صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 15 - نهال جمال یوسفی را از بهارستان غیب به باغستان شهادت آوردن و به آب دیده یعقوب و هوای دل زلیخا پروردن

بخش 15 - نهال جمال یوسفی را از بهارستان غیب به باغستان شهادت آوردن و به آب دیده یعقوب و هوای دل زلیخا پروردن

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

درین نوبتگه صورت پرستی

زند هر کس به نوبت کوس هستی

22

حقیقت را به هر دوری ظهوریست

ز اسمی بر جهان افتاده نوریست

33

اگر عالم به یک دستور ماندی

بسا انوار کان مستور ماندی

44

گر از گردون نگردد نور خود گم

نگیرد رونقی بازار انجم

55

زمستان از چمن بار ار نبندد

ز تأثیر بهاران گل نخندد

66

چو آدم رخت ازین محرابگه بست

به جایش شیث در محراب بنشست

77

چو وی هم رفت کرد آغاز ادریس

درین تلبیس خانه درس تقدیس

88

چو شد تدریس ادریس آسمانی

به نوح افتاد دین را پاسبانی

99

به طوفان فنا چون غرقه شد نوح

شد این در بر خلیل الله مفتوح

1010

چو خوان دعوتش چیدند ز آفاق

موفق شد به آن انفاق اسحاق

1111

ازین هامون شد او راه عدم کوب

زد از کوه هدی گلبانگ یعقوب

1212

چو یعقوب از عقب زین کار دم زد

ز حد شام بر کنعان علم زد

1313

اقامت را به کنعان محمل افکند

فتادش در فزایش مال و فرزند

1414

شمار گوسفندش از بز و میش

در آن وادی شد از مور و ملخ بیش

1515

پسر بیرون ز یوسف یازده داشت

ولی یوسف درون جانش ره داشت

1616

چو یوسف بر زمین آمد ز مادر

به رخ شد ماه گردون را برادر

1717

دمید از بوستان دل نهالی

نمود از آسمان جان هلالی

1818

ز گلزار خلیل الله گلی رست

قبای نازک اندامی بر او جست

1919

برآمد اختری از برج اسحاق

ز روی او منور چشم آفاق

2020

علم زد لاله ای از باغ یعقوب

ازو هم مرهم و هم داغ یعقوب

2121

غزالی شد شمیم افزای کنعان

و زو رشک ختن صحرای کنعان

2222

ز جان تا بود بهره مادرش را

ز شیر خویش شستی شکرش را

2323

چو دیدش در کنار خود دو ساله

دمید ایام زهرش در نواله

2424

گرامی دری از بحر کریمی

ز مادر ماند با اشک یتیمی

2525

پدر چون دید حال گوهر خویش

صدف کردش کنار خواهر خویش

2626

ز عمه مرغ جانش پرورش یافت

به گلزار خوشی بال و پرش یافت

2727

قدش آیین خوش رفتاری آورد

لبش رسم شکر گفتاری آورد

2828

دل عمه به مهرش شد چنان بند

که نگسستی ازو یک لحظه پیوند

2929

به هر شب خفته چون جان در برش بود

به هر روز آفتاب منظرش بود

3030

پدر هم آرزوی روی او داشت

ز هر سو میل خاطر سوی او داشت

3131

جز او کس در دل غمگین نمی یافت

به گه گه دیدنش تسکین نمی یافت

3232

چنان می خواست کان ماه دل افروز

به پیش چشم او باشد شب و روز

3333

به خواهر گفت ای کز مهرورزی

به فرقم چون درخت بید لرزی

3434

ندارم طاقت دوری ز یوسف

خلاصم ده ز مهجوری ز یوسف

3535

به خلوتگاه راز من فرستش

به محراب نیاز من فرستش

3636

ز یعقوب این سخن خواهر چو بشنید

ز فرمانش به صورت سر نپیچید

3737

ولیکن کرد باخود حیله ای ساز

که تا گیرد ز یعقوبش به آن باز

3838

به کف ز اسحاق بودش یک کمر بند

به خدمت سوده در راه خداوند

3939

کمربندی که هر دستش که بستی

ز دست اندازی آفات رستی

4040

چو یوسف را ز خود رو در پدر کرد

میان بندش نهانی زان کمر کرد

4141

چنان بست آن کمر را بر میانش

که آگاهی نشد قطعا از آنش

4242

کمر بسته به یعقوبش فرستاد

وز آن پس در میان آوازه در داد

4343

که گشته ست آن کمربند از میان گم

گرفتی هر کسی را زان توهم

4444

به زیر جامه جست و جوی کردی

پس آنگه در دگر کس روی کردی

4545

چو در آخر به یوسف نوبت افتاد

کمر را از میانش چست بگشاد

4646

در آن ایام هر کس اهل دین بود

بر او حکم شریعت اینچنین بود

4747

که دزدی هر که بودی پایگیرش

گرفتی صاحب کالا اسیرش

4848

دگر باره به تزویر این بهانه

چو کرد آماده بردش سوی خانه

4949

به رویش چشم روشن شاد بنشست

پس از یکچند اجل چشمش فرو بست

5050

بر او شد خاطر یعقوب خرم

ز دیدارش نبستی دیده بر هم

5151

به پیش رو چو یوسف قبله ای یافت

ز فرزندان دیگر روی برتافت

5252

به یوسف بود هر کاری که بودش

به یوسف بود بازاری که بودش

5353

به یوسف بود روحش راحت اندوز

به یوسف بود چشمش دیده افروز

5454

بلی هر جا کزان سان مه بتابد

اگر خورشید باشد ره نیابد

5555

چه گویم کان چه حسن و دلبری بود

که بیرون از حد حور و پری بود

5656

مهی بود از سپهر آشنایی

ازو کون و مکان پر روشنایی

5757

نه مه هیهات روشن آفتابی

مه از وی بر فلک افتاده تایی

5858

چه می گویم چه جای آفتاب است

که رخشان چشمه اش اینجا سراب است

5959

مقدس نوری از قید چه و چون

سر از جلباب چون آورده بیرون

6060

چو آن بیچون درین چون کرده آرام

پی روپوش کرده یوسفش نام

6161

به دل یعقوب اگر مهرش نهان داشت

وگر کردش به جان جا جای آن داشت

6262

زلیخایی که رشک حور عین بود

به مغرب پرده عصمت نشین بود

6363

ز خورشید رخش نادیده تابی

گرفتار خیالش شد به خوابی

6464

چو بر دوران غم عشق آورد زور

ز نزدیکان نباشد عاشقی دور

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

گهر سنجان دریای معانی

ورق خوانان وحی آسمانی

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 14 - داستان شمع جمال یوسفی در شبستان غیب افروختن و پروانه دل آدم را به مشاهده فروغ آن سوختن

اگلی نظم

چنین گفت آن سخندان سخن سنج

که در گنجینه بودش از سخن گنج

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 16 - در صفت و نسب زلیخا که مغرب از طلوع آفتاب جمالش مشرق گشته بود بلکه به هزار درجه از آن گذشته

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور