شاعر: جامی
زاهل شر جامی اگر صد زخم بر جان آیدت
جز دعای خیرشان حرفی مده از دل برون
از نبی نامد چو بر درج گهر سنگین رسید
جز صدای اهد قومی انهم لا یعلمون
زمین
انفعال باطن خاموش دارد بوی خون
ریزش صهباست هر جا شیشه میگردد نگون
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2551
بانگ آید هر زمانی زین رواق آبگون
آیت انا بنیناها و انا موسعون
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1948
ای منزه ذات تو «اما یقول الظالمون»
گفت علمت جمله را «ما لم تکونوا تعلمون»
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 153 - در حکمت و موعظت
فارسی متن کا ماخذ: گنجور