صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. خیام
  2. »نوروزنامه
  3. »بخش 40 - گفتار اندر خاصیت روی نیکو

بخش 40 - گفتار اندر خاصیت روی نیکو

شاعر: خیام

روی نیکو را دانا آن سعادتی بزرگ دانسته‌اند، و دیدنش را به فال فرخ داشته‌اند، و چنین گفته‌اند که سعادت دیدار نیکو در احوال مردم همان تاثیر کند که سعادت کواکب سعد بر آسمان، و مثال این چنان نهاده‌اند چون مثل جامه که عطر اندر صندوق بود که از وی بوی گیرد و بی عطر آن بوی به مردم برساند، و چون مثال عکس آفتاب که بر آب افتد و بی آفتاب بدیگر جای عکس برساند، زیرا که نیکویی صورت مردم بهریست از تاثیر کواکب سعد که به تقدیر ایزد تعالی به مردم پیوندد، و نیکویی به همه زبانها ستوده است و به همه خردها پسندیده، و اندر جهان چیزها، نیکو بسیارست که مردم از دیدارشان شاد گردد، و به طبع اندر تازگی آرد، و لیکن هیچ چیز بجای روی نیکو نیست، زیرا که از روی نیکو شادی آید، چنانکه هیچ شادی بآن نرسد، و گفته‌اند روی نیکو دلیل نیکبختی این جهانست، و چون روی نیکو با خوی نیکو یار شود آن نیکبختی بغایت رسیده باشد، و چون به ظاهر و باطن نیکو بود محبوب خدا (و) خلق گردد، و مر دیدار نیکو را چهار خاصیت است، یکی آنک روز خجسته کند بر بیننده، و دیگر آنک عیش خوش گرداند، و سدیگر آنک به جوانمردی و مروت راه دهد، و چهارم آنک به مال و جاه زیادت کند، زیرا که مردم چون به اولِ روز از روی نیکو شادی یافت دلیل بهره‌ای بود از بهرها، خجستگی، که آن روز جز شادی نبینند، چون با وی نشست عیش بر وی خوش گردد، و بی‌غم شود، و چون این حال بر وی قرار گرفت، و دیدار نیکو یافت، اگر چه بی‌مروت و سفله کسی بوَد، مروت و جوانمردی در وی بجنبد، و چون مردمان وی را با روی نیکو دیدند به تعظیم نگرند، او نیز از بهر عیش خویش بمال ورزیدن کوشش بیش کند، و چنین گفته‌اند که روی نیکو پیر را جوان کند، و جوان را کودک، و کودک را بهشتی، و رسول علیه السلام گفته است « اطلبوا حاجاتکم من حسان الوجوه » گفت حاجت خویش از نیکو رویان بخواهید، و هرکس از روی شطارت مر روی نیکو را صفت کرده‌اند و لقبی نهاده، گروهی میدان عشق نهاده‌اند، و گروهی صحرای شادی، و روشه مهر، و پیرایه آفرینش، و نشانه بهشت گفته‌اند، اما خداوندان علم فلاسفه گفته‌اند که سبب آفرینش ایزدست، و طلب علم بدو، و از آفریدگار خویش اثرست که راه نماید به خوی ذات او، و طبیعیان گفتند که همه چیزها را زیادت و نقصان و اعتدالست ، و آراستگی هموار به اعتدالست، پس چون بنگرید صورت اعتدال خوب تر بود، که خویشتن را به ترکیب می‌نماید، و این عالم که بپای بود به اعتدال بر پای بود، و بوی آبادان باشد، و تناسخیان گویند که وی خلعت آفریدگارست، که به مکافات آن پاکی و پرهیزگاری که بنده کرده بود اندر پیش، آن به نور خویش او را کرامت کند، فاما خداوندان معرفت گفته‌اند که وی شوق شمعست که شمع را بر‌افروزاند، و گروهی گفته‌اند که وی منشور سراست و باران رحمتست که روضه معرفت را تازه می‌گرداند، و درخت شوق را بشکفاند، و گروهی گفته‌اند که وی آیت حقست که حقیقت بر محققان عرضه همی‌کند، تا به حقیقت وی به حق بازگردند، و در دیدار نیکو سخنهای بسیار گفته‌اند، اگر همه یاد کنیم دراز گردد، و حکایتی از عبدالله طاهر یاد کنیم :

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

اندر تواریخ نبشته‌اند که به هرات پادشاهی بود کامکار و فرمانروا، با گنج و خواستهٔ بسیار، و لشکری بی‌شمار، و همه خراسان در زیر فرمان او بود، و از خویشان جمشید بود، نام او شَمیران، و این دزِ شمیران کی به‌ هرا است و هنوز برجاست آبادان او کرده است، و او را پسری بود، نام او بادان، سخت دلیر و مردانه و با زور بود، و در آن روزگار تیراندازی چون او نبود، مگر روزی شاه شمیران بر منظره نشسته بود، و بزرگان پیش او، و پسرش بادان پیش پدر. قضا را هُمایی بیامد و بانگ می‌داشت، و برابرِ تخت، پاره‌ای دورتر به زیر آمد و به زمین نشست. شاه شمیران نگاه کرد ماری دید در گردن همای پیچیده و سرش در آویخته، و آهنگِ آن می‌کرد که همای را بگزد. شاه شمیران گفت: ای شیر مردان! این همای را از دست این مار که برهاند و تیری بصواب بیندازد؟ بادان گفت: ای ملک کارِ بنده است! تیری بینداخت چنانکه سرِ مار در زمین بدوخت و به همای هیچ گزندی نرسید. همای خلاص یافت و زمانی آنجا می پرید و برفت. قضا را سال دیگر همین روز شاه شمیران بر منظره نشسته بود، آن همای بیامد و بر سر ایشان می‌پرید و پس بر زمین آمد، همانجا که مار را تیر زده بود. چیزی از منقار بر زمین نهاد و بانگی چند بکرد و بپرید. شاه نگاه کرد و آن همای را بدید. با جماعت گفت: پنداری این همان است که ما او را از دست آن مار برهانیدیم، و امسال به مکافات آن باز آمده است و ما را تحفه آورده، زیرا که منقار بر زمین میزند. بروید و بنگرید و آنچه بیابید، بیارید! دو سه کس برفتند و بجملگی دو سه دانه دیدند آنجا نهاده، برداشتند و پیشِ تخت شاه شمیران آوردند. شاه بکار کرد، دانه ای سخت دید. دانایان و زیرکان را بخواند و آن دانه‌ها بدیشان نمود و گفت: هما این دانه‌ها را به‌ما به‌تحفه آورده است. چه می‌بینید اندر این؟ ما را با این دانه‌ها چه می‌باید کردن؟ متفق شدند که این را بباید کِشت و نیک نگاه داشت تا آخِر سال چه پدیدار آید. پس شاه تخم را به باغبان خویش داد و گفت: در گوشه‌ای بکار! و گرداگرد او پرچین کن تا چهارپا اندر او راه نیابد و از مرغان نگاه دار، و بهر وقت احوال او مرا می‌نمای! پس باغبان همچنین کرد. نوروز ماه بود. یک چندی برآمد، شاخکی از این تخمها برجست. باغبان پادشاه را خبر کرد. شاه با بزرگان و دانایان بر سر آن نهال شد. گفتند: ما چنین شاخ و برگ ندیده‌ایم و بازگشتند. چون مدتی برآمد شاخهاش بسیار شد و بَلْگ‌ها پهن گشت و خوشه‌خوشه به مثالِ گاوَرس از او درآویخت. باغبان نزدیک شاه آمد و گفت: در باغ هیچ درختی از این خرم‌تر نیست! شاه دگرباره با دانایان به دیدار درخت شد. نهالِ او را دید درخت شده و آن خوشه‌ها ازو در آویخته. شگفت بماند. گفت: صبر باید کرد تا همه درختان را بَر برسد تا بَرِ این درخت چگونه شود! چون خوشه بزرگ کرد و دانه‌های غوره به کمال رسید، هم دست بدو نیارستند کرد، تا خَریف درآمد و میوه‌ها چون سیب و اَمرود و شفتالو و انار و مانند آن در رسید. شاه به باغ آمد، درخت انگور دید چون عروس آراسته، خوشه‌ها بزرگ شده و از سبزی به سیاهی آمده، چون شَبَه می‌تافت و یک‌یک دانه از او همی‌ریخت. همه دانایان متفق شدند که میوهٔ این درخت این است و درختی به‌کمال‌رسیده است و دانه از خوشه ریختن آغاز کرد و بر آن دلیل می‌کند که فایدهٔ این در آبِ این است، آب این بباید گرفتن و در خُمی کردن، تا چه دیدار آید، و هیچ‌کس دانه در دهان نیارَست نهادن. از آن همی‌ترسیدند که نباید که زهر باشد و هلاک شوند. و همانجا در باغ خمی نهادند و آبِ آن انگور بگرفتند و خم پر کردند، و باغبان را فرمود هر چه بینی مرا خبر کن، و بازگشتند. چون شیره در خم به جوش آمد باغبان بیامد، و شاه را گفت: این شیره همچون دیگ بی‌ آتش می‌جوشد و به نرمی اندازد. گفت: چون بیارامد مرا آگاه کن! باغبان روزی دید صافی و روشن شده چون یاقوت سرخ می‌تافت و آرامیده شده، در حال شاه را خبر کرد. شاه با دانایان حاضر شدند، همگنان در رنگ صافی او خیره بماندند و گفتند: مقصود و فایده از این درخت این است، اما ندانیم که زهر است یا پازهر. پس بر آن نهادند که مردی خونی را از زندان بیارند و از این شربتی بدو دهند، تا چه پدیدار آید. چنان کردند، و شربتی از این بخونی دادند. چون بخورد اندکی روی ترش کرد. گفتند: دیگر خواهی؟ گفت: بلی! شربتی دیگر بدو دادند، در طرب کردن و سرود گفتن و کون و کچول کردن آمد و شُکوهِ پادشاه در چشمش سبک شد، و گفت: یک شربت دیگر بدهید، پس هرچه خواهید به‌من بکنید، که مردان مرگ را زاده‌اند! پس شربت سوم بدو دادند، بخورد و سرش گران شد و بخفت، و تا دیگر روز به هوش نیامد. چون به هوش آمد پیش ملک آوردندش، ازو پرسیدند که آن چه بود که دیروز خوردی، و خویشتن را چون می‌دیدی؟ گفت: نمی‌دانم که چه می‌خوردم اما خوش بود، کاشکی امروز سه قدح دیگر از آن بیافتمی! نخستین قدح به دشخواری خوردم که تلخ‌مزه بود، چون در معده‌ام قرار گرفت طبعم آرزوی دیگر کرد، چون دُوُم قدح بخوردم نشاطی و طربی در دل من آمد که شرم از چشم من برفت، و جهان پیشِ من سبک آمد، پنداشتم میان من و شاه هیچ فرقی نیست، و غم جهان بر دل من فراموش گشت و سوم قدح بخوردم بخواب خوش در شدم. شاه وی را آزاد کرد از گناهی که کرده بود. بدین سبب همه دانایان متفق گشتند که هیچ نعمتی بهتر و بزرگوارتر از شراب نیست، از بهر آنکه در هیچ طعامی و میوه‌ای این هنر و خاصیتی نیست که در شراب است. شاه شمیران را معلوم شد شراب خوردن، و بزم نهادن آیین آورد، و بعد از آن هم از شراب رودها بساختند و نواها زدند، و آن باغ که در او تخم انگور بکِشتند هنوز برجاست، آن را به هرا غوره می‌خوانند و بر درِ شهر است، و چنین گویند که نهال انگور از هرات به همهٔ جهان پراگند، و چندان انگور که به هرات باشد به هیچ شهری و ولایتی نباشد، چنانکه زیادت از صد گونه انگور را نام بر سر زبان بگویند و فضیلت شراب بسیار است.

خیام»نوروزنامه»بخش 39 - حکایت اندر معنی پدید آمدن شراب

اگلی نظم

چنین گویند که عبدالله طاهر یکی را از بزرگان سپاه خویش باز داشته بود، هر چند در باب او سخن گفتندی از وی خشنود نگشت، پس چون حال بدان جا رسید، و هرکس از کار او ناامید گشتند این بزرگ را کنیزکی بود فصیحه، قصه‌ای نوشت و آن روز که عبدالله طاهر به مظالم نشست آن کنیزک روی بربست، و به خدمت وی رفت، و قصه بداد و گفت « یا امیر خذ العفو فان من استولی اولی و من قدر غفر » گفت ای امیر هر که بیابد بدهد، و هر که بتواند بیامرزد، عبدالله گفت « یا جاریه ان ذنب صاحبک اعظم مما یرجی عفوه » ای کنیزک گناه مهتر تو بزرگوارتر از آنست (که) آن را آمرزش توان کرد. کنیزک گفت « ایها الامیر و ان شفیعی الیک اعظم مما ؟؟ رده » یعنی شفیع من بتو بزرگتر از آنست که باز توان زد، گفت « و ما شفیعک الذی لایرد » گفت کدامست این شفیع تو که باز نتوان زد، کنیزک دست از روی برداشت، و روی بدو نمود، و گفت « هذا شفیعی » اینک شفیع من، عبدالله طاهر چون روی کنیزک بدید تبسم کرد و گفت « شفیع ما اکرمه و من یوتیک ما اعظمه » گفت بزرگا شفیعا که تو آوردی و عزیز خواهشی که تراست، این بگفت و بفرمود تا آن سرهنگ را خلاص دادند، و خلعت داد، و بنواخت و بجای او کرامتها کرد، و این بدان یاد کرده شد تا بدانی که مرتبت روی نیکو تا کجاست و حرمت او چندست.

خیام»نوروزنامه»بخش 41 - حکایت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور