صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »دیوان اشعار
  3. »فاتحة الشباب
  4. »غزلیات
  5. »غزل شمارهٔ 275

غزل شمارهٔ 275

شاعر: جامی

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: رد

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 8

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

وصلت نیافت دل به خیال تو جان سپرد

جویای آب تشنه لب اندر سراب مرد

2

یاری که پاک کرد به دامن رخم ز اشک

خون جگر چکید چو دامان خود فشرد

3

لاغر شدم چنان که چو چنگ از برون پوست

بر تن رگی که هست مرا می توان شمرد

4

عاشق نهاده جان به کف آمد به پیش تو

درویش خدمتی که توانست پیش برد

5

می چون خورم که دوش چو ساقی به دست من

دور از لب تو جام می لاله گون سپرد

6

گه جام همچو می ز دل گرم من گداخت

گه می چو جام از نفس سرد من فسرد

7

جامی که کند سینه به ناخن سبب چه بود

حرفی که جز وفای تو از دل همی سترد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تو طفل خردسالی و ما پیر سالخورد

با ما ببین که عشق تو پیرانه سر چه کرد

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 274

اگلی نظم

خاکی که زیر پای خود آن شوخ بسپرد

صد جان بها دهند اگر پا بیفشرد

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 276

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

رنگم نقاب غیرت آن جلوه می‌درد

فطرت جنون کند که ز بویم اثر برد

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 967

چون بچهٔ کبوتر منقار سخت کرد

هموار کرد پرّ و بیَوْکند مویِ زرد

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 31

خیاط روزگار به بالای هیچ مرد

پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 869

جُوشَن بیار و نیزه و بَرگُستوانِ وَرد

تا روی آفتاب، مُعَفَّر کُنَم به گَرد

سعدی»مواعظ»قطعات»شمارهٔ 51

خون دار اگرچه دشمن خردست زینهار

مهمل رها مکن که زمانش بپرورد

سعدی»مواعظ»قطعات»شمارهٔ 52

سالی نزاعی در پیادگان حجیج افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده. انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم.

کجاوه‌نشینی را شنیدم که با عدیل خود می‌گفت: یاللعجب! پیادهٔ عاج چو عرصه شطرنج به سر می‌برد فرزین می‌شود، یعنی به از آن می‌گردد که بود و پیادگان حاج بادیه به سر بردند و بتر شدند.

سعدی»گلستان»باب هفتم در تأثیر تربیت»حکایت شمارهٔ 12

تو طفل خردسالی و ما پیر سالخورد

با ما ببین که عشق تو پیرانه سر چه کرد

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 274

خاکی که زیر پای خود آن شوخ بسپرد

صد جان بها دهند اگر پا بیفشرد

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 276

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور