چون چهار قسم ازین سال بزرگ بگذرد نوروز بزرگ و نوگشتن احوال عالم باشد. و بر پادشاهان واجب‌ست آیین و رسم ملوک به جای آوردن از بهر مبارکی و از بهر تاریخ را و خرمی کردن به اولِ سال. هر که روز نوروز جشن کند و به خرمی پیوندد تا نوروز دیگر عمر در شادی و خرمی گذارد. و این تجربت حکما از برای پادشاهان کرده‌اند،

فروردین ماه: به زبان پهلوی است. معنی‌اش چنان باشد که این آن ماه‌ست که آغاز رستن نبات در وی باشد. و این ماه مر برج حمل راست که سر تا سر وی آفتاب اندرین برج باشد.

اردبهشت ماه: این ماه را در اردبهشت نام کردند یعنی این ماه آن ماه‌ست که جهان اندر وی به بهشت ماند از خرمی. و «ارد» به زبان پهلوی «مانند» بود. و آفتاب اندرین ماه بر دور راست در برج ثور باشد و میانهٔ بهار بوَد.

خرداد ماه: یعنی آن ماه‌ست که خورش دهد مردمان را از گندم و جو و میوه. و آفتاب درین ماه در برج جوزا باشد.

تیر ماه: این ماه را بدان تیر ماه خوانند که اندرو جو و گندم و دیگر چیزها را قسمت کنند. و تیر آفتاب از غایت بلندی فرود آمدن گیرد. و اندرین ماه آفتاب در برج سرطان باشد. و اول‌ماه از فصل تابستان بوَد.

مرداد ماه: یعنی خاک «داد» خویش بداد از برها و میوهای پخته که در وی به کمال رسد. و نیز هوا در وی مانند غبار خاک باشد و این ماه میانهٔ تابستان بوَد و قسمت او از آفتاب مر برج اسد (را) باشد.

شهریور ماه: این ماه را از بهر آن شهریور خوانند که ریو دخل بوَد یعنی دخل پادشاهان درین ماه باشد. و درین ماه برزگران را دادن خراج آسان‌تر باشد. و آفتاب درین ماه در سنبله باشد و آخر تابستان بوَد.

مهر ماه: این ماه را از آن مهر ماه گویند که مهربانی بود مردمان را بر یکدیگر. از هر چه رسیده باشد -از غله و میوه- نصیب باشد، بدهند، و بخورند بهم. و آفتاب درین ماه در میزان باشد. و آغاز خریف بوَد.

آبان ماه: یعنی آب‌ها درین ماه زیادت گردد از باران‌ها که آغاز کند. و مردمان آب گیرند از بهر کشت. و آفتاب درین ماه در برج عقرب باشد.

آذر ماه: به زبان پهلوی آذر آتش بوَد. و هوا درین ماه سرد گشته باشد. و به آتش، حاجت بوَد. یعنی ماه آتش. و نوبت آفتاب درین ماه مر برج قوس را باشد.

دی ماه: به زبان پهلوی دی، «دیو» باشد. بدان سبب این ماه را دی خوانند که درشت بود و زمین از خرمی‌ها دور مانده بود. و آفتاب در جدی بود. و اول زمستان باشد.

بهمن ماه: یعنی این ماه به همان ماند و ماننده بود به ماه دی: به سردی و به خشکی. و به کنج اندر مانده. و تیر آفتاب اندرین ماه به خانهٔ زحل باشد بدلو با جدی پیوند دارد.

اسفندارمذ ماه: این ماه را بدان اسفندارمذ خوانند که اسفند به زبان پهلوی میوه بود یعنی اندرین ماه میوها و گیاه‌ها دمیدن گیرد. و نوبت آفتاب به آخر برج‌ها رسد، به برج حوت.

پس گیومرت این مدت را بدین گونه به دوانزده بخش کرد. و ابتدای تاریخ به دید کرد. و پس از آن چهل سال بزیست. چون از دنیا برفت هوشنگ به جای او نشست و نهصد و هفتاد سال پادشاهی راند و دیوان را قهر کرد. و آهنگری و درودگری و بافندگی پیشه آورد. و انگبین از زنبور و ابریشم از پیله بیرون آورد. و جهان به خرمی بگذاشت و به نام نیک از جهان بیرون شد. و از پس او طهمورث بنشست و سی سال پادشاهی کرد. و دیوان را در طاعت آورد. و بازارها و کوچه‌ها بنهاد. و ابریشم و پشم ببافت. و رهبان بزسپ در ایام او بیرون آمد و دین صابیان آورد. و او دین بپذیرف و زنار بربست، و آفتاب را پرستید و مردمان را دبیری آموخت. و او را طهمورث دیوبند خواندندی. و از پس او پادشاهی به برادرش جمشید رسید. و ازین تاریخ هزار و چهل سال گذشته بود و آفتاب اول روز به فروردین تحویل کرد و به برج نهم آمد. چون از ملک جمشید چهار صد و بیست و یک سال بگذشت این دور تمام شده بود. و آفتاب به فروردین خویش به اول حمل باز آمد، و جهان بر وی راست گشت. دیوان را مطیع خویش گردانید و بفرمود تا گرمابه ساختند و دیبا را ببافتند. و دیبا را پیش از ما دیو-بافت خواندندی اما آدمیان به عقل و تجربه و روزگار بدین جا رسانیده‌اند که می‌بینی. و دیگر خر را بر اسب افگند تا استر پدید آمد. و جواهر از معادن بیرون آورد و سلاح‌ها و پیرای‌ها همه او ساخت. و زر و نقره و مس و ارزیز و سرب از کان‌ها بیرون آورد و تخت و تاج و یاره و طوق انگشتری او کرد. و مشک و عنبر و کافور و زعفران و عود و دیگر طیب‌ها او به دست آورد. پس درین روز که یاد کردیم، جشن ساخت و نوروزش نام نهاد. و مردمان را فرمود که هر سال چون فروردین نو شود, آن روز جشن کنند و آن روز نو دانند تا آن گاه که دور بزرگ باشد، که نوروز حقیقت بود. و جمشید در اول پادشاهی سخت عادل و خدای‌ترس بود و جهانیان او را دوست‌دار بودند و بِدو خرم. و ایزد تعالی او را فَری و عقلی داده بود که چندین چیزها بنهاد و جهانیان را بزر و گوهر و دیبا و عطرها و چهارپایان بیآراست. چون از ملک او چهار صد و اند سال بگذشت، دیو بِدو راه یافت و دنیا در دل او شیرین گردانید. و دنیا در دل کسی شیرین مباد. منی در خویشتن آورد. بزرگ‌منشی و بیدادگری پیشه کرد و از خواستهٔ مردمان گنج نهادن گرفت. جهانیان ازو به رنج افتادند و شب و روز از ایزد تعالی زوال ملک او می‌خواستند. آن فرّ ایزدی ازو برفت. تدبیرهاش همه خطا آمد. بیوراسپ که او را ضحاک خوانند از گوشه‌ای در آمد و او را بتاخت. و مردمان او را یاری ندادند از انک ازو رنجیده بودند. به زمین هندوستان گریخت. بیوراسپ به پادشاهی بنشست و عاقبت او را به دست آورد و پاره به دو نیم کرد. و بیوراسپ هزار سال پادشاهی کرد. به اول دادگر بود و به آخر بی‌داد گشت؛ و هم به گفتار و به کردار دیو از راه بیفتاد و مردمان را رنج می نمود تا افریدون از هندوستان بیامد و او را بکشت و به پادشاهی بنشست. و افریدون از تخم جمشید بود و پانصد سال پادشاهی کرد. چون صد و شصت و چهار سال از ملک افریدون بگذشت، دور دوم از تاریخ گیومرت تمام شد. و او دین ابراهیم علیه السلام پذیرفته بود و پیل و شیر و یوز را مطیع گردانید. و خیمه و ایوان او ساخت، و تخم و درختان میوه دار و نهال و آبهاء روان در عمارت و باغها او آورد، چون ترنج و نارنج و بادرنگ و لیمو و گل و بنفشه و نرگس و نیلوفر و مانند این در بوستان آورد‌. و مهرگان هم او نهاد و همان روز که ضحاک را بگرفته و ملک بر وی راست گشت، جشن سده بنهاد. و مردمان که از جور و ستم ضحاک برسته بودند، پسندیدند و از جهت فال نیک آن روز را جشن کردندی. و هر سال تا امروز آیین آن پادشاهان نیک عهد در ایران و توران به جای می‌آرند. چون آفتاب به فروردین خویش رسید آن روز آفریدون به نو جشن کرد. و از همهٔ جهان، مردم گرد آورد و عهدنامه نبشت و گماشتگان را داد فرمود و ملک بر پسران قسمت کرد: ترکستان، از آب جیحون تا چین و ماچین تور را داد، و زمین روم مرسلم را و زمین ایران و تخت خویش را به ایرج داد، و ملکان ترک و روم و عجم همه از یک گوهرند و خویشان یکدیگرند و همه فرزندان آفریدون‌اند. و جهانیان را واجب‌ست آیین پادشان به جای آوردن، از بهر آنک از تخم وی‌اند. و چون روزگار او بگذشت و آن دیگر پادشاهان که بعد ازو بودند تا به روزگار گشتاسپ. چون از پادشاهی گشتاسپ سی سال بگذشت، زردشت بیرون آمد و دین گبری آورد. و گشتاسپ دین او بپذیرفت و بر آن می[رفت]. و از گاه جشن افریدون تا این وقت نهصد و چهل سال گذشته بود و آفتاب نوبت خویش به عقرب آورد. گشتاسپ بفرمود تا کبیسه کردند و فروردین آن روز آفتاب به اول سرطان گرفت و جشن کرد. و گفت: «این روز را نگاه دارید و نوروز کنید که سرطان طالع عمل‌ست». و مر دهقانان را و کشاورزان را بدین وقت حق بیت‌المال دادن آسان بود. و بفرمود که هر صد و بیست سال کبسه کنند تا سال‌ها بر جای خویش بماند و مردمان اوقات خویش به سرما و گرما بدانند. پس آن آیین تا به روزگار اسکندر رومی -که او را ذوالقرنین خوانند- بماند. و تا آن مدت کبیسه نکرده بودند و مردمان هم بر آن می‌رفتند؛ تا به روزگار اردشیر پاپکان، که او کبیسه کرد و جشن بزرگ داشت و عهدنامه بنوشت، و آن روز [را نوروز] بخواند. و هم بر آن آیین می‌رفتند تا به روزگار نوشین‌روانِ عادل. چون ایوان مداین تمام گشت، نوروز کرد و رسم جشن به جا آورد چنانک آیین ایشان بود. اما کبیسه نکرد و گفت «این آیین به جا مانند تا به سر دور که آفتاب به اول سرطان آید تا آن اشارت [که] گیومرت و جمشید کردند از میان برخیزد». این بگفت و دیگر کبیسه نکرد تا به روزگار مأمون خلیفه. او بفرمود تا رصد بکردند و هر سالی که آفتاب به حمل آمد، نوروز فرمود کردن. و زیج مأمونی برخاست و هنوز از آن زیج تقویم می‌کنند تا به روزگار المتوکل علی الله. متوکل وزیری داشت، نام او محمد بن عبدالملک. او را گفت «افتتاح خراج در وقتی می‌باشد که مال در آن وقت از غله دور باشد و مردمان را رنج می‌رسد. و آیین ملوک عجم چنان بوده است که کبیسه کردند تا سال به جای خویش باز آید. و مردمان را به مال گزاردن رنج کمتر رسد چون دست شان به ارتفاع رسد». متوکل اجابت کرد و کبیسه فرمود و آفتاب را از سرطان به فروردین باز آوردند. و مردمان در راحت افتادند و آن آیین بماند. و پس از آن خلف بن احمد امیر سیستان کبیسهٔ دیگر بکرد که اکنون شانزده روز تفاوت از آن جا کرده است. و سلطان سعید معین الدین ملک‌شاه را انارالله برهانه ازین حال معلوم کرد. بفرمود تا کبیسه کنند و سال را به جایگاه خویش باز آرند. حکمای عصر از خراسان بیاوردند. و هر آلتی که رصد را بکار آید بساختند از دیوار و ذات الحلق و مانند این، و نوروز را بفرودین بردند و لیکن پادشاه را زمانه زمان نداد و کبیسه تمام ناکرده بماند. این‌ست حقیقت نوروز و آنچ از کتاب‌های متقدمان یافتیم و از گفتار دانایان شنیده‌ایم. اکنون بعضی از آیین ملوک عجم یاد کنیم، بر سبیل اختصار. و باز به تفصیل نوروز باز گردیم به عون الله و حُسن توفیقه.

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سپاس و ستایش مر خدای را جل جلاله، که آفریدگار جهان است و دارندهٔ زمین و زمان است و روزی‌ده جانوران است و دانندهٔ آشکارا و نهان است. خداوند بی‌همتا و بی‌انباز، و بی‌دستور و بی‌نیاز، یکی نه از حد قیاس و عدد، قادر و مستغنی از ظهیر و مدد، و درود بر پیغمبران او از آدم صفی تا پیغمبر عربی محمد مصطفی صلی الله علیهم اجمعین، و بر عترت و اصحاب و برگزیدگان او. چنین گوید خواجه حکیم فیلسوف الوقت سید المحققین ملک الحکماء عمربن ابراهیم الخیام (رحمه الله علیه) که «چون نظر افتاد از آن جا که کمال عقل است هیچ چیز نیافتم شریف‌تر از سخن و رفیع‌تر از کلام. چه اگر بزرگوارتر از کلام چیزی بودی حق تعالی با رسول صلی الله علیه خطاب فرمودی، و گفته‌اند بتازی و خیر جلیس فی‌الزمان کتاب، دوستی که بر من حق صحبت داشت و در نیک عهدی یگانه بود از من التماس کرد که سبب نهادن نوروز چه بوده است و کدام پادشاه نهاد است، التماس او را مبذول داشتم و این مختصر جمع کرده آمد؛ به توفیق جل جلاله».

خیام»نوروزنامه»بخش 1 - بسم الله الرحمن الرحیم

اگلی نظم

ملوک عجم ترتیبی داشته اند در خوان نیکو نهادن هر چه تمامتر بهمه روزگار، و چون نوبت بخلفاء رسید در معنی خوان نهادن نه آن تکلف کردند که وصف توان کرد، خاصه خلفاء عباسی از اباها و قلیها و حلواهاء گوناگون و فقاع حرو اینان (نهادند و پیش ازیشان نبود. و اغلب حلواهاء نیکو چون هاشمی و صابونی و لوزینه و اباها و طبیخهای نافع هم خلفاء بنی عباس نهادند، و آن همه رسمهاء نیکو ایشان را از بلند همتی بود، و دیگر آیین ملوک عجم اندر داد دادن و عمارت کردن و دانش آموختن و حکمت ورزیدن و دانا آن را گرامی داشتن همتی عظیم بوده است، و دیگر صاحب خبران را در مملکت بهر شهری و ولایتی گماشته بودندی تا هر خبری که میان مردم حادث گشتی پادشاه را خبر کردندی، تا آن پادشاه بر موجب آن فرمان دادی، و چون حال چنین بودی دستهاء تطاول کوتاه بودی و عمال بر هیچ کس ستم نیارستندی کردن، و یک درم از کس بناحق نتوانستندی ستدن، و غلامان بیرون از قانون قرار و قاعده هیچ از رعایا نیارستندی خواست، و خواسته و زن و فرزند مردمان در امن و حفظ بودی و هر کس بکار و کسب خویش مشغول بودندی از بیم پادشاه، و دیگر نان پاره که حشم را ارزانی داشتند ازو باز نگرفتندی، و بوقت خویش بر عادت معهود سال و ماه بدو میرسانیدندی، و اگر کسی در گذشتی و فرزندی داشتی که همان کار و خدمت توانستی کردن نان پدر او را ارزانی داشتندی، و دیگر بر کار عمارت عظیم حریص و راغب بودندی، و هر پادشاه که بر تخت مملکت بنشستی شب و روز دران اندیشه بودی که کجا آب و هوای خوش است تا آنجا شهری بنا کردندی، تا ذکر او در آبادان کردن مملکت در جهان بماندی، و عادت ملوک عجم و ترک و روم که از نژاد آفریدون اند چنان بودست که اگر پادشاهی سرایی مرتفع بنا افگندی یا شهری یادیهی یا رباطی یا قلعه ای، یا رود براندی، و آن بنا در روزگار او تمام نشدی پسر او(و) آن کس که بجای او بنشستی بر تخت مملکت، چون کار جهان بروی راست گشتی، بر هیچ چیز چنان جد ننمودی که آن بناء نیم کرده آن پادشاه تمام کردی، یعنی تا جهانیان بدانند که ما نیز بر آبادان کردن جهان و مملکت همچنان راغبیم، اما پسر پادشاه درین معنی حریص تر بودی از جهت چند سبب را، گفتی بر پسر فریضه تر که نیم کرده پدر خویش را تمام کند که چون تخت پادشاهی پدر ما را باشد سزاوارترم، و دیگر گفتی پدرم این عمارت یا از جهت آبادانی جهان همی کرد. یا از بلند همتی و نام نیکو، یا از جهت تقربالله تعالی، یا از جهت نزهت و خرمی، مرا نیز آبادانی مملکت همی باید، و همت بزرگ دارم، و رضا و خشنودی خدای تعالی همی خواهم، و نزهت و خرمی دوست دارم، پس در تمام کردن بنا فرمان دادی، و بجد بایستادی تا آن شهر و بنا تمام گشتی، و اگر بردست او تمام نشدی دیگر که بجای او نشستی تمام (کردی)، و مردمان آن پادشاه را مبارک و ارجمند داشتندی، گفتندی خدای تعالی این بنا بر دست او تمام گردانید، و ایوان کسری بمداین که شاپور ذوالاکتاف بنا افگند و از بعد او چند پادشاه عمارت همی کردند تا بر دست نوشین روان عادل تمام شد، و پل اندیمشک همچنین، و مانند این بسیارست، دیگر عادت ملوک عجم آن بوده است که هر کس پیش ایشان چیزی بردی، یا مطربی سرودی گفتی، یا سخنی نیکو گفتی در معانی که ایشان را خوش آمدی، گفتندی زه، یعنی احسنت، چنانک زه بر زبان ایشان برفتی از خزینه هزار درم بدان کس دادندی، و سخن خوش بزرگ داشتندی، و دیگر عادت ملوک عجم چنان بودی که از سر گناهان در گذشتندی الا از سه گناه، یکی آنک راز ایشان آشکارا کردی. و دیگر آن کس که یزدان را ناسزا گفتی، و دیگر کسی(که) فرمان را در وقت پیش نرفتی و خوار داشتی، گفتند هرک راز ملک نگاه ندارد اعتماد ازو برخاست و هر که یزدان را ناسزا گفت کافر گشت، و هر که فرمان پادشاه را کار نبندد با پادشاه برابری کرد و مخالف شد، این هر سه را در وقت سیاست فرمودندی، و گفتندی هر چیز که پادشاهان دارند از نعمتهای دنیا مردمان دیگر دارند، فرق میان پادشاهان و دیگران فرمان روایی است، چون پادشاه چنان باشد که فرمانش بر کار نگیرند چه او و چه دیگران، و دیگر در بیابانها و منزلها رباط فرمودندی و چاههای آب کندندی، و راهها از دزدان و مفسدان ایمن داشتندی، و هر کسی را رسمی و معیشتی فرمودندی، و هر سال بدو رسانیدندی بی تقاضا، و اگر کسی از عمال چیزی بر ولایتی یا دیهی بیرون از قرار قانون در افزودی آن عمل بدو ندادندی بلک او را مالش دادندی تا کسی دیگر آن طمع نکردی که زیادت(از) مردم بستاند و ملک خراب گردد، و هر که از خدمتگاران خدمتی شایسته بواجب بکردی در حال او را نواخت و انعام فرمودندی بر قدر خدمت او تا دیگران بر نیک خدمتی حریص گشتندی، و اگر از کسی گناهی و تقصیری آمدی بزودی تادیب نفرمدندی، از جهت حق خدمت او را بزندان فرستادندی، تا چون کسی شفاعت کردی عفو فرمودندی، ازین معنی بسیارست اگر همه یاد کنیم دراز گردد، این مقدار کفایت باشد، اکنون بذکر نوروزنامه که مقصود ازین کتابست باز گردیم،

خیام»نوروزنامه»بخش 3 - اندر آیین پادشاهان عجم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور