خلیفه روزی چاشت میخورد، و برهٔ بریان پیش او نهاده بودند اعرابی از بادیه در رسید وی را پیش خواند، اعرابی بنشست و به شَرَه تمام در خوردن ایستاد.
خلیفه گفت: چه میشومی که چنان این بره را از هم میدری و به رغبت میخوری که گوییا پدر او تو را به سرو زده است. اعرابی گفت: این خود نیست اما تو چنان به چشم شفقت در وی مینگری و از دریدن و خوردن او ید میبری که گوییا مادر او تو را شیر داده است.