صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »لیلی و مجنون
  4. »بخش 51 - مراجعت کردن اعرابی بار دیگر به زیارت مجنون و بعد از جست و جوی بسیار وی را یافتن که غزالی را در آغوش گرفته و هر دو جان داده

بخش 51 - مراجعت کردن اعرابی بار دیگر به زیارت مجنون و بعد از جست و جوی بسیار وی را یافتن که غزالی را در آغوش گرفته و هر دو جان داده

شاعر: جامی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

طغراکش این فراقنامه

این رشحه برون دهد ز خامه

22

کان حله نشین عرابی راد

در ربع و دمن رئیس و استاد

33

یکچند چو در دیار خود بود

مشغول به کار و بار خود بود

44

سر زد ز دلش هوای مجنون

طیاره ز حله راند بیرون

55

بر عامریان گذشت از آغاز

جست از همه کس نشان او باز

66

گفتند که یک دو هفته بیش است

کز وی دل این قبیله ریش است

77

نی دیده ز وی کسی نشانی

نی نیز شنیده داستانی

88

بیرون ز وقوف غیر باشد

ان شاء/الله که خیر باشد

99

برخاست عرابی و شتابان

رو کرد ز حله در بیابان

1010

نه کوه گذاشت نی در و دشت

بر هر جایی چو باد بگذشت

1111

می گشت وجب وجب زمین را

می جست حریف نازنین را

1212

چو یک دو سه روز جست و جو کرد

نومید به راه خویش رو کرد

1313

ناگاه نمود زیر کوهی

جمع آمده وحشیان گروهی

1414

شد تیز به سویشان روانه

مجنون را دید در میانه

1515

با آهویکی سفید و روشن

همچون لیلی به چشم و گردن

1616

خفته به مغاکیی هم آغوش

وز مرگ شده به خواب خرگوش

1717

بر بالش خاک و بستر خار

جان داده ز داغ فرقت یار

1818

همخوابه چو دیده ماجرایش

او نیز بمرده در وفایش

1919

گردش دد و دام حلقه بسته

شاخ طرب همه شکسته

2020

از سینه آهو آه خیزان

وز چشم گوزن اشکریزان

2121

روبه زده جیب پوستین چاک

وافشانده به سر به پنجه ها خاک

2222

گرگان کنده ازان تغابن

رخسار زمین به زخم ناخن

2323

گوران که ز داغ رسته بودند

زان داغ به خون نشسته بودند

2424

زان واقعه دید چون عرابی

در کاخ حیات وی خرابی

2525

خواند»انالله راجعون «

از نوک مژه سرشک خون راند

2626

در کشمکش وفاش نالید

رخساره به خاک پاش مالید

2727

کردش چو نگاه در پس پشت

بر ریگ نوشته دید از انگشت

2828

کاوخ که به داغ عشق مردم

بر بستر هجر جان سپردم

2929

شد مهر زمانه سرد بر من

کس مرحمتی نکرد بر من

3030

بشکست شب صبوریم پشت

وایام به تیغ دوریم کشت

3131

کس کشته بی دیت چو من نیست

محروم ز تعزیت چو من نیست

3232

نی بر سر من گریست یاری

نی شست ز روی من غباری

3333

نز دوست کسی سلامی آورد

در پرسش من پیامی آورد

3434

دادم به طبیبی فلک دست

نبضم نه به اعتدال می جست

3535

داد از قدح سراب آبم

وز رشحه خون دل شرابم

3636

فکر غذیم جگر تراشید

بهر غذیم جگر خراشید

3737

یک زنده غذا چو من نخورده

یک مرده به روز من نمرده

3838

شد شیشه چرخ بر دلم تنگ

زد شیشه زندگیم بر سنگ

3939

تا حشر خلد به هر دلی ریش

این شیشه ریزه ریزه چون نیش

4040

چون خواند عرابی این قصیده

با پر آتش دلی رمیده

4141

شد معنی سوزناک هر بیت

بر آتش او به خاصیت زیت

4242

از آتش دل فغان برآورد

وان ناقه به زیر ران درآورد

4343

زان بارگی بلند پایه

بر عامریان فکند سایه

4444

سایه نه که شعله های سوزان

شد در دل و جانشان فروزان

4545

یعنی که ازان خبر برافروخت

صد شعله و جان عالمی سوخت

4646

چون اهل حی آن خبر شنیدند

بر خود همه جامه ها دریدند

4747

از فرق عمامه ها فکندند

مو ببریدند و چهره کندند

4848

از مادر و از پدر چه گویم

قاصر زانست هر چه گویم

4949

مسکین پدرش ز خود بدر شد

آغشته به رشحه جگر شد

5050

زان داغ بسوخت جان مادر

افتاد به هر برادر آذر

5151

یکسر همه اهل آن قبیله

از صدق درون برون ز حیله

5252

گشتند روان به پای آن کوه

بر سینه هزار کوه اندوه

5353

دل پر غم و درد و دیده پر خون

راه آوردند سوی مجنون

5454

افتاده به خواریش چو دیدند

فریاد و نفیر برکشیدند

5555

هر کس ره ماتم دگر زد

بر دل رقم غم دگر زد

5656

آن خورد دریغ بر جوانیش

وین کرد فغان ز ناتوانیش

5757

آن کرد ز بی طبیبیش یاد

وین خواست ز بی نصیبیش داد

5858

آن گفت ز طبع نکته زایش

وین گفت ز نظم جانفزایش

5959

آن خواند حدیث پاکی او

وین قصه دردناکی او

6060

مسکین مادر ز درد نالید

رویش بر روی زرد مالید

6161

بیچاره پدر ز دیده خون ریخت

خاک قدمش به خون برآمیخت

6262

زان شور و شغب چو باز ماندند

چون مه به عماریش نشاندند

6363

همخوابه مرده را ز یاری

با او کردند همعماری

6464

اظهار بزرگواریش را

عامر نسبان عماریش را

6565

بر گردن و دوش جای کردند

رفتن سوی حله رای کردند

6666

در هر گامی که می نهادند

صد چشمه ز چشم می گشادند

6767

در هر قدمی که می بریدند

صد ناله ز درد می کشیدند

6868

از دجله چشمشان به هر میل

شط بر شط بود نیل بر نیل

6969

وحش در و دشت از فغانشان

از گرد به فرق خاکپاشان

7070

آهسته همی زدند گامی

فریادکنان به هر مقامی

7171

چون نغمه درد و غم سرایان

آمد ره دورشان به پایان

7272

خونابه غم چشیدگانش

شستند به آب دیدگانش

7373

چون خنجر عشق ریختش خون

زاشکش کردند خرقه گلگون

7474

چاک افکندند در دل خاک

جا کرد به خاک با دل چاک

7575

برداشته شد ز سینه رنجش

انباشته زیر خاک گنجش

7676

وان آهوی رفته در هوایش

خسبید به خاک زیر پایش

7777

یعنی که درین سرای بی سور

لایق به همند آهو و گور

7878

وان دم که شدند مهربانان

دامن ز غبار او فشانان

7979

هر یک به مقام خویشتن باز

مجروح ز جور دور ناساز

8080

در ریخت ز دشت و در دد و دام

کردند به خوابگاهش آرام

8181

چون خاک وی آهوان بدیدند

در چشم سیاه خود کشیدند

8282

گشت از لب گور بوس بسیار

خرپشته او به خاک هموار

8383

خاکش چو گوزن ز اشک خود شست

زان لاله دمید و سبز بر رست

8484

در پرتو آن مزار پر نور

گشتند ددان ز خوی بد دور

8585

جاروب کشیش کرد روباه

برداشت غبار حیله از راه

8686

شد شیر رمیده دل ز گرگی

پی برده به پایه بزرگی

8787

آری عاشق که پاکباز است

عشقش نه ز عالم مجاز است

8888

تریاک مجرب است خاکش

اکسیر وجود عشق پاکش

8989

قلبی ببرد ز جان قلاب

گردد مس قلب او زر ناب

9090

مجنون که به خاک در نهان شد

گنج کرم همه جهان شد

9191

هر کس ز غمی فتاده در رنج

زد دست طلب به پای آن گنج

9292

زان گنج کرم مراد خود یافت

گر یک دو مراد جست صد یافت

9393

روی همه در خظیره اش بود

چشم همه بر ذخیره اش بود

9494

شد روضه جان حظیره او

رضوان ابد ذخیره او

9595

رفت همه زان حظیره خوش باد

جان همه زان ذخیره کش باد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

محمل بند عروس این راز

آهنگ حدی چنین کند ساز

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 50 - خبر یافتن اعرابی از حال مجنون و به زیارت وی رفتن و چند روز با وی بودن و اشعار یاد گرفتن

اگلی نظم

مستیش ز باده بود نز جام

از جام رمیده شد سرانجام

جامی»هفت اورنگ»لیلی و مجنون»بخش 52 - در بیان حال مجنون که وی از صورت مجاز به معنی حقیقت رسیده بود و از جام صورت شراب معنی چشیده

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور