شاعر: جامی
هر زمان گویم که مهر او ز دل بیرون کنم
لیک با خود بس نمی آیم ندانم چون کنم
بوالعجب کاری که خلقی در پی درمان من
من به فکر آنکه هر دم درد خویش افزون کنم
گر نهم گریان سر اندر کوه بی لعل لبش
سنگها را چشمه سازم چشمه ها را خون کنم
نقش بندم سوی او صد نامه مضمون سوز و درد
اشک خونین را به رخ عنوان آن مضمون کنم
جای تکبیر و دعا خواهم ز لیلی قصه خواند
ناگه ار روزی گذر بر تربت مجنون کنم
خلق را بر مجمر غم دل بسوزانم چو عود
ناله در چنگ فراقش گر بدین قانون کنم
کشته شد جامی ز هجر افسانه وصلش چه سود
مرغ بسمل کی زید صدبار اگر افسون کنم
زمین
سایه وارم هر شب از سودای زلفت، چون کنم؟
چند گرد خویشتن گه سحر و گه افسون کنم!
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1334
دوش سودایِ رُخَش گفتم ز سر بیرون کُنَم
گفت کو زنجیر؟ تا تدبیرِ این مجنون کُنَم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 349
ای مسلمانان ندانم چارهٔ دل چون کنم
یا مگر سودای عشق او ز سر بیرون کنم
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 265
برق آهی کو که رو در خرمن گردون کنم
این گره را باز از پیشانی هامون کنم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5407
جذبه ای کوتا سر از زندان تن بیرون کنم
چند لنگر در ضمیر خاک چون قارون کنم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5408
رو به هر صحرا که بااین شور چون مجنون کنم
پایکوبان کوه را در دامن هامون کنم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5409
فارسی متن کا ماخذ: گنجور