صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 47 - فرستادن زلیخا یوسف را علیه السلام به جانب باغ و تهیه اسباب وی کردن

بخش 47 - فرستادن زلیخا یوسف را علیه السلام به جانب باغ و تهیه اسباب وی کردن

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چمن پیرای باغ این حکایت

چنین کرد از کهن پیران روایت

22

که چون یوسف ز لبهای شکر خا

فشاند این تازه شکر بر زلیخا

33

زلیخا داشت باغی و چه باغی

کزان بر دل ارم را بود داغی

44

به گردش ز آب و گل سوری کشیده

گل سوری ز اطرافش دمیده

55

درختانش کشیده شاخ در شاخ

به تنگ آغوشی هم نیک گستاخ

66

چنارش را قدم بر دامن سرو

حمایل دست ها در گردن سرو

77

نشسته گل ز غنچه در عماری

به فرقش نارون در چتر داری

88

چمن نارنج بن را صحن میدان

به کف نارنج و شاخش گوی و چوگان

99

در آن میدانگه خالی ز آفت

ربوده از همه گوی لطافت

1010

قد رعنا کشیده نخل خرما

گرفته باغ را زو کار بالا

1111

ز حلوا خرمنی هر خوشه از وی

گرفته خسته جانان توشه از وی

1212

به سان دایگان پستان انجیر

پی طفلان باغ از شیره پر شیر

1313

بدان هر مرغک انجیر خواره

دهان برده چو طفل شیر خواره

1414

فروغ خور به صحنش نیم روزان

ز زنگاری مشبک ها فروزان

1515

به هم آمیخته خورشید و سایه

ز مشک و زر زمین را داده مایه

1616

ز جنبش لمعه های نور در ظل

دف گل را شده زرین جلاجل

1717

عنادل زان جلاجل نغمه پرداز

درین فیروزه کاخ افکنده آواز

1818

ز باد و سایه وز بیدش هزاران

طپیده ماهیان بر جویباران

1919

به رفت و روب باغ از خوب و ناخوب

کشیده سایه هر شاخ جاروب

2020

ز خط سبزه خاکش لوح تعلیم

کشیده جوی آبش جدول از سیم

2121

ازان لوح مجدول خرده دانان

رموز صنع حی پاک خوانان

2222

گل سرخش چو خوبان ناز پرورد

به رنگ عاشقان روی گل زرد

2323

صبا جعد بنفشه تاب داده

گره از طره سنبل گشاده

2424

سمن با لاله و ریحان هم آغوش

زمین از سبزه تر پرنیان پوش

2525

به هم بسته در آن نزهتگه حور

دو حوض از مرمر صافی بلور

2626

میانشان چون دو دیده فرق اندک

به عینه هر یکی چون آن دگر یک

2727

نه از تیشه در آن زخم تراشی

نه از خم تراش آن را خراشی

2828

نه آن را بند پیدا و نه پیوند

شده بند اندر آن فکر خردمند

2929

تصور کرده با خود هر که دیده

که بی بند است و پیوند آفریده

3030

زلیخا بهر تسکین دل تنگ

چو کردی جانب آن روضه آهنگ

3131

یکی بودی لبالب کرده از شیر

یکی از شهد گشتی چاشنی گیر

3232

پرستاران آن ماه فلک مهد

ازان یک شیر نوشیدی وز این شهد

3333

میان آن دو حوض افراخت تختی

برای همچو یوسف نیکبختی

3434

به ترک صحبتش گفتن رضا داد

به خدمت سوی آن باغش فرستاد

3535

به گل مرغ چمن زد داستانی

که خوش باغی و نیکو باغبانی

3636

چو باشد باغ و بستان جنت ایوان

نشاید باغبان جز حور و رضوان

3737

صد از زیبا کنیزان سمنبر

همه دوشیزه و پاکیزه گوهر

3838

چو سرو ناز قایم ساخت آنجا

پی خدمت ملازم ساخت آنجا

3939

بدو گفت ای سر من پایمالت

تمتع زین بتان کردم حلالت

4040

اگر من پیش تو بر تو حرامم

وز این معنی به غایت تلخکامم

4141

به سوی هر که خواهی گام بردار

ز وصل هر که خواهی کام بردار

4242

بر آن کامی که ایام جوانی

بود وقت نشاط و کامرانی

4343

کنیزان را وصیت کرد بسیار

که ای نوشین لبان زنهار زنهار

4444

به جان در خدمت یوسف بکوشید

اگر زهر آید از دستش بنوشید

4545

به هر جا جان طلب دارد ببازید

به جانبازی برای او بتازید

4646

به هر حکمی که راند شاد باشید

به زیر حکم او منقاد باشید

4747

ولی از هر که گردد بهره بردار

مرا باید کند اول خبردار

4848

همی زد گوییا چون ناشکیبی

به لوح آرزو نقش فریبی

4949

که هرک افتد پسند وی ازان خیل

به وقت خواب سوی او کند میل

5050

نشاند خویش را پنهان به جایش

خورد بر از نهال دلربایش

5151

به زیر نخل رعنایش نشیند

رطب چیند ولی دزدیده چیند

5252

چو یوسف را فراز تخت بنشاند

نثار جان و دل در پایش افشاند

5353

کنیزان را به پیش او به پا کرد

به خدمت سرو بالاشان دو تا کرد

5454

دل و جان پیش یار خویش بگذاشت

به تن راه دیار خویش برداشت

5555

خوش آن عاشق که بر فرمان معشوق

بود خوش بر دلش هجران معشوق

5656

چو خواهد خاطر معشوق دوری

کند بر محنت هجران صبوری

5757

چو نبود وصل دلبر رای دلبر

بود صد بار هجر از وصل خوشتر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو دایه با زلیخا این خبر گفت

ز گفت او چو زلف خود برآشفت

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 46 - رفتن زلیخا به خود پیش یوسف علیه السلام و تضرع نمودن و عذر گفتن یوسف علیه السلام از تحصیل مراد وی

اگلی نظم

شبانگه کز سواد شعر گلریز

فلک شد نوعروس عشوه انگیز

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 48 - رسیدن شب و عرضه کردن کنیزکان جمال خویش را بر یوسف علیه السلام تا به کدامیک از ایشان رغبت نماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور