صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »یوسف و زلیخا
  4. »بخش 48 - رسیدن شب و عرضه کردن کنیزکان جمال خویش را بر یوسف علیه السلام تا به کدامیک از ایشان رغبت نماید

بخش 48 - رسیدن شب و عرضه کردن کنیزکان جمال خویش را بر یوسف علیه السلام تا به کدامیک از ایشان رغبت نماید

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شبانگه کز سواد شعر گلریز

فلک شد نوعروس عشوه انگیز

22

ز پروین گوش را عقد گهر بست

گرفت از مه صقیل آیینه در دست

33

کنیزان جلوه گر در حله ناز

همه دستانسرای و عشوه پرداز

44

به گرد تخت یوسف صف کشیدند

فسون دلبری بر وی دمیدند

55

یکی شد از لب شیرین شکرریز

که کام خود کن از من شکر آمیز

66

ز تنگ شکر من بند بگشای

به سان طوطی از من شو شکرخای

77

یکی از غمزه سویش کرد اشارت

که ای زاوصاف تو قاصر عبارت

88

مقامت می کنم چشم جهان بین

بیا بنشین به چشمم مردم آیین

99

یکی بنمود سرو پرنیان پوش

که این سرو امشبت بادا هم آغوش

1010

کجا در مهد عشرت شاد خسبی

اگر زین سرو ناز آزاد خسبی

1111

یکی در زلف مشکین حلقه افکند

که هستم بی سر و پا حلقه مانند

1212

به روی من دری از وصل بگشای

مکن چون حلقه ام بیرون در جای

1313

یکی برداشت دست نازنین را

به بالا زد ز ساعد آستین را

1414

که دفع چشم بد را زان شمایل

به گردن دست من بادت حمایل

1515

یکی گرد میان مو را کمر کرد

ز مو آرایش موی دگر کرد

1616

کمر کن دست یعنی در میانم

که بر لب آمد از دست تو جانم

1717

بدینسان هر یکی زان لاله رویان

ز یوسف وصل را می بود جویان

1818

ولی بود او به خوبی تازه باغی

وز آن مشت گیاه او را فراغی

1919

بلی بودند یکسر مکر و دستان

به صورت بت به سیرت بت پرستان

2020

دل یوسف جز این معنی نمی خواست

که گردد راهشان در بندگی راست

2121

بدیشان هر چه گفت از راه دین گفت

پی نفی شک اسرار یقین گفت

2222

نخستین گفت کای زیبا کنیزان

به چشم مردم عالم عزیزان

2323

درین عزت ره خواری مپویید

به جز آیین دینداری مجویید

2424

ازین عالم برون ما را خداییست

که ره گم کردگان را رهنماییست

2525

گل ما از نم رحمت سرشته ست

ز دانایی در آن گل دانه کشته ست

2626

که تا زان دانه برخیزد نهالی

درین بستانسرا یابد کمالی

2727

کشد سوی بلندی سر ز پستی

دهد بر میوه یزدان پرستی

2828

پرستش جز خدایی را روا نیست

که غیر او پرستش را سزا نیست

2929

بیا تا بعد ازین او را پرستیم

که بی او هر کجا هستیم پستیم

3030

به سجده باید آن را سر نهادن

که داند سر برای سجده دادن

3131

چرا دانا نهد پیش کسی سر

که پا و سر بود پیشش برابر

3232

به دست خود بت سنگین تراشد

ز مهر او دل غمگین خراشد

3333

بود معلوم کز سنگی چه خیزد

ز معبودیش جز ننگی چه خیزد

3434

چو یوسف ز اول شب تا سحرگاه

به وعظ آن غافلان را ساخت آگاه

3535

همه لب در ثنای او گشادند

سر طاعت به پای او نهادند

3636

یکایک را شهادت کرد تلقین

دهان جمله شد زان شهد شیرین

3737

خوشا شهدی که هرک از وی یک انگشت

به دست آرد به هر تلخی کند پشت

3838

نگردد کور دیو بی سعادت

به جز از خم انگشت شهادت

3939

رهید از چشم زخمش آن خردمند

که انگشت سعادت چشم او کند

4040

زلیخا جست وقت بامدادان

به یوسف راه خرم طبع و شادان

4141

گروهی دید گرداگرد یوسف

پی تعلیم دین شاگرد یوسف

4242

بتان بشکسته و بگسسته زنار

ز سبحه یافته سر رشته کار

4343

زبان گویا به توحید خداوند

میان با عقد خدمت تازه پیوند

4444

به یوسف گفت کای از فرق تا پای

دل آشوب و دلارام و دلارای

4545

به رخ سیمای دیگر داری امروز

جمال از جای دیگر داری امروز

4646

چه کردی شب که از وی حسنت افزود

دری دیگر ز خوبی بر تو بگشود

4747

چه خوردی دوش کین زیباییت داد

ز خوبان جهان بالاییت داد

4848

همانا صحبت این نازنینان

سمن رخسارگان سیمین سرینان

4949

تو را حسن و جمال دیگر آورد

جمالت را کمال دیگر آورد

5050

بلی میوه ز میوه رنگ گیرد

ز خوبان خوبرو خوبی پذیرد

5151

بسی زین نکته با آن غنچه لب گفت

ولی او هیچ ازین گفتار نشگفت

5252

دهان را از تکلم تنگ می داشت

دو رخ را از حیا گلرنگ می داشت

5353

سر از شرمندگی بالا نمی کرد

نگاه الا به پشت پا نمی کرد

5454

زلیخا چون بدید آن سر کشیدن

به چشم مرحمت سویش ندیدن

5555

ز حسرت آتشی در جانش افروخت

به داغ ناامیدی سینه اش سوخت

5656

به ناکامی وداع جان خود کرد

رخ اندر کلبه احزان خود کرد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چمن پیرای باغ این حکایت

چنین کرد از کهن پیران روایت

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 47 - فرستادن زلیخا یوسف را علیه السلام به جانب باغ و تهیه اسباب وی کردن

اگلی نظم

چو با آن کشته سودای یوسف

ز حد بگذشت استغنای یوسف

جامی»هفت اورنگ»یوسف و زلیخا»بخش 49 - تضرع نمودن زلیخا پیش دایه و التماس حیله ای که سبب مواصلت یوسف گردد علیه السلام کردن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور