شاعر: جامی
رخنه کردی دل به قصد جان من دیوانه را
دزد آری بهر کالا می شکافد خانه را
تخم مهر خال او در دل میفکن ای رقیب
بیش ازین ضایع مکن در سنگ خارا دانه را
خیز گو مشاطه کاندر زلف مشکینت نماند
بس که دلها شد گره راه گذشتن شانه را
می کنم سینه به ناخن کرده رو در کوی تو
می گشایم روزنی سوی تو این ویرانه را
عاقبت خواهم ز تو بیگانه گشتن چون کنم
ز آشنا پیش تو قدر افزون بود بیگانه را
عشق یکرنگی تقاضا می کند وین روشن است
ورنه شمع آتش چرا زد همچو خود پروانه را
جامی از خود رفت زان بت قصه کم گوی ای رفیق
مستمع در خواب شد کوتاه کن افسانه را
زمین
باز دل گم گشت در کویت من دیوانه را
از کجا کردم نگاه آن شکل قلاشانه را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 59
ساختم قانعْ دلِ از عافیت بیگانه را
برگِ بیدی فرش کردم خانهٔ دیوانه را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 161
نیست در طالع قدوم میهمان این خانه را
سیل بردارد مگر از خاک، این ویرانه را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 221
می کند عشق گران تمکین، سبک جانانه را
شمع می گردد در اینجا گرد سر پروانه را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 222
سنگ طفلان مومیایی شد دل دیوانه را
شد شکستن باعث آبادی این ویرانه را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 223
از خرابی چون نگه دارم دل دیوانه را؟
سیل یک مهمان ناخوانده است این ویرانه را؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 224
کرد سودا آسمان سیر این دل دیوانه را
سوختن شد باعث نشو و نما این دانه را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 225
بیش شد از چوب گل سودا من دیوانه را
شعله ور سازد خس و خاشاک، آتشخانه را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 226
از سر و سامان چه می پرسی من دیوانه را؟
جوش می برداشت از جا سقف این میخانه را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 227
از پی آشوب ما، در زلف دارد شانه را
شورش زنجیر در شور آورد دیوانه را
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 48
فارسی متن کا ماخذ: گنجور