صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 29 - در صحرا و دشت گردیدن مجنون و خطاب کردن وی با گردباد

بخش 29 - در صحرا و دشت گردیدن مجنون و خطاب کردن وی با گردباد

شاعر: جامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ریحان شکن حریم این باغ

این بو دهد از نسیم این باغ

22

کان لاله داغدار هر دشت

از نوفل و نوفلی چو برگشت

33

آزاده ز هر گروه بودی

آواره دشت و کوه بودی

44

هر جا که کسی ز دور دیدی

چون آهو و گور ازو رمیدی

55

یک روز فرود حال و وجدش

شد جای به کوهسار نجدش

66

جا قله کوه خاره می کرد

در هر طرفی نظاره می کرد

77

دیده به دیار لیلی افکند

در کوزه ز گریه سیلی افکند

88

شوقش به درون چو کوه بنشست

قاروره صبر خرد بشکست

99

پیکی طلبید کز دیارش

آرد به حریم دل قرارش

1010

گوید خبر و بیان کند حال

از منزل یار و ربع و اطلال

1111

ناگاه ز گرد ره سوادی

بنمود چه دید گردبادی

1212

زان خاک دیار بار بسته

پرده به رخ از غبار بسته

1313

افتاد به سجده بر زمینش

بگشاد زبان به آفرینش

1414

کای صوفی گرد گرد رقاص

بی زحمت پا به رهروی خاص

1515

وی دشت نورد کوه پیمای

نگرفته سکون دو دم به یک جای

1616

در پای تو کوه و دشت یکسان

در کوه روی چو دشت آسان

1717

پیچان شده اژدها نمایی

بر خویش ولی نه اژدهایی

1818

سر بر فلک اژدها که دیده ست

جولان زده بر هوا که دیده ست

1919

خیزان نخلی ز خاک گستاخ

نی بیخ تو را پدید و نی شاخ

2020

وین طرفه که گر ز باغ خیزی

میوه فکنی و برگ ریزی

2121

نی راه تو بی غبار هرگز

نی یک جایت قرار هرگز

2222

افتاده تو درخت چالاک

برداشته تو خار و خاشاک

2323

پیچیده چو دودی و نه دودی

دوری ز سیاهی و کبودی

2424

پرگاری کاخ سقف زنگار

چون قصر ارم ز تو ستون دار

2525

کشتی ست در آب ربع مسکون

تو تیری و بادبانت گردون

2626

بر کشتوران درین نشیمن

ویران ز تو صد هزار خرمن

2727

امروز دلم به سینه خرم

از مقدم توست خیر مقدم

2828

سویم که شده ست رهنمایت

جان باد فدای خاک پایت

2929

بر من ز ره کرم گذشتی

وآرام من رمیده گشتی

3030

از منزل یار بسته ای بار

کاید ز تو بوی مشک تاتار

3131

این خاک که عطر محمل توست

چون نافه چین حمایل توست

3232

گر از در اوست بر سرم ریز

چون سرمه به دیده ترم ریز

3333

خاشاک تو کش شمیم مشک است

ریحان تری و عود خشک است

3434

زان آتش من بلند گردان

بر وی دل من سپند گردان

3535

زان جان و جهان خبر چه داری

بگشای زبان به هر چه داری

3636

بی او دل من ز غصه خون است

بی من دل او بگو که چون است

3737

از یاد ویم فرامشی نیست

وز حرف وفاش خامشی نیست

3838

هرگز گذرم به دل نهانش

جنبد به حدیث من زبانش

3939

هیهات چه جای این سؤال است

دارم هوسی ولی محال است

4040

شه بهر گدا کجا کشد آه

مه سوی سها کی افکند راه

4141

شب کیست طفیلی سگانش

سوده سر خود بر آستانش

4242

او کرده به بالش خوش آهنگ

بر بستر غم سر من و سنگ

4343

او داده به مهد عیش پهلو

من خفته به خاک خواریم رو

4444

چون روز شود ز خواب خیزد

بر لاله تر گلاب ریزد

4545

اول سوی او که می گراید

دیده به رخش که می گشاید

4646

گرد دمنش ز من بدل نیست

گرینده چو من بر آن طلل نیست

4747

از دور که می کند نگاهش

در طوف به گرد خیمه گاهش

4848

آنجا که شود به عشوه خندان

گریه که کند ز دردمندان

4949

وان دم که شود ز لب شکرریز

دندان طمع که می کند تیز

5050

گاهی که بود به هودجش جای

در راه طلب که می نهد پای

5151

روزی که قدم نهد به محمل

ز آب مژه کیست مانده در گل

5252

شبها که به خانه اش مقام است

بنشسته به پاس او کدام است

5353

بینا به رخش کسان و من کور

نزدیک همه به او و من دور

5454

تو باد سبکروی و من خاک

تو صرصر و من شکسته خاشاک

5555

گاهی که به سوی او زنی رای

بردار به دست لطفم از جای

5656

چون خاک رهم به کوی او بر

خاشاک آسا به سوی او بر

5757

تا بر سر راه او نشینم

یک بار دگر رخش ببینم

5858

ور زانکه نیم بدین سزاوار

بگذار مرا غریب و بیمار

5959

بیماری من بگوی با او

وین زاری من بگوی با او

6060

کای کام دل و مراد جانم

بینایی چشم خونفشانم

6161

زان روز که مانده از تو دورم

تا ظن نبری که من صبورم

6262

جان و دل پاره پاره دارم

لیکن چه کنم چه چاره دارم

6363

هر تن که ز جان به داغ دوریست

تنهایی او نه از صبوریست

6464

خواهد که ز جان جدا نماند

لیکن چه کند نمی تواند

6565

هر حیله که بود آزمودم

نی صلح و نه جنگ داشت سودم

6666

سودی ندهد چو نیست تقدیر

نی سعی جوان نه همت پیر

6767

زین پس من و داغ نامرادی

افتان خیزان به کوه و وادی

6868

افتم شب ها چو ناتوانی

خیزم به سحر چو نیم جانی

6969

دانم که دل تو نیز خون است

وز دست تو چاره ام برون است

7070

لیکن بکن اینقدر که باری

در دامن کوه و کنج غاری

7171

چون بی تو به سر رسد حیاتم

یادی بکنی پس از وفاتم

7272

این گفت و چو پادشاه خاور

بگسست طناب خیمه زر

7373

زد چرخ به عرصه زمانه

بر رسم عرب سیاه خانه

7474

مسکین سر خود به خاره بنهاد

بر بستر خار بی خود افتاد

7575

چشمش همه شب به خواب نغنود

بیهوش فتاد خوابش این بود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سوداگر چین این صحیفه

این نافه برون دهد ز نیفه

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 28 - دیده نوفل مجنون را در بادیه و بر وی ترحم کردن و وی را وعده دادن که لیلی را برای وی خواستگاری کند و ابا کردن پدر لیلی

اگلی نظم

چون صبحدم از غزاله خور

پوشید زمین غلاله زر

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 30 - باز خریدن مجنون غزالی را از صیاد و آزاد کردن وی بر یاد لیلی کردن وی بر یاد لیلی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور