صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 51 - خواندن زلیخا یوسف را علیه السلام به سوی آن خانه و مطالبه وصال نمودن

بخش 51 - خواندن زلیخا یوسف را علیه السلام به سوی آن خانه و مطالبه وصال نمودن

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو شد خانه تمام از سعی استاد

به تزیینش زلیخا دست بگشاد

22

زمین آراست از فرش حریرش

جمال افزود از زرین سریرش

33

قنادیل گهر پیوندش آویخت

ریاحین بهر عطرش در هم آمیخت

44

همه بایستنیها ساخت آنجا

بساط خرمی انداخت آنجا

55

در آن عشرتگه از هر چیز و هر کس

نمی بایستش الا یوسف و بس

66

بلی بی روی جانان گر بهشت است

به چشم عاشق مشتاق زشت است

77

بر آن شد تا که یوسف را بخواند

به صدر عزت و جاهش نشاند

88

به خلوت با جمالش عشق بازد

به میدان وصالش رخش تازد

99

ز لعل جانفزایش کام گیرد

به زلف سرکشش آرام گیرد

1010

ولی اول جمال خود بیاراست

وز آن میل دل یوسف به خود خواست

1111

به زیورها نبودش احتیاجی

ولی افزود ازان خود را رواجی

1212

به خوبی گل به بستانها سمر شد

ولی از عقد شبنم خوبتر شد

1313

ز غازه رنگ گل را تازگی داد

لطافت را نکو آوازگی داد

1414

ز وسمه ابروان را کار پرداخت

هلال عید را قوس قزح ساخت

1515

نغوله بست موی عنبرین را

گره در یکدگر زد مشک چین را

1616

ز پشت آویخت مشکین گیسوان را

ز عنبر داد پشتی ارغوان را

1717

مکحل ساخت چشم از سرمه ناز

سیهکاری به مردم کرد آغاز

1818

نهاد از عنبر تر جا به جا خال

به جانان کرد عرض صورت حال

1919

که رویت آتشی در من فکنده ست

بر آن آتش دل و جانم سپند است

2020

به مه خطی کشید از نیل چون میل

که شد مصر جمال آباد ازان نیل

2121

نبود آن خط نیلی بر رخ ماه

که میلی بود بهر چشم بدخواه

2222

مگر مشاطه دید آن نرگس مست

فتاد آنجاش میل سرمه از دست

2323

به دستان داد سیمین پنجه را رنگ

کزان دستان دلی آرد فرا چنگ

2424

به کف نقشی زد او را خرده کاری

کزان نقشش به دست آید نگاری

2525

به فندق گونه عناب تر داد

به جانان زاشک عنابی خبر داد

2626

به صنعت ده هلال مه قفا را

ز جلباب شفق کرد آشکارا

2727

که تا از طارم دولت هلالی

نشانش بخشد از عید وصالی

2828

نمود از طرف عارض گوشواره

قران افکند مه را با ستاره

2929

که تا آن دولت دنیا و دینش

به حکم آن قران گردد قرینش

3030

چو غنچه با جمال تازه و تر

لباس تو به تو پوشیده در بر

3131

مرتب ساخت بر تن پیرهن را

ز گل پر کرد دامان سمن را

3232

شعار شاخ گل از یاسمین کرد

سمن در جیب و گل در آستین کرد

3333

ندیدی دیده گر کردی تأمل

به جز آب تنک بر لاله و گل

3434

عجب آبی در او از نقره خام

دو ماهی از دو ساعد کرده آرام

3535

ز دستینه دو ساعد دیده رونق

ز زر کرده دو ماهی را مطوق

3636

رخش می داد با ساعد گواهی

که حسنش گیرد از مه تا به ماهی

3737

چو بر نازک تنش شد پیرهن راست

به زرکش دیبه چینش بیاراست

3838

بت چین با هزاران نازنینی

به جولان آمد از دیبای چینی

3939

نهاد از لعل سیراب و زر خشک

فروزان تاج را بر خرمن مشک

4040

شد از گوهر مرصع جیب و دامان

به صحن خانه طاووس خرامان

4141

خرامان می شد و آیینه در دست

خیال حسن خود با خود همی بست

4242

چو عکس روی خود دید از مقابل

عیار نقد خود را یافت کامل

4343

ز نقد خود درون گنج طرب کرد

به قصد آن خریداری طلب کرد

4444

به جست و جوی یوسف کس فرستاد

پرستاران ز پیش و پس فرستاد

4545

درآمد ناگهان از در چو ماهی

عطارد حشمتی خورشید جاهی

4646

وجودی از خواص آب و گل دور

جبین و طلعتی نور علی نور

4747

ازو یک لمعه و روشن جهانی

و زو یک حرف و هر سو داستانی

4848

زلیخا را چو دیده بر وی افتاد

ز شوقش شعله گویی در نی افتاد

4949

گرفتش دست کای پاکیزه سیرت

چراغ دیده اهل بصیرت

5050

بنامیزد چه نیکو بنده ای تو

به هر احسانی و لطف ارزنده ای تو

5151

به نیکو بندگی های تو نازم

به طوق منتت گردن فرازم

5252

بیا تا حق شناست باشم امرو

زمانی در سپاست باشم امروز

5353

کنم قانون احسان کنون ساز

که تا باشد جهان گویند ازان باز

5454

به نیرنگ و فسون کز حد برون برد

به اول خانه زان هفتش درون برد

5555

ز زرین در چو داد آندم گذارش

به قفل آهنین کرداستوارش

5656

چو شد در بسته از لب مهر بگشاد

ز دل راز درون خود برون داد

5757

نخستین گفت کای مقصود جانم

که جان را جز تو مقصودی ندانم

5858

خیال خود به خواب من نمودی

به طفلی خواب از چشمم ربودی

5959

ز سودای خودم دیوانه کردی

به غم های خودم همخانه کردی

6060

نطر نگشاده در نظاره تو

بدین کشور شدم آواره تو

6161

ندیده چاره آوارگی ها

کشیدم در غمت بیچارگی ها

6262

کنون کز دیدن روی تو شادم

ز بی رویی تو بس نامرادم

6363

ز بی رویی گذر رویی به من کن

ز روی مهر با من یک سخن کن

6464

جوابش داد یوسف سرفکنده

که ای همچو منت صد شاه بنده

6565

مرا از بند غم آزاد گردان

به آزادی دلم را شاد گردان

6666

مرا خوش نیست کاینجا با تو باشم

پس این پرده تنها با تو باشم

6767

تو کان آتشی من پنبه خشک

تو باد صرصری من نفحه مشک

6868

کجا این پنبه با آتش برآید

چه سان این نفحه با صرصر گراید

6969

زلیخا آن نفس جز باد نشمرد

سخن گویان به دیگر خانه اش برد

7070

بر او قفل دگر محکم فرو بست

دل یوسف ازان اندوه بشکست

7171

دگر باره زلیخا ناله برداشت

نقاب از راز چندین ساله برداشت

7272

بگفت ای خوشتر از جان ناخوشی چند

به پایت می کشم سرسر کشی چند

7373

تهی کردم خزاین در بهایت

متاع عقل و دین کردم فدایت

7474

به آن نیت که درمانم تو باشی

رهین طوق فرمانم تو باشی

7575

نه آن کز طاعت من روی تابی

به هر ره بر خلاف من شتابی

7676

بگفتا در گنه فرمانبری نیست

به عصیان زیستن طاعتوری نیست

7777

هر آن کاری که نپسندد خداوند

بود در کارگاه بندگی بند

7878

بدان کارم شناسایی مبادا

بر آن دست توانایی مبادا

7979

در آن خانه سخن کوتاه کردند

به دیگر خانه منزلگاه کردند

8080

زلیخا بر درش قفلی دگر زد

دگر سان قصه اش از سینه سر زد

8181

بدین دستور ز افسون و فسانه

همی بردش درون خانه به خانه

8282

به هر جا قصه ای دیگر همی خواند

به هر جا نکته ای دیگر همی راند

8383

به شش خانه نشد کامش میسر

نیامد مهره اش بیرون ز ششدر

8484

به هفتم خانه کرد او را قدم چست

گشاد کار خویش از هفتمین جست

8585

بلی نبود درین ره ناامیدی

سیاهی را بود رو در سپیدی

8686

ز صد در گر امیدت بر نیاید

به نومیدی جگر خوردن نشاید

8787

دری دیگر بباید زد که ناگاه

ازان در سوی مقصود آوری راه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گویند معماران این کاخ

که چون شد بر عمارت دایه گستاخ

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 50 - عمارت کردن دایه خانه ای که در وی تصویر جمال یوسف و زلیخا کردند

اگلی نظم

سخن پرداز این کاشانه راز

چنین بیرون دهد از پرده آواز

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 52 - درآوردن زلیخا یوسف را علیه السلام به خانه هفتم و بذل کردن مجهود در نیل مقصود و گریختن یوسف و ماندن زلیخا در تحیر و تأسف

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور