صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 37 - رسدن زلیخا به درگاه پادشاه و سبب ازدحام پرسیدن و جمال یوسف را علیه السلام دیدن و وی را شناختن

بخش 37 - رسدن زلیخا به درگاه پادشاه و سبب ازدحام پرسیدن و جمال یوسف را علیه السلام دیدن و وی را شناختن

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

زلیخا بود ازین صورت تهی دل

کزو تا یوسف آمد یک دو منزل

22

ولی جانش ازان معنی خبر داشت

ز داغ شوق سوزی در جگر داشت

33

نمی دانست کان شوق از کجا خاست

به حیلت سازیش تسکین همی خواست

44

به صحرا شد برون تا زان بهانه

ز دل بیرون دهد اندوه خانه

55

به سختی چند روز آنجا به سر برد

بر آن محنت بسی دندان بیفشرد

66

گرفت اسباب عیش و خرمی پیش

ولی هر لحظه شد اندوه او بیش

77

چو در صحرا به خرمن سیلش افتاد

دگر باره به خانه میلش افتاد

88

به پشت بارگی هودج نشین شد

به منزلگاه خود رحلت گزین شد

99

اگر چه روی در منزلگهش بود

گذر بر ساحت قصر شهش بود

1010

چو دید آن انجمن گفت این چه غوغاست

که گویی رستخیز از مصر برخاست

1111

یکی گفت این پی فرخنده نامیست

بساط عرض کنعانی غلامیست

1212

غلامی نی که رخشان آفتابی

به دارالملک خوبی کامیابی

1313

زلیخا دامن هودج برانداخت

چو چشمش بر غلام افتاد بشناخت

1414

برآمد از دلش بی خواست فریاد

ز فریادی که زد بی خود بیفتاد

1515

روان هودج کشان هودج براندند

به خلوتخانه خاصش رساندند

1616

چو شد منزلگهش آن خلوت راز

ز حال بی خودی آمد به خود باز

1717

ازو پرسید دایه کای دلفروز

چرا کردی فغان از جان پر سوز

1818

لب شیرین به افغان چون گشادی

بدان تلخی چرا بی خود فتادی

1919

بگفت ای مهربان مادر چه گویم

که گردد آفت من هر چه گویم

2020

در آن مجمع غلامی را که دیدی

ز اهل مصر وصف او شنیدی

2121

ز عالم قبله گاه جان من اوست

فدایش جان من جانان من اوست

2222

به خوابم روی زیبا وی نموده ست

شکیب از جان شیدا وی ربوده ست

2323

به تن در تب به دل در تاب ازویم

ز دیده غرق خون ناب ازویم

2424

درین کشور ز سودایش فتادم

بدین شهر از تمنایش فتادم

2525

ز خان و مان مرا آواره او ساخت

درین آوارگی بیچاره او ساخت

2626

به هر محنت که دیدی چند سالم

که بود از راحت گیتی ملالم

2727

همه از آرزوی روی او بود

ز شوق قامت دلجوی او بود

2828

ز کوه افزون بود بار من امروز

ندانم چون شود کار من امروز

2929

مه من شاه ایوان که گردد

به رخ شمع شبستان که گردد

3030

کدامین دیده گردد روشن از وی

کدامین خانه گردد گلشن از وی

3131

که یابد از لب جانبخش او کام

که گیرد در پناه سروش آرام

3232

کمند جعد مشکینش که بافد

ز وصل نخل سیمینش که لافد

3333

که بازد حاصل خود در بهایش

که سازد کحل دیده خاک پایش

3434

مرا به گردد از وی حال یا نی

رسد دستم بدین اقبال یا نی

3535

چو دایه آتش او دید کز چیست

چو شمع از آتش او زار بگریست

3636

بگفت ای شمع سوز خود نهان دار

غم شب رنج روز خود نهان دار

3737

صبوری پیشه کردی روزگاری

مکن جز صبر نیز امروز کاری

3838

بود کز صبر امیدت برآید

ز ابر تیره خورشیدت برآید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به چارم روز موعود یوسف خور

چو زد از ساحل نیل فلک سر

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 36 - به آب نیل درآمدن یوسف علیه السلام و غبار سفر از خود شستن و به قصد بارگاه پادشاه مصر در هودج نشستن

اگلی نظم

چه خوش وقتی و خرم روزگاری

که یاری بر خورد از وصل یاری

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 38 - به معرض بیع درآوردن مالک یوسف را علیه السلام و خریدن زلیخا وی را به اضعاف آنچه دیگران می خریدند

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور