شاعر: جامی
نیایم سوی تو هر چند سوزد شوق دیدارم
که با اغیار همدم دیدنت طاقت نمی آرم
تو را گر در حق یاران بود اندیشه قتلی
به حق دوستی یارا که با آن نیز هم یارم
ز شوق آن لب نوشین ز دیده تا سحر هر شب
عقیق ناب می ریزم سرشک لعل می بارم
ازان لب نیم جانی عاریت دارم بیا جانا
بنه لب بر لبم کان عاریت را با تو بسپارم
مکوش ای عقل در اصلاح کار من که من زین پس
ز سودای پریرویی سر دیوانگی دارم
همی بینم به بستان سرو و قد توست می گویم
همی تابد ز گردون ماه و روی توست پندارم
سوی خود خواندم از کوی تو دل را گفت رو جامی
که من اینجا به دام عشق بدخویی گرفتارم
زمین
به زور شعلهٔ آواز حسرت گرم رفتارم
چو شمع از ناتوانی بال پرواز است منقارم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2136
ز بس لبریز حسرت دارد امشب شوق دیدارم
چکد آیینهها بر خاک اگر مژگان بیفشارم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2142
فسرده در غبار دهر چون آیینه زنگارم
به خواب دیده اکنون سایه پیداکرد دیوارم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2144
کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارم
در آن کویی که می خوردم گرو شد کفش و دستارم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1413
نبرد از سینه جام باده گلرنگ زنگارم
هلال منخسف شد صیقل از آیینه تارم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5520
فارسی متن کا ماخذ: گنجور