صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 66 - گرفتن زلیخا سر راه یوسف را و التفات نایافتن و بعد از آن به خانه رفتن و بت را شکستن و ایمان به خدای تعالی آوردن و پس بر سر راه وی آمدن و التفات یافتن

بخش 66 - گرفتن زلیخا سر راه یوسف را و التفات نایافتن و بعد از آن به خانه رفتن و بت را شکستن و ایمان به خدای تعالی آوردن و پس بر سر راه وی آمدن و التفات یافتن

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

نداند عاشق بیدل قناعت

فزاید حرص وی ساعت به ساعت

22

دو دم نبود به یک مطلوبش آرام

به هر دم در طلب برتر نهد گام

33

چو یابد بوی گل خواهد که بیند

چو بیند روی گل خواهد که چیند

44

زلیخا کرد بعد از ره نشینی

هوای دولت دیدار بینی

55

شبی سر پیش آن بت بر زمین سود

که عمری در پرستش کارش این بود

66

بگفت ای قبله جانم جمالت

سر من در عبادت پایمالت

77

تو را عمریست کز جان می پرستم

برون شد گوهر دانش ز دستم

88

به چشم خود ببین رسواییم را

به چشمم باز ده بیناییم را

99

ز یوسف چند باشم مانده مهجور

بده چشمی که رویش بینم از دور

1010

مرا در هیچ وقتی و مقامی

به جز دیدار یوسف نیست کامی

1111

بده کام مرا گر می توانی

چو دادی کام من دیگر تو دانی

1212

در این جان سختیم مپسند چندین

بدین بدبختیم مپسند چندین

1313

چه عمر است این که نابودن ازین به

ره نابود پیمودن ازین به

1414

همی گفت این و بر سر خاک می کرد

ز گریه خاک را نمناک می کرد

1515

چو شاه خور به تخت خاور آمد

صهیل ابلق یوسف برآمد

1616

برون آمد زلیخا چون گدایی

گرفت از راه یوسف تنگنایی

1717

به رسم دادخواهان داد برداشت

ز دل ناله ز جان فریاد برداشت

1818

ز بس بر آسمان می شد ز هر سوی

نفیری چاوشان «طرقوا» گوی

1919

ز بس بر گوشها می زد ز هر جای

صهیل مرکبان راه پیمای

2020

کس از غوغا به حال او نیفتاد

به حالی شد که او را کس مبیناد

2121

ز نومیدی دلی صد پاره گشته

ز کوی خرمی آواره گشته

2222

ز درد دل فغان می کرد و می رفت

ز آه آتشفشان می کرد و می رفت

2323

به محنتخانه خود چون پی آورد

دو صد شعله به یک مشت نی آورد

2424

به پیش آورد آن سنگین صنم را

زبان بگشاد تسکین الم را

2525

که ای سنگ سبوی عز و جاهم

به هر راهی که باشم سنگ راهم

2626

شد از تو راه بختم تنگ بر دل

سزد گر از تو کوبم سنگ بر دل

2727

به پیش روی تو چون سجده بردم

به سر راه وبال خود سپردم

2828

به گریه از تو هر کامی که جستم

ز کام هر دو عالم دست شستم

2929

تو سنگی خواهم از ننگ تو رستن

به سنگی گوهر قدرت شکستن

3030

بگفت این پس به زخم سنگ خاره

خلیل آسا شکستن پاره پاره

3131

چو بشکستش به چالاکی و چستی

به کارش زان شکست آمد درستی

3232

ز شغل بت شکستن چون بپرداخت

به آب چشم و خون دل وضو ساخت

3333

تضرع کرد و رو بر خاک مالید

به درگاه خدای پاک نالید

3434

که ای عشق تو را از زیر دستان

بتان و بتگران و بت پرستان

3535

اگر نه عکس تو بر بت فتادی

به پیش بت کسی کی سر نهادی

3636

دل بتگر به مهر خود خراشی

وز آتش افکنی بر بت تراشی

3737

کسی در پیش بت افتاده پست است

که گوید بت پرست ایزد پرست است

3838

اگر رو در بت آوردم خدایا

بر آن بر خود جفا کردم خدایا

3939

به لطف خود جفای من بیامرز

خطا کردم خطای من بیامرز

4040

ز بس راه خطا پیمایی از من

ستاندی گوهر بینایی از من

4141

چو آن گرد خطا از من فشاندی

به من ده باز آنچ از من ستاندی

4242

بود دل فارغ از داغ تأسف

بچینم لاله ای از باغ یوسف

4343

چو برگشت از ره آن بر مصریان شاه

گرفت افغان کنان بازش سر راه

4444

که پاکا آن که شه را ساخت بنده

ز ذل و عجز کردش سرفکنده

4545

به فرق بنده مسکین محتاج

نهاد از عز و جاه خسروی تاج

4646

چو جا کرد این سخن در گوش یوسف

برفت از هیبت آن هوش یوسف

4747

به حاجب گفت این تسبیح خوان را

که برد از جان من تاب و توان را

4848

به خلوتخانه خاص من آور

به جولانگاه اخلاص من آور

4949

که تا یک شمه از حالش بپرسم

وز این ادبار و اقبالش بپرسم

5050

کزان تسبیح چون شور و شغب کرد

عجب ماندم که تأثیری عجب کرد

5151

گرش دردی نه دامنگیر باشد

کلامش را کی این تأثیر باشد

5252

دو صد جان خاک دریابنده شاهی

که دریابد به آهی یا نگاهی

5353

فروغ صدق صادق دادخواهان

مزور قصه گم کرده راهان

5454

شود مر صبح صادق را تباشیر

مزوررا دهد پاداش تزویر

5555

نه چون شاهان دور این زمانه

که می جویند بهر زر بهانه

5656

ز هر ظالم که یک دینار رنگ است

وگر زو دست صد کس زیر سنگ است

5757

ز دینار زرش صد سرخروییست

تظلم کردن از وی هرزه گوییست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

زلیخا را ز تنهایی چو جان کاست

به راه یوسف از نی خانه ای خواست

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 65 - آمدن زلیخا به سر راه یوسف علیه السلام و از نی خانه ای ساختن تا از آواز گذشتن سپاه وی خرسندی یابد

اگلی نظم

ازان خوشتر چه باشد پیش عاشق

که گردد یار نیک اندیش عاشق

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 67 - آمدن زلیخابه خلوتخانه یوسف علیه السلام و به دعای وی بینایی و جمال و جوانی را یافتن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور