صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 30 - باز خریدن مجنون غزالی را از صیاد و آزاد کردن وی بر یاد لیلی کردن وی بر یاد لیلی

بخش 30 - باز خریدن مجنون غزالی را از صیاد و آزاد کردن وی بر یاد لیلی کردن وی بر یاد لیلی

شاعر: جامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چون صبحدم از غزاله خور

پوشید زمین غلاله زر

22

افشاند فلک ز چشمه قیر

از مهر غزاله قطره ها شیر

33

مجنون که به خواب بیخودی بود

از خواب شبانه چشم بگشود

44

گرم از سر خار و خاره برجست

از خاره مگر شراره برجست

55

از کوه و قدم نهاد در دشت

در دشت چو گردباد می گشت

66

می کرد به دام و دد نگاهی

در سینه همی کشید آهی

77

می برد ز وحش و طیر رشکی

وز دیده همی فشاند اشکی

88

یعنی که بود ز فرقت یار

هر چیز خلاص و من گرفتار

99

هر زنده حریف جفت خویش است

وآسوده ز خود و خفت خویش است

1010

جز من که ز جفت خویش طاقم

سرگشته وادی فراقم

1111

نه خورد بود مرا و نی خواب

گر کوه بود نیارد این تاب

1212

می زد به همین خیال گامی

ناگاه ز دور دید دامی

1313

در مطرح آهوان نهاده

در بند وی آهویی فتاده

1414

صیاد گرفته تیغ خونریز

چون تیغ دویده بر سرش تیز

1515

آهو به شکنجه دویدن

صیاد و شتاب سر بریدن

1616

مجنون چو بدید آه برداشت

تا پیش کشنده راه برداشت

1717

دستش بگرفت و کرد فریاد

کز دست تو داد می کنم داد

1818

هیچ ار ز خدات بهره ای هست

از بهر خدا بدار ازو دست

1919

بردار به دست لطف و بگشای

تیغش ز گلو و بند از پای

2020

پایش قلمیست خیزرانی

شق کرده سرش پی روانی

2121

بر صفحه خاک کش گذار است

از چار قلم رقم نگار است

2222

هفت است قلم درین شکی نیست

از هفت چهار اندکی نیست

2323

آن را مشکن به سخت بستن

عمدا نسزد قلم شکستن

2424

در طوق جفا چنان گلویی

لایق نبود به هیچ رویی

2525

ظلم است به پیش عقل روشن

آن طوق فکندنش به گردن

2626

زین مظلمه بازکش عنان را

وز گردن خود برون کن آن را

2727

چشمی داری به سوی او بین

سر تا به قدم به وی فرو بین

2828

چشمش که ز سرمه خدایی

آسوده بود ز سرمه سایی

2929

حیف است تهی ز نور مانده

وز بینش خویش دور مانده

3030

آن گردن ساده کشیده

ک آسیب کمند کس ندیده

3131

دانی که به طوق زر دریغ است

پولاد دلا چه جای تیغ است

3232

آن سینه که لوح سیم پاک است

نی چون دل من سزای چاک است

3333

از کینه خلق پاک سینه ست

با سینه او تو را چه کینه ست

3434

در پهلوی او به لطف جا کن

دست ستمت ازو جدا کن

3535

خنجر چو قلم گرفته در مشت

کم زن رقمش به تخته پشت

3636

آن را شده بند بند مپسند

بگذار نسفته مهره ای چند

3737

بین گردن و پشت نازنینش

دندان طمع کن از سرینش

3838

هر کس که به گرد ران برد دست

در پهلوی آتش گردنی هست

3939

نافش که چو نافه مشکبار است

چون نافه دریدنش چه کار است

4040

گر در شکم طمع زنی چاک

به زانکه در آن شکم کنی خاک

4141

مجنون چو به قصد صید صیاد

زین گفت و شنید دام بنهاد

4242

صیاد اسیر قید او شد

چون صید گرفته صید او شد

4343

چون موم دلش به نرمی افتاد

افکند ز دست تیغ پولاد

4444

لیکن ز غم عیالمندیش

می بود آهو هنوز بندیش

4545

مجنون که نه جامه داشت در بر

نی بار عمامه نیز بر سر

4646

در فکر عطای او فرو ماند

طیاره به گله پدر راند

4747

زان گله گرفت گوسپندی

از آفت گرگ بی گزندی

4848

لنگر کنش از خرام دنبه

سر تا به قدم تمام دنبه

4949

آورد و به صید پیشه بسپرد

پا در ره عذر خواهی افشرد

5050

کین صید که سوی اوت میلی ست

در گردن و چشم همچو لیلی ست

5151

قیمت نکنم که چند ارزد

هر موی به گوسفندی ارزد

5252

آن ظن نبری که این بهاییست

از بهر خلاص او فداییست

5353

اکنون رسنش به دست من ده

ک آهوی چنین به دست من به

5454

تا سر نهمش به جای لیلی

وانگه کنمش فدای لیلی

5555

مسکین چو رسن به دست او داد

صد بوسه به چشم مست او داد

5656

پشمین رسنش ز سر به در کرد

وز ساعد خویش طوق زر کرد

5757

خاک قدمش به دیده می رفت

می شست رخش به اشک و می گفت

5858

ای گردن تو چو گردن دوست

چشم تو چو چشم پر فن دوست

5959

گر ساق تو ای به ساق لاغر

از سیم بود چو او توانگر

6060

گویم به زبان راستگویی

صد بار که او تو و تو اویی

6161

تا یار من سلیم باشی

آزرده تیغ بیم باشی

6262

رو گرد دیار یار می چر

سنبل می چین و لاله می خور

6363

لاله چو خوری به گرد کویش

می گوی چو من دعای رویش

6464

کان روی چو لاله تازه بادا

وآزاده عار غازه بادا

6565

سنبل چو چری ز مرغزارش

می خور غم زلف مشکبارش

6666

کان سنبل تر کسی مبیناد

یک شاخ ازو کسی مچیناد

6767

آهو می رفت و او هم از پی

می رفت طفیل رفتن وی

6868

با هم ره همرهی سپردند

تا پی به دیار یار بردند

6969

مجنون بنشست زیر خاری

وان رفت به سوی مرغزاری

7070

آن ناله ز هجر یار می کرد

وین طوف به مرغزار می کرد

7171

چون مهر نشست و مه برآمد

تاراج شب سیه برآمد

7272

یکدیگر را دگر ندیدند

هر یک به زمینی آرمیدند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ریحان شکن حریم این باغ

این بو دهد از نسیم این باغ

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 29 - در صحرا و دشت گردیدن مجنون و خطاب کردن وی با گردباد

اگلی نظم

خورشید به وقت بامدادان

چون داد مراد نامرادان

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 31 - ملاقات کردن مجنون با شبان لیلی و خبر یافتن که مردان قبیله لیلی به غارت بیرون رفته اند و پیش لیلی رفتن وی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور