صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 36 - به آب نیل درآمدن یوسف علیه السلام و غبار سفر از خود شستن و به قصد بارگاه پادشاه مصر در هودج نشستن

بخش 36 - به آب نیل درآمدن یوسف علیه السلام و غبار سفر از خود شستن و به قصد بارگاه پادشاه مصر در هودج نشستن

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

به چارم روز موعود یوسف خور

چو زد از ساحل نیل فلک سر

22

به یوسف گفت مالک کای دلارای

تو همچون خور کنار نیل کن جای

33

ز خود کن گرد ره را شست و شویی

ز خاکت نیل را ده آبرویی

44

به حکم مالک آن خورشید تابان

به سوی نیل شد حالی شتابان

55

به زیر پیرهن برد از برون دست

سمن را پرده نیلوفری بست

66

کلاه زرفشان از فرق بنهاد

ز زرین بیضه خود زاغ شب زاد

77

کشید آنگه چنان پیراهن از فرق

که جیبش غرب مه شد دامنش شرق

88

نمود آن دوش و بر از عطف دامن

چنان کز دور گردون صبح روشن

99

ازار نیلگون بسته به تعجیل

چو سیمین سروری آمد بر لب نیل

1010

ز چرخ نیلگون برخاست فریاد

که شد نیل از قدوم آن مه آباد

1111

به جای نیل من بودی چه بودی

ز پا بوسش من آسودی چه بودی

1212

بر آن شد خور که خود را افکند پیش

به رود نیل ریزد چشمه خویش

1313

نبیند چشمه خود چون سزایش

طفیل نیل شوید دست و پایش

1414

به دریا پا نهاد از سوی ساحل

چو مه در برج آبی ساخت منزل

1515

به طلعت بود خورشید جهانتاب

چو نیلوفر فرو رفت اندر آن آب

1616

تنش در آب چون عریان درآمد

به تن آب روان را جان درآمد

1717

گشاد از هم مسلسل گیسوان را

به رخ زنجیر بست آب روان را

1818

مهیا ساخت بهر صید خواهی

معنبر دامی از مه تا به ماهی

1919

گهی می ریخت آب از دست بر سر

ز پروین ماه را می بست زیور

2020

گهی می داد از کف مالش گل

ز پنجه شانه می زد شاخ سنبل

2121

چو گرد از روی و چرک از تن فرو شست

چو سروی از کنار نیل بر رست

2222

ز مفرش دار مالک پیرهن خواست

به جلباب سمن گل را بیاراست

2323

کشید آنگه به بر دیبای زرکش

به چندین نقش های خوش منقش

2424

به زرین تاج مه را قدر بشکست

کمربند مرصع بر میان بست

2525

فرو آویخت زلفین دلاویز

هوای مصر ازان شد عنبر آمیز

2626

بدان خوبیش در هودج نشاندند

به قصد قصر شه مرکب براندند

2727

نمود از قصر بیرون تختگاهی

که شاه آنجا کشیدی رخت گاهی

2828

به پیشش خیل خوبان صف کشیده

پی دیدار یوسف آرمیده

2929

فراز تخت هودج را نهادند

جهانی چشم بر هودج ستادند

3030

قضا را بود ز ابر تیره آن روز

نهفته آفتاب عالم افروز

3131

به یوسف گفت مالک کای دلارام

ز هودج نه به سوی تختگه گام

3232

تو خورشیدی ز عارض پرده بگشای

ز نور خویش عالم را بیارای

3333

چو یوسف برج هودج را بپرداخت

چو خور بر چشم مردم پرتو انداخت

3434

گمان شد ناظران را کافتاب است

که طالع گشته از نیلی سحاب است

3535

نظر کردند در مهر جهانتاب

بدانستند کز وی نیست آن تاب

3636

هنوز او در پس ابر است مستور

ز روی یوسف است آن تابش نور

3737

ز حیرت کف زنان اهل نظاره

فغان برداشتند از هر کناره

3838

که یا رب کیست این فرخنده اختر

که هم ماه است ازو شرمنده هم خور

3939

بتان مصر سر در پیش ماندند

ز لوحش حرف نسخ خویش خواندند

4040

بلی هر جا شود مهر آشکارا

سها را جز نهان بودن چه یارا

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو مالک را برون از دست رنجی

فرو شد پای ازان سودا به گنجی

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 35 - رسانیدن مالک یوسف را علیه السلام به حوالی مصر و خبر یافتن پادشاه از آن و عزیز را به استقبال ایشان فرستادن

اگلی نظم

زلیخا بود ازین صورت تهی دل

کزو تا یوسف آمد یک دو منزل

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 37 - رسدن زلیخا به درگاه پادشاه و سبب ازدحام پرسیدن و جمال یوسف را علیه السلام دیدن و وی را شناختن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور