صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 40 - تربیت کردن زلیخا یوسف را علیه السلام و خدمتگاری نمودن وی مر او را به آنچه دسترس وی بود

بخش 40 - تربیت کردن زلیخا یوسف را علیه السلام و خدمتگاری نمودن وی مر او را به آنچه دسترس وی بود

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو دولت گیر شد دام زلیخا

فلک زد سکه بر نام زلیخا

22

نظر از آرزوهای جهان بست

به خدمتگاری یوسف میان بست

33

ز زرکش جامه های خز و دیبا

به قدش همچو قدش چست و زیبا

44

مذهب تاج ها زرین کمرها

مرصع هر یک از رخشان گهرها

55

چو روز سال هر یک سیصد و شصت

مهیا کرد و فارغ بال بنشست

66

به هر روزی که صبح نو دمیدی

به دوشش خلعتی از نو کشیدی

77

چو از زر تاج کردی خسرو شرق

به تاج دیگرش آراستی فرق

88

چو سر افراختی سرو روانش

به آیین دگر بستی میانش

99

رخ آن آفتاب دلفریبان

نشد طالع دو روز از یک گریبان

1010

دوبار آن تازه سرو گلشن راز

به یک افسر نشد هرگز سرافراز

1111

نیست آن لب شکر از یک کمربند

میان خود مکرر از نی قند

1212

چو تاج زر به فرقش بر نهادی

هزاران بوسه اش بر فرق دادی

1313

که چون تو خاک پایش تاج من باد

به اوج سروری معراج من باد

1414

چو پیراهن کشیدی بر تن او

شدی همراز با پیراهن او

1515

تنم گفتی ز تو یک تار بادا

وز آن تن چون تو برخوردار بادا

1616

قبا بر قد آن سرو دلارا

چو کردی راست گفتی مر قبا را

1717

که دارم آرزو زان سرو گلرنگ

که همچون تو در آغوشش کشم تنگ

1818

کمر چون چست کردی بر میانش

گذشتی این تمنا بر زبانش

1919

که گر دستم کمر بودی چه بودی

ز وصلش بهره ور بودی چه بودی

2020

مسلسل گیسویش چون شانه کردی

مداوای دل دیوانه کردی

2121

به هم دربافتی از عنبر خام

شکار جان خود را عنبرین دام

2222

به قصد خورد شام و طعمه چاشت

به نعمت خانه خود روز و شب داشت

2323

مهیا کرده خوانهای ملون

به نعمت های گوناگون مزین

2424

پی حلواش قند و مغز بادام

گرفتی از لب و دندان او وام

2525

برای میوه های گونه گونه

ز سیمین سیب او کردی نمونه

2626

گهی از سینه های مرغ در پیش

کبابش ساز کردی چون دل خویش

2727

گهی دادی چو لعل آبدارش

مرباهای خاص خوشگوارش

2828

چو کردی شربتش از شکر ناب

شدی همچون نبات از شرم او آب

2929

به هر چیزش کز اینها میل دیدی

روان چون جان خود پیشش کشیدی

3030

شبانگه کش خیال خواب بودی

ز روز و رنج او بی تاب بودی

3131

بیفکندی فراش دلپذیرش

نهادی مهد دیبا و حریرش

3232

نهالش را ز گل کردی نهالین

گلش را از سمن یا لاله بالین

3333

فسون خواندی بسی و افسانه گفتی

غبار خاطرش ز افسانه رفتی

3434

چو بستی نرگسش را پرده خواب

شدی با شمع همدم در تب و تاب

3535

دو مست آهوی خود را تا سحرگاه

چرانیدی به باغ حسن آن ماه

3636

گهی با نرگسش همراز گشتی

گهی با غنچه اش دمساز گشتی

3737

گهی از لاله زارش لاله چیدی

گهی از گلستانش گل چریدی

3838

گرفتی گه ز نوشین چشمه اش لب

گهش گرد ذقن گشتی چو غبغب

3939

گهی با گیسویش کردی سخن ساز

که ای همسر شده با گلبن ناز

4040

مرا از دیده زان خونابه پاشی

که دیوی با پری همخوابه باشی

4141

بدین افسوس پشت دست خایان

رساندی شب چو گیسویش به پایان

4242

به روزان و شبان این بود کارش

نبود از کار او یکدم قرارش

4343

غمش خوردی و غمخواریش کردی

به خاتونی پرستاریش کردی

4444

بلی عاشق همیشه جان فروشد

به جان در خدمت معشوق کوشد

4545

به مژگان از ره او خار چیند

به چشم از پای او آزار چیند

4646

به چشم و جان نشیند حاضر او

بود کافتد قبول خاطر او

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نه تنها عشق از دیدار خیزد

بسا کین دولت از گفتار خیزد

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 39 - داستان دختر بازغه نام از نسل عاد که به مال و جمال نظیر خود نداشت و غایبانه عاشق جمال یوسف شد و در آن آیینه جمال حقیقت دید و از مجاز به حقیقت رسید

اگلی نظم

سخن پرداز این شیرین فسانه

چنین آرد فسانه در میانه

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 41 - شرح دادن یوسف علیه السلام قصه محنت راه و زحمت چاه را و آگاه شدن زلیخا از آنکه اندوهی که آن روز داشته است به سبب آن بوده است

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور