صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »هفت اورنگ
  3. »تحفة‌الاحرار
  4. »بخش 26 - مقاله سیم در بیان آنکه آدمیت آدمی نه به صورت ماء و طین است بلکه به سعادت اسلام و دین است و اول ارکان این سعادت اقرار است به کلمتین شهادت

بخش 26 - مقاله سیم در بیان آنکه آدمیت آدمی نه به صورت ماء و طین است بلکه به سعادت اسلام و دین است و اول ارکان این سعادت اقرار است به کلمتین شهادت

شاعر: جامی

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ای که در دولت دین کم زنی

چند دم از نسبت آدم زنی

22

آدمی آنست که دینی در اوست

محو گمان کرده یقینی در اوست

33

گر بود این پیکر گل آدمی

زو در و دیوار ندارد کمی

44

بلکه فزون باشد ازو در نمود

مهره دیوار به سلک وجود

55

آدمیی پشت بر ایام کن

روی به معموره اسلام کن

66

پیش شریعت رو و اسلام سنج

می‌رسد ارکان چو حروفش به پنج

77

رکن نخستش که شهادت بود

راه خلاف آمد عادت بود

88

هست دو ره هر دو به هم متصل

گام زنان زین دو ره ارباب دل

99

آن یکی اقلیم الهی گشای

شد به خدایت ره وحدت نمای

1010

وان دگرت گنج فتوت فشان

برده به دهلیز نبوت کشان

1111

ور به نهایت نگری یک ره است

عاقبت هر دو از آن الله است

1212

هست یکی ظرف به غایت شگرف

ناطقه‌اش ساخته از صوت و حرف

1313

نیست بجز شهد سعادت در او

هر الف انگشت شهادت در او

1414

دست درین شهد ز عادت بدار

چون الف انگشت شهادت برآر

1515

بو که ز منشور سعادت نویس

یابی ازین شهد یک انگشت لیس

1616

خامه به هر صفحه که بنگاردش

از مگس نقطه نگه داردش

1717

یعنی ازین شهد که صافی فتاد

هرکه مگس طبع بود دور باد

1818

لام الفش هست درین دیولاخ

گردن دیوان هوا را دو شاخ

1919

بلکه چو پرگاروش آمد پدید

خط عدم گرد دو عالم کشید

2020

آلت قطع آمده مقراض‌وار

تا ببری زآنچه نیاید به کار

2121

چون ز دو انگشت ویی تیز دست

قید تعلق ببُر از هرچه هست

2222

چرخ که آمد به تو مقراض ده

اطلس او در دم مقراض نه

2323

تا برد از همت والای تو

خلعت توحید به بالای تو

2424

شاهد هر جان که بود دلفریب

یافته زین خلعت زیباست زیب

2525

بیشه توحید درین دامگاه

شیردلان را بود آرامگاه

2626

شیر دلی روی در آن بیشه کن

همدمی شیردلان پیشه کن

2727

با همه هم‌بیشه و هم‌پیشه باش

ی کدل و یک روی و یک اندیشه باش

2828

روی در آن کن که تو را روی داد

صد در امید به رویت گشاد

2929

چشم بر آن نه که ز روز نخست

روشنی چشم جهان بین توست

3030

دست در آن زن که ازو شد به پای

قامت قدرت به فلک فرق سای

3131

صانع بی چون که تو را آفرید

با تو بگویم که چرا آفرید

3232

تا بشناسیش به نعت یکی

نی یکیی از کمی و اندکی

3333

بل یکیی ز اندک و بسیار بیش

صد قدم از اندک و بسیار پیش

3434

چون به شناسایی او پی بری

پیش نهی پای پرستشگری

3535

روی به محراب عبادت کنی

کسب سبب‌های سعادت کنی

3636

هرچه کند بنده برون زین دو کار

آخر ازآن کار شود شرمسار

3737

رخت به سر حد ندامت برد

داغ ندامت به قیامت برد

3838

شعله زند از دل محنت قرین

آتش آنش ابدالآبدین

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یوسفِ کنعان، چو به مصر آرَمید

صیتِ وی از مصر، به کنعان رسید

جامی»هفت اورنگ»تحفة‌الاحرار»بخشِ 25 - حکایتِ مسافرِ کنعانی که به‌رسمِ ارمغانی، آینه‌ای نورانی پیشِ روی یوسف (علیه‌السلام) نهاد

اگلی نظم

از حسن آن بصری نافذ بصر

نکته ای آرند عجب مختصر

جامی»هفت اورنگ»تحفة‌الاحرار»بخش 27 - حکایت تیز بصری حسن بصری رضی الله عنه که نکته حکمت حجاج را در ظلمات ظلم او مشاهده نموده

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور