صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 39 - داستان دختر بازغه نام از نسل عاد که به مال و جمال نظیر خود نداشت و غایبانه عاشق جمال یوسف شد و در آن آیینه جمال حقیقت دید و از مجاز به حقیقت رسید

بخش 39 - داستان دختر بازغه نام از نسل عاد که به مال و جمال نظیر خود نداشت و غایبانه عاشق جمال یوسف شد و در آن آیینه جمال حقیقت دید و از مجاز به حقیقت رسید

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

نه تنها عشق از دیدار خیزد

بسا کین دولت از گفتار خیزد

22

درآید جلوه حسن از ره گوش

ز جان آرام برباید ز دل هوش

33

ندارد بیش ازین دلاله کاری

که گوید قصه زیبانگاری

44

ز دیدن هیچ اثر نی در میانه

کند عاشق کسان را غایبانه

55

به ملک مصر زیبا دختری بود

که نسل عادیان را سروری بود

66

زده درج عقیقش خنده بر در

ز شکر خند او مصر از شکر پر

77

ز بس شیرین که شکر خند او بود

دل نیشکر اندر بند او بود

88

چو شکر ریختی از لعل خندان

شکر انگشت بگرفتی به دندان

99

شکر بود از دهانش با دل تنگ

نبات از رشک لعلش شیشه بر سنگ

1010

چو در لطف از نباتش لب فره شد

نبات اندر دل شیشه گره شد

1111

نبات ار چند دادی شیشه را دل

نمی شد با لب لعلش مقابل

1212

نبود ایمن ز لعل می پرستش

که با آن پر دلی آرد شکستش

1313

جهان را فتنه بود آن غیرت حور

ز شیرین شکر او مصر پر شور

1414

سران ملک در سوداش بودند

بتان شهر ناپرواش بودند

1515

ولی بر چرخ می سود افسر او

به هر کس در نمی آمد سر او

1616

ز عز و مال و استغنای جاهش

نمی افتاد سوی کس نگاهش

1717

حدیث یوسف و وصفش چو بشنید

به ماه روی او مهرش بجنبید

1818

چو شد گفت و شنید آن پیاپی

شد آن اندیشه محکم در دل وی

1919

به دیدن میلش افتاد از شنیدن

بلی باشد شنیدن تخم دیدن

2020

نصاب قیمتش معلوم خود ساخت

ز ترتیب نصابش دل بپرداخت

2121

هزار اشتر همه پاکیزه گوهر

پر از دیبا و مشک و گوهر و زر

2222

ز انواع نفایس هر چه بودش

که دادن در بها لایق نمودش

2323

مرتب کرد و راه مصر برداشت

به مخزن از ذخایر هیچ نگذاشت

2424

فتاد از مقدمش آوازه در مصر

برآمد های و هویی تازه در مصر

2525

به مصر آمد سری در راه یوسف

خبر پرسان ز جولانگاه یوسف

2626

چو از جولانگه یوسف نشان یافت

دل خرم به سوی او عنان تافت

2727

جمالی دید بیش از حد ادراک

چو جان ز آلودگی آب و گل پاک

2828

به گیتی مثل او نادیده هرگز

ز کس مانند او نشنیده هرگز

2929

نخست از دیدن او بی خود افتاد

ز ذوق بی خودی گشت از خود آزاد

3030

وز آن پس بیهشی هشیاری آورد

ز خواب غفلتش بیداری آورد

3131

زبان بگشاد و پرسش کرد آغاز

جواهر جست ازان گنجینه راز

3232

بگفت ای از تو کار نیکویی راست

بدین خوبی جمالت را که آراست

3333

که لامع ساخت خورشید جبینت

که آمد خرمن مه خوشه چینت

3434

کدامین خامه زن نقش تو پرداخت

کدامین باغبان سرو تو افراخت

3535

که زد پرگار طاق ابرویت را

که داد این تاب بند گیسویت را

3636

گل سیراب تو آب از کجا خورد

بدین آبش درین بستان که پرورد

3737

به سروت خوب رفتاری که آموخت

به لعلت نغز گفتاری که آموخت

3838

مه روی تو لوح نامه کیست

سر زلف تو حرف خامه کیست

3939

که بینا نرگست را چشم بگشاد

ز خواب نیستی بیداریش داد

4040

که بر درج درت زد قفل یاقوت

که دل را قوت آمد روح را قوت

4141

که کندت در زنخدان چاه غبغب

که ز آب زندگی کردش لبالب

4242

که خال عنبرینت زد به رخسار

نشیمن ساخت زاغی را ز گلزار

4343

چو یوسف این سخن ها کرد ازو گوش

غذای جان فشاند از چشمه نوش

4444

بگفتا صنعت آن صانعم من

که از بحرش به رشحی قانعم من

4545

فلک یک نقطه از کلک کمالش

جهان یک غنچه از باغ جمالش

4646

ز نور حکمتش خورشید تابی

ز بحر قدرتش گردون حبابی

4747

جمالش بود پاک از تهمت عیب

نهفته در حجاب پرده غیب

4848

ز ذرات جهان آیینه ها ساخت

ز روی خود به هر یک عکسی انداخت

4949

به چشم تیز بینت هر چه نیکوست

چو نیکو بنگری عکس رخ اوست

5050

چو دیدی عکس سوی اصل بشتاب

که پیش اصل نبود عکس را تاب

5151

معاذالله ز اصل ار دور مانی

چو عکس آخر شود بی نور مانی

5252

نباشد عکس را چندان بقایی

ندارد رنگ گل چندان وفایی

5353

بقا خواهی به روی اصل بنگر

وفا جویی به سوی اصل بگذر

5454

غم چیزی رگ جان را خراشد

که گاهی باشد و گاهی نباشد

5555

چو دانا دختر این اسرار بشنید

بساط عشق یوسف درنوردید

5656

به یوسف گفت چون وصفت شنیدم

به دل داغ تمنایت کشیدم

5757

گرفتم پیش راه آرزویت

ز سر پا ساختم در جست و جویت

5858

چو دیدم روی تو افتادم از پای

به جان دادن ته پایت زدم رای

5959

ولی چون گوهر اسرار سفتی

نشان زان منبع انوار گفتی

6060

به تحقیق سخن بشکافتی موی

مرا از مهر خود برتافتی روی

6161

حجاب از روی امیدم گشودی

ز ذره ره به خورشیدم نمودی

6262

کنون بر من در این راز باز است

که با تو عشق ورزیدن مجاز است

6363

چو باشد بر حقیقت چشم بازم

به افتد ترک سودای مجازم

6464

جزاک الله که چشمم باز کردی

مرا با جان جان همراز کردی

6565

ز مهر غیر بگسستی دل من

حریم وصل کردی منزل من

6666

اگر هر موی من گردد زبانی

ز تو رانم به هر یک داستانی

6767

نیارم گوهر شکر تو سفتن

سر مویی ز احسان تو گفتن

6868

پس آنگه کرد پدرود وی و رفت

برست از مایه و سود وی و رفت

6969

بنا کرد از پس رفتن به تعجیل

عبادتخانه ای بر ساحل نیل

7070

دلی از ملک و مال عالم آزاد

به مسکینان و محتاجان صلا داد

7171

که ملک و مال وی تاراج کردند

به قوت یک شبش محتاج کردند

7272

به جای تاج از گوهر مرصع

قناعت کرد با فرسوده مقنع

7373

به جای بستن زرین عصابه

به سر بربست پشمین پای تابه

7474

تن خود ز اطلس و اکسون بپرداخت

لباس آیینه آسا از نمد ساخت

7575

به دست وی چو گوهر دار یاره

سفالین سبحه آمد در شماره

7676

به کنج آن عبادتخانه ره کرد

ز عالم رو در آن محرابگه کرد

7777

ز گلخن دامن خاکستر آورد

به خلوت بستر سنجاب گسترد

7878

ز خارا زیر سر بنهاد بالش

درآمد گیتی از دردش به نالش

7979

در آن معبد به سر می برد تا بود

به طاعت پای می افشرد تا بود

8080

چو در طاعتگری عمرش سرآمد

به جان دادن چو مردان خوش برآمد

8181

نپنداری که جان را رایگان داد

فروغ روی جانان دید و جان داد

8282

دلا مردانگی زین زن بیاموز

به ماتم شیوه بین شیون بیاموز

8383

غم خود خور اگر این غم نداری

بکن ماتم گر این ماتم نداری

8484

به سر شد عمر در صورت پرستی

دمی ز اندیشه صورت نرستی

8585

به هر دم حسن صورت را زوالیست

ز حالی هر زمان گردان به حالیست

8686

مزن هر دم قدم در سنگلاخی

ز شاخی هر زمان منشین به شاخی

8787

نشیمن برتر از کون و مکان گیر

فراز کاخ معنی آشیان گیر

8888

بود معنی یکی صورت هزاران

مجو جمعیت از صورت شماران

8989

پریشانی بود هر جا شمار است

وز آن رو در یکی کردن حصار است

9090

چو تاب حمله دشمن نداری

به آن کز جنگ او باشی حصاری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چه خوش وقتی و خرم روزگاری

که یاری بر خورد از وصل یاری

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 38 - به معرض بیع درآوردن مالک یوسف را علیه السلام و خریدن زلیخا وی را به اضعاف آنچه دیگران می خریدند

اگلی نظم

چو دولت گیر شد دام زلیخا

فلک زد سکه بر نام زلیخا

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 40 - تربیت کردن زلیخا یوسف را علیه السلام و خدمتگاری نمودن وی مر او را به آنچه دسترس وی بود

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور